1. کلاس پنجم دبستان که بودم، خانم ن.، مربی پرورشیمون، برای مبعث، خودش بهتنهایی و بدون دخالت دست، شعری سرود، که قرار شدهبود گروه سرود ما سر صفصبحگاهی با تنظیم مندرآوردی شخص خودشون بخونیم. اونقدر شعرش خجالتآور بود که من تا پشت میکروفون هم رفتم و برگشتم. بچههای دیگه اونو خوندن. مربی اصرار میکرد من به عنوان خطمقدم(!) گروه، مجدد خودمو به میکروفون برسونم! دیگه آخرش داشت با اصرار دست منو میکشید و من طبقمعمول همیشهی زندگیم، داشت گریهم میگرفت که سرود تموم شد! شعرش با تموم جفنگی هنوز به خاطرم هست و آهنگش رو لطفن خودتون حدس بزنین:
محمد، محمد آمد! آمد! (2 بار!)
از غار حرا میآید! والشمسالضحا میآید! (مجددن دوبار زحمت بکشید!)
مستضعفان ایران! خوشآمدید به ایران! ( این رو هم دوبار لطف کنید!)
برای انقلابها خوشآمدید به ایران! (بازم بگم دوبار؟ آیا همهچیز رو باید گفت؟)
(والله هنوز که هنوزه دارم فکر می کنم که مستضعفانایران، قبل از انقلابها(؟!) کجا بودن که خوشاومدن به ایران؟ و چیزی به این عقلناقصم نمیرسه.)
و کل این غزلزیبا نیز دوبار تکرارشد و بعدش گروه سرودمون مث بچهمثبتهای خنگ همونجوری با دستای پشتسر گرهزده، راهشون رو کشیدن و اومدن اینطرف و بر و بر به من و خانم ن. زلزدن که هنوز دست همدیگه رو ول نکردهبودیم! یهکم که خودمون رو جمع و جور کردیم، خانم ن. مستاصل به همهمون نگاهکرد و با لحن خفهای گفت که بریم سرصف. من هم با خندهیبلند، مث تیر دویدم… اگه استعداد شعر و شاعری خانم ن. توی دبستان شهید علیرضا قاسمی، در منطقهی جنگزدهنشین شیراز، بعد از اون واقعه در نطفه خفه شدهباشه، تقصیر کودکیناآگاه منه. خدایا ببخش.
2. خانم ن. یه بار سرکلاسمون گفت:” دختر نباید توی خونهی پدرش قاعده بشه.” همهمون به هم نگاهکردیم و پرسیدیم:” اجازه خانوم؟ قاعده چیه؟” لبخندی زد و گفت:” از مادرهاتون بپرسین!” خدایا، به خاطر اینکه زنگتفریح، بعد از فهمیدن معنای قاعده، از اینکه باید تا یکیدوسال بعدش شوهر پیدا میکردیم نگران شده بودیم و بعضیهامون هم ته دلمون غنچ میزد، حداقل منو ببخش. بقیه رو نبخشیدی هم نبخشیدی.
3. در دبیرستان مهرآیین شیراز، مربی پرورشی چشمسبز و قدکوتاه و بلوندش، خانم ز.، وقتی که سرصف داشت همه رو وارسی میکرد، چون به خاطر قدش آخر صف رو- که معمولن ما بودیم- نمیتونست تحتنظر داشتهباشه، عقبعقب رفت…رفت… تا افتاد توی سطلزبالهای که پشتسرش بود! خدایا، به خاطر ضعفکردن و روی زمین ولوشدن اون روزم از شدتخنده، و هنوز خندیدنم به این خاطره، منو ببخش و مقداری از بخششت را برای دفعات بعدی که باز هم خواهمخندید، یکجایی کنار بذار!
4. در دبیرستان مهرآیین شیراز، دبیر دینیمون، خانم ی.، بهمون تذکر داده بود که از پوشیدن لباسقرمز در پیش مردها(شامل پدر و برادر) خودداری کنیم و تاکید میکرد که روبروی برادرهامون حتا خودکارقرمز هم به دستنگیریم. خدایا، به خاطر تموم خودکار قرمزهایی که در دستداشتم و به خاطر تموم لباسهای قرمز خوشگلی که دارم، منو ببخش.
5. در همون دبیرستان، پاچههای شلوارمون رو بالا میکشیدن و جورابهامون رو چک میکردن، که جزو چهاررنگ دلخواه اونا(مشکی، طوسی، سرمهای، قهوهای) باشن. کیفهامون رو دمدر میگشتن. خدایا، منو به خاطر دررفتنهام از پشت سر انتظاماتمدرسه و دوستی با اونا که باعث میشد جورابم رو چکنکنن و کیفم رو نگردن، ببخش.
6. یکی از بچههای کلاسمون، روبروی چشم همه، به مدیرمون اعلامکرد که دو تا از بچههای کلاس وقتی که با دبیرهایمرد(که اکثرن ازکارافتاده و خرفت بودن) کلاس داریم، موهاشون رو بیرون میذارن و دایم سوال میپرسن و این باعث کمشدن نمرهی انضباط اونا شد. خانم س. مدیرمحترم دبیرستان مهرآیین، از چنین شاگردانی خوشش میاومد. خدایا، به خاطر فحشهایی که تازه آموختهبودم و به اسم اون دختر چسبوندهبودم، منو ببخش. اون دوستمون به خاطر اینهمه وجدانکاری، توی صدا و سیما استخدام شد.
7. در خوابگاه دانشگاه، دفتری داشتیم که وقت بیرونرفتن، ساعت بیرونرفتن و مقصد رو باید ذکر میکردیم. به انضمام شمارهتلفن احتمالی محلی که بهش مراجعه میکردیم، که حتمن بعدش تماس میگرفتن و چک میکردن که ما اونجا بودهایم یا نه. خانم ح. مسوول دفترخوابگاه، که صلاحیت وی در حد رییس ما تشخیص داده شدهبود و امرش مطاع بود، بالای سرمون میایستاد و چک میکرد که تموم ستونهای دفتر رو پر کنیم و در آخرین ستون او امضا میکرد: با لرزشدست، اول بخش دوم فامیلش رو نقاشی میکرد، بعد بخش اول فامیلش رو. یک خط فرفری هم زیرش میکشید. خدایا، به خاطر تموم اسمهای عجیب و غریبی که از خودمون اختراع کردیم و به خاطر تموم دروغهای شاخداری که توی اون دفتر نوشتیم و اون چون سواد نداشت نفهمید و با قیافهی حقبهجانب، چک میکرد، همه ی ما رو ببخش.
8. ساعت ورود به خوابگاهمون ساعت 8 شب بود. دور خوابگاهما حصاری با تورفلزی کشیده شدهبود. خدایا، به خاطر تموم ساعت 9-10 برگشتنهامون و از روی حصارفلزی پریدنهامون و از زور خنده روی زمین افتادنهامون ما رو ببخش.
خانم ن.، خانم ز.، خانم ی.، خانم س. ، خانم ح.، خانم… متشکرم. اگر زحمتهای شما نبود، من هیچوقت یه لچکبهسر ناقصعقل نمیشدم. اگر میخواید بدونید که من کی هستم، من همون دختری هستم که در جمعهای دخترهایی که شما میدیدید، آخریننفری بودم که به یادتون میموندم… از بس که وجه مشخصهای نداشتم. از بس که خاص نبودم. از بس که معمولی بودم.


