1.      کلاس پنجم دبستان که بودم، خانم ن.، مربی پرورشی‌مون، برای مبعث، خودش به‌تنهایی و بدون دخالت دست، شعری سرود، که قرار شده‌بود گروه سرود ما سر صف‌صبحگاهی با تنظیم من‌درآوردی شخص خودشون بخونیم. اون‌قدر شعرش  خجالت‌آور بود که من تا پشت میکروفون هم رفتم و برگشتم. بچه‌های دیگه اونو خوندن. مربی اصرار می‌کرد من به عنوان خط‌مقدم(!) گروه، مجدد خودمو به میکروفون برسونم! دیگه آخرش داشت با اصرار دست منو می‌کشید و من طبق‌معمول همیشه‌ی زندگیم، داشت گریه‌م می‌گرفت که سرود تموم شد! شعرش با تموم جفنگی هنوز به خاطرم هست و آهنگش رو لطفن خودتون حدس بزنین:

           محمد، محمد                       آمد! آمد! (2 بار!)

          از غار حرا می‌آید!                   والشمس‌الضحا می‌آید! (مجددن دوبار زحمت بکشید!)

         مستضعفان ایران!                   خوش‌آمدید به ایران! ( این رو هم دوبار لطف کنید!)

         برای انقلاب‌ها                       خوش‌آمدید به ایران! (بازم بگم دوبار؟ آیا همه‌چیز رو باید گفت؟)

        (والله هنوز که هنوزه دارم فکر می کنم که مستضعفان‌ایران، قبل از انقلاب‌ها(؟!) کجا بودن که خوش‌اومدن به ایران؟ و چیزی به این عقل‌ناقصم نمی‌رسه.)

       و کل این غزل‌زیبا نیز دوبار تکرارشد و بعدش گروه سرودمون مث بچه‌مثبت‌های خنگ همون‌جوری با دستای پشت‌سر گره‌زده، راه‌شون رو کشیدن و اومدن این‌طرف و بر و بر به من و خانم ن. زل‌زدن که هنوز دست همدیگه رو ول نکرده‌بودیم! یه‌کم که خودمون رو جمع و جور کردیم، خانم ن. مستاصل به همه‌مون نگاه‌کرد و با لحن خفه‌ای گفت که بریم سرصف. من هم با خنده‌ی‌بلند، مث تیر دویدم… اگه استعداد شعر و شاعری خانم ن. توی دبستان شهید علی‌رضا قاسمی، در منطقه‌ی جنگ‌زده‌نشین شیراز، بعد از اون واقعه در نطفه خفه شده‌باشه، تقصیر کودکی‌ناآگاه منه. خدایا ببخش.

2.      خانم ن. یه بار سرکلاس‌مون گفت:” دختر نباید توی خونه‌ی پدرش قاعده بشه.” همه‌مون به هم نگاه‌کردیم و پرسیدیم:” اجازه خانوم؟ قاعده چیه؟” لبخندی زد و گفت:” از مادرهاتون بپرسین!” خدایا، به خاطر این‌که زنگ‌تفریح، بعد از فهمیدن معنای قاعده، از این‌که باید تا یکی‌دوسال بعدش شوهر پیدا می‌کردیم نگران شده بودیم و بعضی‌هامون هم ته دل‌مون غنچ می‌زد، حداقل منو ببخش. بقیه رو نبخشیدی هم نبخشیدی.

3.      در دبیرستان مهرآیین شیراز، مربی پرورشی چشم‌سبز و قدکوتاه و بلوندش، خانم ز.، وقتی که سرصف داشت همه رو وارسی می‌کرد، چون به خاطر قدش آخر صف رو- که معمولن ما بودیم- نمی‌تونست تحت‌نظر داشته‌باشه، عقب‌عقب رفت…رفت… تا افتاد توی سطل‌زباله‌ای که پشت‌سرش بود! خدایا، به خاطر ضعف‌کردن و روی زمین ولوشدن اون روزم از شدت‌خنده، و هنوز خندیدنم به این خاطره، منو ببخش و مقداری از بخششت را برای دفعات بعدی که باز هم خواهم‌خندید، یک‌جایی کنار بذار!

4.      در دبیرستان مهرآیین شیراز، دبیر دینی‌مون، خانم ی.، بهمون تذکر داده بود که از پوشیدن لباس‌قرمز در پیش مردها(شامل پدر و برادر) خودداری کنیم و تاکید می‌کرد که روبروی برادرهامون حتا خودکارقرمز هم به دست‌نگیریم. خدایا، به خاطر تموم خودکار قرمزهایی که در دست‌داشتم و به خاطر تموم لباس‌های قرمز خوشگلی که دارم، منو ببخش.

5.      در همون دبیرستان، پاچه‌های شلوارمون رو بالا می‌کشیدن و جوراب‌هامون رو چک می‌کردن، که جزو چهاررنگ دل‌خواه اونا(مشکی، طوسی، سرمه‌ای، قهوه‌ای) باشن. کیف‌هامون رو دم‌در می‌گشتن. خدایا، منو به خاطر دررفتن‌هام از پشت سر انتظامات‌مدرسه و دوستی‌ با اونا که باعث می‌شد جورابم رو چک‌نکنن و کیفم رو نگردن، ببخش.

6.      یکی از بچه‌های کلاس‌مون، روبروی چشم همه، به مدیرمون اعلام‌کرد که دو تا از بچه‌های کلاس وقتی که با دبیرهای‌مرد(که اکثرن ازکارافتاده و خرفت بودن) کلاس داریم، موهاشون رو بیرون می‌ذارن و دایم سوال می‌پرسن و این باعث کم‌شدن نمره‌ی انضباط اونا شد. خانم س. مدیرمحترم دبیرستان مهرآیین، از چنین شاگردانی خوشش می‌اومد. خدایا، به خاطر فحش‌هایی که تازه آموخته‌بودم و به اسم اون دختر چسبونده‌بودم، منو ببخش. اون دوست‌مون به خاطر این‌همه وجدان‌کاری، توی صدا و سیما استخدام شد.

7.      در خوابگاه دانشگاه، دفتری داشتیم که وقت بیرون‌رفتن، ساعت بیرون‌رفتن و مقصد رو باید ذکر می‌کردیم. به انضمام شماره‌تلفن احتمالی محلی که بهش مراجعه می‌کردیم، که حتمن بعدش تماس می‌گرفتن و چک می‌کردن که ما اون‌جا بوده‌ایم یا نه. خانم ح. مسوول دفترخوابگاه، که صلاحیت وی در حد رییس ما تشخیص داده شده‌بود و امرش مطاع بود، بالای سرمون  می‌ایستاد و چک می‌کرد که تموم  ستون‌های دفتر رو پر کنیم و در آخرین ستون او امضا می‌کرد: با لرزش‌دست، اول بخش دوم فامیلش رو نقاشی می‌کرد، بعد بخش اول فامیلش رو. یک خط فرفری هم زیرش می‌کشید. خدایا، به خاطر تموم اسم‌های عجیب و غریبی که از خودمون اختراع کردیم و به خاطر تموم دروغ‌های شاخ‌داری که توی اون دفتر نوشتیم و اون چون سواد نداشت نفهمید و با قیافه‌ی حق‌به‌جانب، چک می‌کرد، همه ی ما رو ببخش.

8.      ساعت ورود به خوابگاه‌مون ساعت 8 شب بود. دور خوابگاه‌ما حصاری با تورفلزی کشیده شده‌بود. خدایا، به خاطر تموم ساعت 9-10 برگشتن‌هامون و از روی حصارفلزی پریدن‌هامون و از زور خنده روی زمین افتادن‌هامون ما رو ببخش.

خانم ن.، خانم ز.، خانم ی.، خانم س. ، خانم ح.، خانم… متشکرم. اگر زحمت‌های شما نبود، من هیچ‌وقت یه لچک‌به‌سر ناقص‌عقل نمی‌شدم. اگر می‌خواید بدونید که من کی هستم، من همون دختری هستم که در جمع‌های دخترهایی که شما می‌دیدید، آخرین‌نفری بودم که به یادتون می‌موندم… از بس که وجه مشخصه‌ای نداشتم. از بس که خاص نبودم. از بس که معمولی بودم.

 

والله خواهرای‌عزیز، بنده مزاحم محفل گرم‌تون شدم که بگم میدون عجب باقالیی اورده، تازه‌تازه و سبزسبز. من که زیاد خریدم که قوت زمستون هم کنم، که هم سرشب داغش با گلپر و سماق و سرکه می‌چسبه و هم آخر شب ماترکش، تو این هیروویری ِ قحطی‌ گاز، به کار گرم‌کردن زیرپتو میاد که این کارا کار کدبانوی‌خونه است و شوما باهاس به فکرگرمای کانون‌خانواده باشین، نه اون حاج‌آقاهای طفلی‌تون که خسته و مرده از سرکار برمی‌گردن وتازه خدا به‌دور! مرد رو چه به امورداخلی خونه؟ مگه آخرالزمونه زبونم‌لال؟ مرد همش باهاس به فکر بیرون خونه باشه، به فکر در و همساده باشه، به فکر ضفط و رفط* امورمحله باشه. حالا حرف تو حرف نیارم که حرف بسیاره، به تعبیر من برید بخرید تا تهش رو درنیاورن. یه پندتون هم بدم که هرچقدر هم که بقیه تهش رو دراوردن، شومازیاد به دراوردن ته همه‌چی کار نداشته‌باشین. یه‌وخ می‌بینین اون‌جوری که دل‌تون می‌خواد تهش خوب و متقارن نیست. یه‌وخ بو بده و یه‌وخ یه چیزایی بهش چسبیده باشه که مزاج‌تون رو آزار بده و تا دنیا دنیاست، بلغم و صفراتون رو قر و قاطی کنه. کاره دیگه! یه‌وخ این‌جوری می‌شه، اون‌وخ شوما از غذاخوردن بیفتین و بعدشم از فربهی بیفتین، بی برووبرگرد و بی‌حرف‌پیش، از چشم حاج‌آقاهاتون هم می‌افتین و خدا به سرشاهده که دیگه اون‌روز خوردن باقالی و پس‌دادنش هم نمی‌تونه کانون‌گرم خانواده‌تون رو گرم‌تر کنه و اون موقع نیاین به من بگین که شمسی به دادمون برس ها! از ما گفتن. با اجازه.

 

 

فرهنگ‌لغت با طعم باقالی:

*: ضبط و ربط. اداره‌نمودن. در متون قدیمی به “یقه‌دریدن و مُردیدن به خاطر دیگرانی که ما را به دمپایی مبال‌شان هم حساب نمی‌نومایند” هم تعبیر شده استه می باشد.

خواهرجون، چادرمو دور گردنم گره زده‌بودم و نشسته‌بودم زیر آفتاب، لب‌حوض ویه سبد رخت‌چرک اورده‌بودم و هی می‌ریختم تو لگن و هی با چوبک می‌کوبیدم‌شون که چرک‌شون بره، که واس اول‌هفته حاضرباشن. عباس‌آقاجون که الاهی فدای اون قد و بالاش بشم، با حاج‌کامبیزو صمدنفتی که معرف حضور شوما هستن، لم داده‌بودن رو تخت، زیر سایه‌ی درخت‌گردو و هندونه و چای و شربت‌گلاب  می‌خوردن. حاج‌کامبیزهم انگار که با چوب زده‌باشنش و بهش گفته‌باشن که یا روزنومه بخون یا مادر و خواهرت، جد کرده‌بود برامون خبرا رو بخونه و هی زور می‌زد و کلمه‌های روزنومه رو هجی می‌کرد و جون آدمو به لب می‌رسوند. من گوشم و عباس‌آقاجون و صمدنفتی چشم‌شون به دهن اون بود، که رسید به این خبر که الحمدلله شوما خودت –که کتف هرچی مخبره از پشت بستی- ازش خبرداری. حاج‌کامبیز زور زد و خوند و منم دست از رخت‌شستن برداشتم و گوش‌دادم. بعد از ساعتی و بوقی که بلاخره خوندن دو خط خبرش تموم شد، هر سه‌تاشون چشماشون به قاعده‌ی نعلبکی بازشده بود و هی مات و مبهوت در و دیوار شده‌بودن و همچینی فکرمی‌کردن که نگو و نپرس. البته خواهر ،از خدا که پنهون نیست، از شوما چه پنهون که من ناقص‌عقل سر درنیاوردم واس‌چی، از تاثیرخبرلابد. بهت و حیرت‌شون که تموم شد و به هوش اومدن، حاج‌کامبیز نچ‌نچی کرد وانگشت‌شو بلاخره از توی سوراخ‌دماغش کشید بیرون و مالید به فرش‌یادگاری پدربزرگ مرحومم که انداخته‌بودم رو تخت و به عباس‌آقاجون گفت:”می‌بینی عباس؟ راست می‌گن تو بلادکفر وضعیت این ضعیفه‌ها ناجوره. هیشکی هم بالاسر این زبون‌بسته‌ها نیست که سروسامونی به زندگی‌شون بده و بگیرتشون زیر بال و پر خودش.” دوباره به روزنومه نگاه‌کرد:”به چشم خواهری هم ماشالله خوب سفیدن. فقط جون به تن‌شون نیست، حکمن از فرط بدبختی و نداری و گشنگی.” بعد یهو مث ترقه از جا پرید و عربده کشید:”یکی باهاس اینا رو جمع‌ وجورشون کنه، یکی باهاس به داد دل اینا برسه که اونم والله‌بالله کار یه مَرده! یه مَرد! یه مرد!” و همون انگشتش رو که قبلش تو دماغش بود، عینهو دسته‌بیل ممدچغندرتو هوا تکون ‌داد. والله خواهرجون، بعض خوف ریخت شوما نباشه، از این حرکاتش همچی خوف اومد به دلم، که عزم کردم زودی بقیه‌ی رختام رو بشورم، تا پرش به پرم نگرفته. تا اومدم رومو برگردونم و کار خودمو بکنم، صمدنفتی محکم زد رو رون لاغر و کج و معوجش و با صدای جیغ خشکش افاضه کرد:”ای بابا، تا بوده و بوده، تو این بلاد کفر به ضعیفه‌ها چی می‌کردن؟ ظلم! چی‌چی‌شون رو ازشون می‌گرفتن؟ حق! این چی‌چی داره؟ معصیت! الان کیو نگاه؟ شمسی‌خانوم! با خیال‌راحت چی‌چی شو گره‌کرده پشت چی‌چیش؟ چادر، گردن! چی‌چیو کرده تو چی‌چی و داره چنگ می‌زنه؟ رخت‌چرک، لگن!  والا به‌خدا این عروس‌فرنگیا چی‌چی‌شو می‌کشن که جاش باشن؟ منت!” والله خواهری که شوما باشین، نخواستین هم نباشین به‌درک، از شنیدن این حرفا جخت داشت از فرط امنیت خاطرو خیال راحتم مورمورم می‌شد و عزمم واسه رخت شستن بیشتر و بیشتر جزم می شد؛ که عباس‌آقاجون هم نفس‌عمیقی کشیدن و اوهومی فرمودن و سیبیل‌شون رو تاب‌دادن و یه نیگا و یه لبخندی به من عنایت‌کردن که ته دلم از عشق و فتوت ایشون غنچ زد خواهر! همچی یه باره جون اومد به دستام. وقتی از فرط خوف و امنیت خاطر و عشق، داشتم تندتند رختا رو می‌شستم، خدا رو هم شکر می‌کردم که عباس‌آقاجون با وجودی‌که به قول خودشون من لچک‌به‌سر ناقص‌عقل عرضه‌ی مطبخ‌داری و ته‌قابلمه سابیدن  رو هم ندارم و اگه هفته‌ای یه‌بار توپ و تشر نشنفم، آدم نمی‌شم، سایه‌ی سرم شد و منو از خونه بیرون‌نکرد که برم تو هالیوود و بدبخت بشم. خدایا صدهزارمرتبه شکرت. من هرچی دارم از برکت این دل‌پاکم دارم، خواهر. البته بلانسبت شوما، یه‌وخ به خودتون نگیرین خدای‌نکرده.

شرح تصویر: توهم بیا به تماشا، که خوش تماشایی است.

 

 

 

 

وقتی تورو کشون‌کشون اوردن، من عروسک‌به‌بغل نشسته‌بودم روی تاب بزرگ حیاط و آروم‌آروم تاب می‌خوردم. ماتم برده‌بود به پاهات که چقدر بلند بودن و روی زمین کشیده‌می‌شدن، و تو کوشش می‌کردی که اونا رو بلند کنی و قدم برداری. زیر بغل‌هات رو گرفته بودن و تو یه‌لحظه سرت رو که پایین افتاده‌بود، بلند کردی و منو نگاه کردی. گردنت تاب نیاورد و سرت دوباره افتاد. دوباره به پاهات نگاه کردم که تنها نشانه‌ی زنده‌بودن تو بود ن و هی روی زمین کشیده می‌شدند و هی تلاش می‌کردن برای قدم‌زدن. تو رو روی ایوون نشوندن. پشتت رو به دیوار تکیه دادن. مامان روی ایوون نشسته‌بود و توی سفره‌ی سفید سبزی پاک می‌کرد و به تو حتا نگاه نمی‌کرد. بابا پاهات رو دراز کرد. خواست کفش‌هات رو دربیاره. بندها گره خورده بودن. برای بازکردن‌شون تلاش می‌کرد و عرق کرده‌بود و تند تند رو به تویی که معلوم نبود زنده‌ای، می‌گفت:” پول ندارم. دیگه الان کار ندارم. این زن داره با حقوق معلمی خرج ما رو می‌کشه. دی‌شب بچه‌هام نون خالی خوردن. حتا نتونستم براشون ماست بخرم که قاتق کنن. چرا؟ چرا؟” و داشت فریاد می‌زد که بندکفش‌هات پاره‌شدن. پاهات پودرشدن و ریختن. تو تموم شدی. بابا رفت جارو رو بیاره و تو رو از کف حیاط جارو کنه. دفترچه‌ی بسیج رو نگاه کردم.  بابا با عینک درشت توی صفحه‌ی اول، تنها موجود جذاب من بود. شغلش: کارگر. تعجب‌کردم. مامان داشت سبزی‌ها رو پاک می‌کرد و تعجب من سبزی‌ها رو خشک می‌کرد. به من گفت:” برو تو مامان. این جا تو آفتاب نشین. سیاه می‌شی. خون‌دماغ می‌شی…” من لج کردم. گریه کردم. بابا داشت تو رو جارو می‌کرد که اون‌همه خشک و زرد و دور بودی و لابلای موزاییک‌های حیاط و توی تموم لونه مورچه‌ها خودتو قایم کرده بودی که مبادا جارو بشی. دلم تو رو خواست. با اون پاهای بلندی که خیلی زنده بودن و دیگه نبودن. همسایه‌ها اومدن. دست بابا رو فشردن: “هرچه خاک اونه، بقای عمر شما و خانواده‌تون باشه.” سبزی‌های مامان تموم نمی‌شدن و اون با نگاه‌ثابت و انگشتان‌ثابت اونا رو پاک می‌کرد. تو رو این‌طوری حس می‌کردم که نیستی. فکر کردم چقدر دردناکه که حضور یک‌نفر نبودنش باشه. بابا به من نگاه کرد. عینکش رو از روی چشماش برداشت و اشک چشماش رو پاک کرد. همسایه‌ها از روی تو رد شدن و رفتن. ردپاشون روی زردی وجود تو موند. حتمن کمی به ته کفش‌شون می‌چسبیدی و به خونه‌شون می‌رفتی. دلم برات تنگ شد. دلم برات سوخت. بابا سرمو نوازش کرد. دستاش زبر بودن. لابلای ناخن‌هاش روغنی و سیاه بود. دلم می‌خواست دست بابا رو بغل کنم ولی ازش می‌ترسیدم. دلم می‌خواست خطم مثل خط بابا بشه. دلم می‌خواست مثل بابا استعداد ریاضیم عالی باشه. بابا رفت و خم شد توی ماشین‌ها تا از توشون گنج پیدا کنه. از صبح تا شب فکر می‌کرد که گنجی هست که او پیداش نکرده و به یاد پیدا کردنش می‌افتاد، در روزهای بعدی که نیومده بودن. تو رو باد برده برده‌بود و توی باغچه ریخته بود. تو رفته بودی توی درختا و قد کشیده بودی و دست‌هات رو توی هوای‌آزاد باز کرده بودی و صورتت رو بی‌ترس ِسوختن، گرفته‌بودی رو به روی آفتاب. مامان روی ایوون ، هنوز، نشسته‌بود و قوز کرده بود روی سبزی‌هایی که دیگه خشک شده‌بودن و زرد شده‌بودن و تموم شده‌بودن. مثل تویی که رفته‌بودی و اون‌قدر توی همه‌چیز قاطی شده بودی که دیگه کسی تو رو تشخیص نمی‌داد و تو رو به شکل یه‌نفر دیگه نمی‌دید. موهای‌سفید مامان توی صفحه‌ی ایوون تنها موجود جذاب من بود. مامان زیر لب آواز می‌خوند:” برو تو مامان. آفتاب داغه. سیاه می‌شی. خون‌دماغ می‌شی…” من روی تاب، تاب رو چرخوندم و چرخوندم و چرخوندم. وقتی رهاش می‌کردم به گرد خودم می‌چرخیدم و می‌چرخیدم و می‌چرخیدم. سال‌ها بعد که از روی تاب پایین اومدم، سرم گیج می‌رفت و نمی‌تونستم بایستم. به زانو افتادم و دفترچه بسیج و خاک تو و عینک بی‌کار شده‌ی بابا و ورق امتحانی‌های شاگردهای خنگ مامان رو با صدای آژیر قرمز بالا اوردم. درازکشیدم روی موزاییک‌های حیاط. صورتم روی آخرین تکه‌های خاک تو بود و من توی لحظه‌های آخر عمرم، یادم نمی‌اومد که تو این جایی.

1.      خودمو ملزم کردم بنویسم. خیلی خسته‌م. نمی‌تونم افکارم رو جمع کنم . هووووم… البته نمی‌شه گفت که نمی‌تونم افکارم رو جمع‌کنم. چون در حقیقت می‌بینم که مشکل من اینه همه‌ی تفکراتی که از بدو خلقت تا حالا داشتم، همین‌الان جمع شدن و دارن داد و فریاد می‌کنن. مستاصل که می‌شم و سرشون جیغ می‌کشم، همه‌شون ساکت می‌شن. به خیال خودم میام که اونا رو منظم کنم و باهمون حنجره‌ی ناتوانم دوباره جیغ می‌کشم:” به صف شین! فوری! “به‌صف می‌شن. البته که مشکل من حل نمی‌شه. چون به‌صف کردن افکاری که هرکدوم‌شون از توی یه سوراخ سرکشیدن بیرون، دردی از من دوا نمی‌کنه. این‌که فکر “رنگ زیرشلواری رییسم  چه‌رنگی می‌تواند باشد” بایسته پیش فکر “چگونه برای دیگران توضیح ندهیم” فقط منو به گه‌گیجه‌ی غلیظی می‌ندازه. اصلن این نظم خودش بی‌نظمیه. ولی مجبورم هی روبروی افکار طاق و جفتم عرض‌اندام کنم و هی کشیک بکشم که یه‌وقت دوباره به همون شورش و داد و فریاد اول برنگردن. کسی منشی خوب سراغ داره که بفرسته تو مغز من، که تا ته‌تهانش رو در بیاره و بریزه بیرون و تموم پرونده‌ها رو مرتب‌کنه و بذاره من یه نفس راحت بکشم؟ البته اگه لطف کنه و به عنوان مثال از من نپرسه که فکر جیغ‌جیغوی” بابا چرا دکتر نمی‌رود” رو کجا بذاره که اصلن حوصله‌ی مواجه‌شدن دوباره رو با اون افکار جلف و بی‌چشم و روی خودم ندارم.

2.      و البته، به جز خستگی بسیار هم خواب‌آلوده‌م. زیاد نمی‌خوابم، ولی اگه اون کم خوابیدنم به یه ابسیلون کم‌تر خوابیدن بدل بشه، به سرعت نور دچار یاس فلسفی و دل‌زدگی از کاینات می‌شم.

3.      بهتون گفتم که اون آقایی که با من بد برخورد کرد و من بهش تساهل و تسامح کردم، فرداش برام دفترچه‌یادداشت خوشگل اورد؟ خودمونیم، این سیاست همیشه به تخم‌مرغ گندیده و گوجه‌فرنگی گندیده ختم نمی‌شه انگار. ولی به طورمعمول توی خونم نیست که وقتی کسی یه‌کم داد می‌زنه، گوش بدم و با آرامش جواب‌شو بدم، مگه این‌که ازش بترسم. معمول من اینه که وقتی کسی داد می‌زنه، عصبی می‌شم و معمولن جواب‌شو بلندتر از خودش بهش برمی‌گردونم و تا هفت‌سال و هفت‌ماه و هفت‌روز هم وقتی ریختش رو می‌بینم، حالم به هم می‌خوره.

4.      امروز احساس می‌کردم بسیار به توجه نیاز دارم و از قضای روزگار تنها کاری که با من نشد، توجه بود. حتا آبدارچی‌مون هی یادش می‌رفت برای من چای بیاره! برای التیام خودم بعد از مدت‌ها به آمار وبلاگم سرزدم و …پوف! باورم نمی‌شه! به جز روزهای اول اولین وبلاگم، هیچ‌وقت چشمم به چنین آماری نخورده بود! البته کاملن قابل پیش‌بینی بود، اگه می‌خواستم در بند پیش‌بینی باشم. به شوهرم گفتم که آمار خیلی پایین اومده و دوتایی با آسودگی به هم لبخند زدیم! احساس می‌کنم که الان می‌شه توی وبلاگم پیژامه‌م رو وصله‌کنم و خودمو بخارونم. خوبه.

5.      خوبه. نوشتن خوبه. این‌که خودمو ملزم کردم که بنویسم، هر چرندی که دلم خواست، حال منو بهتر می‌کنه. یکی از راه‌های خوب زندگی‌کردن اینه که صبح‌ها به محض بلندشدن از رخت‌خواب، قبل از هرفکری و هرکاری- به جزکارهایی که انجام  ندادن‌شون باعث شرمندگی و ایجاد مزاحمت برای دیگرون می‌شن- بشینین و سه‌صفحه بنویسید و بعد هم بذاریدشون توی کشو و تا 45 روز بعد هم به سراغ‌شون نرید (که ترس قضاوت‌شدن رو نداشته‌باشید). از هرچیزی که دل تنگ‌تون می‌خواد بنویسید.

 

6.      اون قدر خمیازه کشیدم که فکم داره در می‌ره. الان هم یه قطره‌اشک در تقابل با فکم، از گوشه‌ی چشمم اومده روی قوس و قزح لپم و می‌خواد بچکه! اوضاع بدجوری رمانتیک شده. من برم تا این فک و چشم و شقیقه و افکارم کار دست همدیگه ندادن.

جانم فدای همسر! (اینو هم گفتم که یعنی ما خیلی باحالیم و ملت تو کف تیریپ‌لاو ما غرق شدن و دارن دست و پا از خودشون ساطع می‌کنن. آخی مژده! یاد “ثاتع” هات به خیر، کج و معوج! دلم برای اون غلط املایی‌های ضایعت تنگ‌شده!)

 

 

 

  شرح تصویر: حبیبی نورالعین فی الصحراء البایر، یتجسس عن حوراء. فتقبل الله.

فکر می‌کنم سوای همه‌ی این بایدها و نبایدها، سوای این‌که مادرها می‌نشینند و حین کارهای خونه  مثل لالایی اون روزهای دور، مثل یک نیایش فراموش‌شده، زمزمه می‌کنن که:” خونه بخرید که خیال‌تون راحت بشه”، سوای این‌که مردزندگی همیشه فکر می‌کرد که سخته که صابخونه” بالای سر” آدم باشه، سوای رسم و رسوم، تو خونه‌ی خوبی برای من هستی. فکر می‌کنم  تو تنها موجودی هستی که منو همین‌طوری قبول می‌کنی و از سلام من غرق‌نور می‌شی و از نگاه من لذت می‌بری و برات مهم نیست که مهارت‌های من توی زندگی چیه و چه کتابایی می‌خونم. فکر می‌کنم تو راحت منو توی بغلت می‌گیری و هیچ‌وقت حس نمی‌کنی که برای بغل‌گرفتن من بیش از اندازه بزرگ و یا بیش از اندازه کوچیکی. نمی‌خواد خودمو برات توجیه کنم. از این‌که عرق کرده‌باشم یا بوی ادوکلن بدم، از این‌که چاق یا لاغر باشم، از این‌که موهام به‌هم‌ریخته و به‌هم‌چسبیده باشند یا سشوارکشیده و آراسته، خجالت نمی‌کشم یا احساس افتخار نمی‌کنم. تو منو متر نمی‌زنی. منو به خاطر داشته‌هام دوست نداری. منو با دیگران مقایسه نمی‌کنی. من رو توی حساب و کتاب‌هات قاطی نمی‌کنی که اگه من نبودم و دیگری بود، چقدر می‌تونست به نفع تو باشه. حسرت خانه‌ی همسایه رو نمی‌خوری که شانس اورده و چنان ساکنانی داره که من نیستم. دوست‌داشتنت تاریخ‌مصرف نداره. تموم نمی‌شه. هست. به من به‌خاطر کارهایی که برات انجام می‌دم، احترام نمی ذاری. تو هیچ درک درستی از آدمی که دیگران از من می شناسن، نداری. منو جور دیگه‌ای دوست داری، اون جوری که خودت می‌دونی و حتا من هم نمی‌دونم. هیچ حرفی نمی‌زنی که من بدونم منو دوست‌داری. ولی از صداهایی که اطرافت هست، از نوری که از پنجره‌ات به من می‌تابه، از آرامشی که دارم، از این‌همه نشونه، من باید ابله باشم که فکرکنم هیچ امکان دیگه‌ای به جز این‌که منو دوست داری وجود داره. باتو حتا می‌تونم فکر کنم که مرگ هم جلوه‌ی ترسناکی نداره. شاید مرده‌ها هم قبرشونو دوست دارن. شاید اونا هم به قبراشون دل‌بسته می‌شن و تا هزاران هزاران‌سال بالای قبرشون می‌شینن و زل‌زل بهش نگاه می‌کنن. بد نیست. فکر می‌کنم هیچ‌چیزی ترسناک نیست. فکر می‌کنم هیچ‌چیزی اون‌قدر مهم نیست. با تو فکر می‌کنم همه‌چیز در حال گذر و پیرشدن و تموم شدنه، ولی این مساله‌ی غمناکی نیست…

در منطقه‌ی  ما یه قبرستان/امام‌زاده است که بافت اطرافش مثل شهرستانای کوچیک می‌مونه. خونه‌ها همه یه طبقه، زن‌های چادر گل‌گلی به‌سر، اهالی نسبتن پا به‌سن‌گذاشته، جوون‌های تک و توک و عشق ِمرام، حتا می‌تونیم توی کوچه‌هاش مرغ و خروس هم پیداکنیم!  خودش هم باغ بسیاربزرگی داره، که پر از بلبل و طوطی و کبوتره. خیلی باصفاست. آدمایی که برای زیارت به اون امام‌زاده میان از اون دسته آدمایی هستند که من دوست دارم: پیرزن‌هایی که زیرشلواری‌شون رو توی جوراب‌شون فروکردن و کفش‌های کهنه و خاک‌آلود پوشیدن و دامن سیاهی روی همه‌ی اینا و تابستون و زمستون ژاکت‌شون رو از تن درنمیارن. زن‌هایی که همیشه یه بچه‌ی کچل توی بغل‌شونه و هرچه تلاش می‌کنم از روی صورت بدون جنسیت بچه‌ها نمی‌تونم بفهمم که بچه دختره یا پسر- به استثنای دخترایی که حدودن یک‌ساله شدن و گوش‌شون رو سوراخ‌کردن و از توش نخ ردکردن. به ضریح چنگ می‌زنن و یه گوشه‌ش رو اشغال می‌کنن و چادرشون رو روی صورت‌شون می‌کشن و به شدت گریه می‌کنن، با صدای های‌هایی که آهنگینه و ریتم‌مشخصی داره و میون گریه‌هاشون حرف‌هایی رو زمزمه می‌کنند و دقیقن همون وقتی‌که حس می‌کنم باید بهشون آب‌قند برسونم، چادر رو کنار می‌زنن و صورت قرمزشون منو به شدت تحت‌تاثیر قرار می‌ده. با پرچادر دماغ‌شون رو می‌گیرن و چشماشون رو پاک می‌کنن و بلند می‌شن و میان کناردیوار می‌شینن و با بغل‌دستی‌شون سرصحبت رو باز می‌کنند و می‌خندند. به همین راحتی. چشم‌شون که به من می‌افته، با تموم وجود لبخند می‌زنم، بس‌که راحتند و بس‌که هیچ اینرسیی توی اونا باقی نمی‌مونه. به لبخند من می‌خندند و اگه پیرزن باشن، از دندونای تک و توک‌شون کیف می‌کنم. خیلی راحت باهاشون سرصحبت رو باز می‌کنم و مطمئنم که جواب من رو با ترش‌رویی نخواهند داد. مخصوصن پیرزن‌ها. کافیه مطمئن‌بشن که گوش‌هام عیب و ایرادی ندارن، داستان‌های قشنگی برام تعریف می‌کنن. نمی‌شه که بغل‌شون کنم. ولی می‌تونم دست روی شونه‌شون بذارم ونازشون کنم. با خنده‌هاشون شاد می‌شم. با غصه‌هاشون دلم می‌گیره. براشون فکر می‌کنم. فکرامو بهشون می‌گم. دل به حرفاشون می‌دم. دلم باز می‌شه. دلم صاف می‌شه.

دی‌روز وقتی داشتیم کوفته و له‌شده از کار بر می‌گشتیم، اون‌قدر از این قبرستان/امام‌زاده تعریف کردم، که شوهرم نتونست خستگیش رو به روم بیاره و رفتیم. اذان مغرب رو می‌شنیدیم. دعا می‌کردم پرنده‌هاش باشن و بتونم به شوهرم نشون‌شون بدم. با نفس‌های عمیق و خنده‌ی پهن شده‌ی روی صورتمون وارد حیاط شدیم. دم در یک‌زن پشت میزی نشسته بود. صدام زد. نشنیدم چی گفت، ولی دستش داشت سبد چادرهای چرک و چولی رو نشون می‌داد. گیج و منگ برگشتم به سمت یه صدای دیگه که گفت:” نمی‌شه این‌جوری بری تو! این جا چادر اجباریه!” یه زن دیگه بود که داشت با لبخند نگام می‌کرد. اینا دفعه‌های قبل کجا بودند؟ مثل یک احمق دل‌شکسته‌ی خیط‌شده لبخند زدم:” خوب اگه اجباریه که هیچی!” و برگشتیم. صدای یکی‌شون پشت‌سرمون گفت:”چرا عزیزم؟!” چرا؟ هه! و یاد یکی از همکارهامون افتادم که گفت:” یه تیکه‌پارچه است دیگه! بندازین سرتون و مث بچه‌ی آدم بشینین سرجاتون!” و من گفتم” یه تیکه‌پارچه است دیگه! ولی تو می‌ذاری الان از رو سرت برش دارم؟”

به هر حال… یه وقتایی آقا می طلبه، ولی خانوما تشخیص می دن که اشتباهی طلبیده. اجرهن مقبول.