آرشیو برای دسامبر, 2007

احوالات الشمسیه علی الیوم النومیه.

سفرنامه:

ما رفتیم مسافرت و برگشتیم.

 

اندر ادغام مسایلة تجاریة و لهوٌ لعب:

اگه هزارهزارهزارتومان نقد، بدن به من و عباس‌آقا جون، از خدا پنهون نیست، از شوما چه‌پنهون که:

1.       یه خونه‌ی 300 هزارهزارتومان و خرده‌ای، در حدود 90-100 متر در سعادت‌آباد ابتیاع می‌کنیم خواهرجون.

2.       10-15 هزارهزارتومان اون رو خرج ریخت و هیکل خانه می‌کنیم.

3.       یه اوتول 15 هزارهزارتومان و خرده‌ای هم می‌خریم و اسفنددودکنون و “دورشید… کورشید”گویون میاریمش و تو حیاط بیرونی خونه براش یه طویله می‌سازیم، تا برای خودش عرعر و نشخوار بکنه. بل نسبت همه‌ی حاضرین.

4.       خودمون هم می‌دونیم خسیس بازیه خواهر جون، ولی به نظرما ابتدا باید زیربنا رو ساخت.

5.       بقیه‌ش رو هم می‌اندازیم تو کار خریدملک و مغازه و زمین و خرید و فروش اونا! و به طرفة‌العینی در عرض سه تا ‌قل هوالله یک می‌شه دو و دو می‌شه چهار و گوش شیطون کرو دشمن نشنوه، قس‌علی‌هذا.

6.       بچه‌دار می‌شم خواهرجون! چقذه سرکوفت؟ چقذه انگشت‌نشون مردم شدن؟ چقذه خفت و خواری کشیدن؟ چقذه؟ چقذه؟ چقذه؟ … وا؟ ماشالا خواهر! زل‌زل وایسادی چی‌چیو نیگا می‌کنی؟ بیا منو بگیر، تخت سینه‌م ترک‌خورد از بس مشت کوبیدم توش!

7.       با وجودی که این حرفا برای لچک به سرا تو مایه‌های غلطای زیادی حساب می‌شه، ولی ما واس دل‌خودمون کلاس نقاشی می‌ریم! بعد که کمی سرمون به ته‌مون ارزید، می‌ریم پیش یه استاد که خیلی نقاشی‌هاش را دوست داریم و تعلیم می‌بینیم!(1) البته اگر تا اون‌وقت اون  استاد خدای‌ناکرده و زبونم‌لال، دارفانی رو وداع نگفته‌باشه.

8.       توی خونه هی فرت و فرت با بچه‌مون بازی می‌کنیم ، تا این کودک عقب‌مونده‌ی درون ما هم نفسی چاق کنه مادر!(2)

9.       به مجردی که دو هزارهزارهزار تومان‌مون به چهارهزارهزارهزارتومان تبدیل شد، یک خونه‌ی‌کودک توی یکی از شهرهای شمال افتتاح فرموده و چند طفل از نوع معلول و غیرمعلول را تحت سرپرستی خودمون بزرگ می‌کنیم، تا جیگرمون از این همه بچه‌نداشتگی این سال‌ها حال بیاد.

10.   بعدش که خیلی پول‌دار شدیم؛ می ریم توی زعفرانیه، اون بیت‌المذکور تو وبلاگ پیشین رو ابتیاع می‌کنیم و مَلِکی‌ها را از پا خارج‌کرده و چهارزانو می‌شینیم (3)و یه دیشلمه قندپهلو رو سر میکشیم و هی بر و بر به عباس‌آقا و طفل‌معصوم‌‌مون نگاه می‌کنیم.

11.   بعدش هم دیگه می‌میریم. چون احتمالن صد‌سال رو شیرین داریم و دندان‌های سری سوم‌مون هم در حال رشد و نمو هست و دیگه زشته خودمون رو بیشتراز این‌ها سبک کنیم. 

اندر مسایل الاخلاقیه!

ما امروز سگ می باشیم. 

اندر مسایل العلمیه!

ببین! من پس‌فردا امتحان زبان دارم! کی بخونم؟

توضیحات الاظهرمن‌الشمسیه! 

(1)    دل‌مون می‌خواد علامت تعجب نامربوط بذاریم! هان؟ صوبتیه داداش؟

(2)    ذکر این نکته که آن کودک‌درون با کودک خودمان تفاوت داره، برای اشخاصی که خودشان عقب‌مانده نیستند، ضروری نیست. ولی از اون‌جایی که ما بسیار دل‌رحم و رئوف هستیم، گفتیم شاید بعضی‌ها از آن‌دسته باشند و کمی کان‌فیوز(!) بشوند. این فیوز به فیوز برق و این‌ها هم ربطی ندارد!

(3)    اشاره به ضرب‌المثل لری که : لـُرتا نگـــ…زه چهار زانو نیشینه! (نمی‌نشیند!)

بی‌تربیت هم خودتی! آینه! آینه

(31) دیدگاه

لبخندهای درپیت.

1.       بعضی‌وقتا که دارم به بعضی از آدما نگاه می‌کنم  و اونا دارن برای من حرف می‌زنن، فکر می‌کنم این آدم چه‌فکری می‌کنه؟ فکر می‌کنه توی جمجمه‌ی من چی می‌تونه باشه؟ پشکل؟ و وقتی که  من دارم جواب‌شونو می‌دم و البته بازهم به اونا نگاه می‌کنم، باورم می‌شه که البته که توی جمجمه‌ی من پشکله! وگرنه با همچین آدمی هم‌صحبت نمی‌شدم. لبخند بزن. فراموش کن.

2.       اول صبح توی اداره حالم رو گرفتن. خسته شدم. خسته! خسته! آیا حقش رو دارم؟ یا نه؟ آیا باید برای اعاده‌ی حق پررو بود؟ آیا باید هوچی بود؟ تجربه به من نشون داده که آدم‌های هوچی برنده هستن. و من نیستم. من همیشه می‌ایستم و یه پوزخند احمقانه می‌زنم و پیش خودم فکر می‌کنم که خیلی متفکر محترم بلاسوخته‌ای هستم! و جالبه که فقط خودم به این مساله‌ی حیاتی پی بردم! قربون خرم برم. اگه یه آینه رو از روبروی من عبوربدن، از صورت مسخ‌شده‌ی خودم تعجب می‌کنم و فکر می‌کنم که اون پوزخندی که من دستورش رو به مغزم دادم و اون حتمن به عضلات صورتم منتقل کرده پس کو؟ اینرسی عضلات صورتم زیاده و تا دستور مخابره‌شده رو لحاظ کنن شب شده. واسه همینه که به طرزغمگینی قیافه م ببو و احمقه! با الصاق بدون گذشت لبخند البته!

 3.       ماسک دلقکیم افتاده تو جوق! باورتون می‌شه؟! داشتم برای خودم راه می‌رفتم و مثل همیشه اون لبخند احمقانه‌ی پهن و بدون‌توقع روی لبم بود. لب من که نه! لب دلقکه… که یه‌دفعه چشمم افتاد به یه غوله که داشت گریه می‌کرد. همین‌جوری که تعجب کرده‌بودم و دهنم باز مونده‌بود، یه گنجشکه رفت تو دماغم! بدجوری عطسه کردم. ماسکه افتاد تو جوق‌عاشقی و باد به سرعت بردش! باد توی جوق چی کار می کرد؟ گنجشکه چرارفت تو دماغم؟ و چطور تو دماغ فندقی من جا شد؟ والا خودمم از اون موقع تا حالا دارم از خودم همینارو می‌پرسم! شوما چه فکری می‌کنین؟

4.       یه دوست داریم که مهندسه، از یه دانشگاه خیلی‌خوب. پیانیست قهاری هم هست. بچه داره. به خاطر بچه‌ش کارشو رها کرده و فقط روزایی که شوهرش خونه است، می‌ره توی آموزش‌گاه موسیقی تدریس می‌کنه. خانواده‌ی پول‌داری داره. ولی به خاطر شوهرش جای متوسط رو به پایین شهر می‌شینن. نظم و ترتیبش مثال‌زدنیه. بچه‌داریش آفرین داره. بچه‌ش حتا گریه هم نمی‌کنه. آروم… آرامش محض توی‌خونه. عقده‌ی منم منم نداره. هیچ‌وقت ازش نمی‌شنوی که چی داره و یا چی نداره. اتفاقی می‌فهمی. هیچ‌وقت متوجه صفات خوبش نمی‌شی… مگه این‌که خودت ببینی. خوب؟ شما حساب کنین اگه یه سری از این ضعیفه‌های لچک‌به‌سر یکی از این صفات رو داشتن (مهندس‌ بودن، پیانو رو دیده‌بودن، زدن پیشکش! بچه‌پول‌دار بودن، منظم بودن، مامان خوبی بودن…) میزان منتی رو که روی سر شوهر و کل آفریدگان‌خداوندی از باب وجودداشتن خودشون می‌ذاشتن، چند نیوتن می‌بود؟لبخندی عمیق نثار راه این ضعیفه ها.

5.       متاسفانه به جز عباس‌آقا مرد مثال‌زدنیی پیدا نکردم که برای میزان منت جنس برتر بر سر زن و بچه و کل جهانیان مساله بسازم! شرمنده! عباس‌آقا رو هم زیاد ازش تعریف کنم، هم چشم می‌زنن(بر چشم بد لعنت که بیخ و بن آدم رو از ریشه در میاره!) و هم حمل بر خودستایی می‌شه!

6.       فکر کنم آخر هفته داریم می ریم شمال! محمدیاش صلوات بفرستن و غیر محمدیاش هالی لو لا کنن و یا یوهو هو هو و یا هر صدایی که دوست‌داشتن از خودشون در بیارن! اون خدایی که من می‌شناسم، بدجوری امروز رو فرمه و همه‌رو قبول می‌کنه! ای خدا! لبخند منو داری؟

7.       بوی غذای‌سوخته میاد! این سوسکای آشپزباشی‌مون ته‌گرفته به گمونم!

8.       یکی بود. یکی نبود. غیر از خدا هیشکی نبود. یه دخترکوچولویی بود که دوچرخه‌ش رو گم کرده‌بود. سگش هم مرده‌بود. از خونه انداخته‌بودنش بیرون و داشت توی سرما می‌لرزید. شاید گریه می‌کرد. شاید نه. ولی از دور صدای قورباغه می‌اومد. قور… قور… مامانش توی حموم کنار وان حموم پر از کف نشسته بود و به تن لاغر دخترک لیف می‌کشید و می‌گفت:”این قورباغه‌ها می گن:” کی بود؟ کی بود؟ کی بود؟ کی بود…” ” دختره شاید داشت گریه می‌کرد. ولی هی با خودش می‌گفت: “کی بود؟ کی بود؟ کی بود؟ کی بود؟” و خنده‌ش می‌گرفت که صداش داره شبیه صدای قورباغه‌ها می شه. می‌لرزید. دخترک دختربدی بود. بیرونش کرده بودن. شاید داشت گریه می‌کرد. ولی یادش مونده‌بود که یه‌سری از قورباغه‌ها هستن که هی می‌پرسن: “کی بود؟ کی بود؟ کی بود؟ کی بود؟…” مامانش خیلی مهربون وقدبلند و خوشگل بود و همیشه بوی عطر می‌داد. موهاش کوتاه و بور بود. و با صدای بلند می‌خندید. خیلی‌بلند.      

 قصه‌ی ما به سر رسید. کلاغه بالای سر دخترک، روی درخت با چشمای گرد زل زده بود به دخترک، که سیخ سیخ سرجاش ایستاده‌بود و خودشو خیس کرده‌بود و داشت به صدای قورباغه ها لبخند می زد!

9. هر هر هر!

پ.ن. :

در راستای پاس‌داشت زبان‌پارسی اسم “آیس‌پک” به “قورباغه‌ی مایوس” تغییر داده‌شد! دیدم به پستم یه‌جورایی مرتبط می‌شه، گفتم بنویسم! صد البته من ارتباط قورباغه با بستنی و یاس رو نفهمیدم!

 

پ. ن. 2:

دوستان عزیزی که توی کامنتاتون شماره می ذارین، امروز ویرم گرفته که قاطی پاطی جواب بدم! این جوری غافل گیر کننده است! به این می گن نقش ابتکار در خلق لحظه های هیجان آور!

پ.ن. 3:

ازاون شکلک سبزایی که بالا میارنم آرزوست!

پ.ن. 4:

اون م در “میارنم” ربطی به ضمیر مفعولی نداره خدای ناکرده!

پ.ن. 5:

اینا پ.ن. ها رو ویرایش نکردم. تو رو خدا به ویرایش خودتون ببخشید.

 

 

(29) دیدگاه

پرچونگی.

والا خواهرجون، دوراز جون‌شما نباشه، دور ازگوش هر لچک‌به‌سر ناقص‌عقلی –که مث خودم مکتب رفته و سوات داره و آخرش هم با وجودی‌که باید بی‌تربیتی بچه‌ش رو بشوره و ته‌دیگ بذاره و آتیش مطبخ رو فوت کنه، همچی آخر شبا که می‌خواد بخوابه، هی فکر می‌کنه و فکر می‌کنه و فکراش عینهو فکرای زن‌بابای مش‌سلیمون دور پاچین و النگوو قابلمه‌ی مس کاریزد و دعای زیادکردن مهرشوهر نمی‌چرخه- دیروز ما بلانسبت عینهو خری‌وظیفه‌شناس کارداشتیم و از باب وراجی‌نکردن هی از شوما اخطار گرفتیم.

و اما حالا … جونم براتون بگه که از چهارشنبه بگم که همچی رومو که محکم گرفتم و از مکتب‌خونه‌ی زبان‌انگلیزی زدم‌بیرون و سرمو خوب پایین‌انداختم که نشون‌دهنده‌ی این همه زنیت و نجابت‌من باشه، هم کلاسیمو -که یه دختری بود به قاعده‌ی چهارده‌پونزده سال و قدش یه‌وجب بود و هیکلش مث جوجه می‌موند- گرفتن – و راستشو بخوای خواهرجون، چشمم ندید که گالش پاش بود یا نه- و من عینهو همون خر وظیفه‌شناسی که تو بند قبل خدمت‌تون عارض‌شدم، سرمو انداختم پایین و دیدم که دختره منو نگاه کرد و سعی‌کردم چشمم به چشمش نیفته و چقذه احساس‌کردم که پستم و بی‌شعورم و احمقم و اصلن انسان نیستم که جلوی چشمم دختره‌ی مث جوجه رو گرفتن و من عرضه‌ی اینو که نداشتم که برم شفاعت کنم که‌هیچ، جخت به‌خاطر شلیته‌تومبون گل‌درشت خودم هم می‌ترسیدم خودم رو هم سوار اون اتبوس کوچیکا بکنن و اون وقت شوما جواب شیکم گشنه‌ی شیش تا اولاد صغیر منو می‌دادین که باهاس سر بی‌شوم زمین می‌ذاشتن ویا جواب غیرت عباس‌آقا رو می‌دادین که اگه زنش پاش به کلونتری برسه، گوش‌تاگوش سرشو می‌بره و خون به‌پا می‌کنه و اصلن که‌چی؟ هان؟ چی‌کار به کار من دارین؟ اصلن دلم خواست! شوما هم ماشالا چقذه سین‌جین* می‌کنینا!

ولی راستشو بخوای خواهر از همون خیابون گاندی تا خود ونک هی فینمو بالا‌کشیدم و هی دماغمو با پرچارقدم پاک‌کردم و هی زیرزیرکی مشت به سینه‌ی خودم کوبیدم و زنجموره‌کردم. البته نه که فکرکنین من خیلی دلم نازکه‌ها! چون همین‌که خواستم از خیابون ولی‌عصر برم اون‌ور و گیراین اتولای‌وحشی با راننده‌های عصبانی‌شون افتادم ، اصلن یادم رفت محبت کیلوچنده و به خودم اومدم دیدم ته صف پنجاه‌وپنج‌ذرعی تاکسی ایستادم و دارم با زنی که می‌خواد جلوی من بزنه تو صف، گیس‌وگیس‌کشی می‌کنم و مگه تاکسی پیدا می‌شد خواهر؟؟ دو ساعت زیر پامون درخت باباآدم خدابیامرز سبز شد و چشم‌مون سفیدشد تا تاکسی اومد و جمعیتی بودیم برا خودمون و همه‌مون عینهو حاجی‌لک‌لک یه‌لنگه‌پا ایستاده‌بودیم.

وای خواهر جون یه صلواتی ختم کنین تا منم نفس تازه کنم! پیر شدیم رفت…

روز پنج‌شنبه هم که والا هر چی فکر می‌کنم، همچین روز مقبولی نبوده که یادم بمونه و گویا همش خوردیم و خوابیدیم. روز جمعه هم که روز شب یلدا بود خواهر و ما غم‌باد گرفته بودیم که هیشکی تو این‌شهر نیس که بریم خونه‌ش خراب‌شیم ، که یهو قاصد پیام‌اورد که شب خونه‌ی دوست‌مون که دو کوچه بالاتر از خودمونه، دعوت شدیم و زودی‌زودی باذوق شال و کلاه کردیم و رفتیم. تو خیابون که رسیدیم، تازه یادمون افتاد که من واس دفعه‌اوله که فقط باشلیته و بدون‌تومبون اومدم بیرون و این جوراب نایلونی کفاف سرما رو نمی‌دادخواهر و تا این دوتاکوچه روگز کنیم، من از شرم‌ و سرما افتاده‌بودم به بندری‌زدن و عباس‌آقا هم هی جدداشت که هرکی رد می‌شه و به پای بدون‌تومبون من نیگا می‌کنه، بهش چشم‌غره بره و سیبیل‌شو واسش تاب‌بده و خلاصه خواهر فوت دونم پشت ورو شد، از بس فوت‌کردم به خودم و به عباس‌آقا و صلوات فرستادم وشمر ذوالجوشن رو لعنت کردم، که یه‌وقت خون نکنه و راستشو بخوای اون قضیه‌ی خونش زیاد برا من مهم نیست، چون عباس‌آقا جون با اون هیبتش محاله که خط روش بیفته و اونی که خط روش می‌افته و شیکمش سفره می‌شه، حتمن عباس‌آقا‌جون همین‌طوری صلاح دیدن و منو چه به این حرفا که تو این قضایای مردونه دخالت کنم و وا؟؟ مگه من سرزیادم؟ ولی بلاخره اون شب یلدایی خونه‌ی مردم حوصله‌ی دوختن زیربغل جرخورده و خشتک دررفته و تکوندن خاک و خل لباس پلوخوری عباس‌آقا رو نداشتم به جون شوما. رسیدیم و کلی خندیدیم و خوردیم و وراجی‌کردیم، تا خیلی بعد از نصف‌شب.

حافظ آخر شب هم بهمون گفت:

صلاح از ما چه می‌جویی که مستان را صلا گفتیم.

به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتیم.

خلاصه خواهر، ایشون هم به‌کلی از خودشون سلومسوولیت** کردن و ما موندیم حیرون… و منتظر. انگار که همه چی گردن خود آدم باشه…

والا.

———————————————————————————————————————-

فرهنگ لغت هنرمند و صاحب‌سبک:

*: سین جیم. عملی که در آن آن‌چنان از شیرمرغ و بال‌گاو می‌پرسانند، که  نه‌تنها خود انسان که کل مردگان منتسب به انسان، به‌روی ویبره رفته و بابای‌بابای انسان آن‌وسط تکنو بنمایاند.

**: سلب‌مسوولیت. کاری که در آن انسان می‌داند که چه مسایلی در حوزه‌ی مسوولیتش نیست. این که چه کارهایی در حوزه‌ی مسوولیتش هست را به توچه؟ بچه پررو! هری با! بذار باد بیاد! 

————————————————————————————————————————

 

وا؟ این حالا چرا داره فحش می‌ده خواهر؟ فقط از این فحش نخورده‌بودیم! والا!

خوب! شب یلدا شب اول آشنایی من و عباس‌آقاست. عباس‌آقا جون، شاید اگه اون‌شب من به تو تلفن و تلغراف نمی‌زدم، نه الان، نه هزارسال دیگه هم شمسی‌خانوم نمی‌شدم که نمی‌شدم که نمی‌شدم. خدا رو شکر می‌کنم به خاطر تویی که کنارم هستی. و اولین نفر زندگی من هستی. و هیچ آدمی جای تو رو برای من نمی‌گیره. البته شوما هم مایل به برقراری ارتباط با این شمسی‌خانوم خوش برورو بودینا! وگرنه چرا هی تلفنا رو ادامه دادین و تقوا پیشه نکردین؟ هان؟ 

————————————————————————————————————————

 

بی‌ربط بسیارمهم: مژده‌خانوم! غنچه‌خانوم! کجایین آخه شما دوتا؟

(30) دیدگاه

جنگاوری به اسم شمسی.

یک! هیچی بدتر از این نیست که بخوای عدد رو حرف‌کنی و کلمه‌کنی! عدد باید عدد باشه. کسی می‌دونه برای عدد فارسی توی ورد باید چه‌خاکی توی حلق کرد؟

دو! امروز بی‌نهایت‌تر(!) از روزهای دیگه خسته‌م. یه خستگی که از جنس جسم و تن نیست. نمی‌دونم از جنس چیه. از جنس روح هم نیست. احساس نمی‌کنم که روحم بیمار شده‌باشه ولی حس خوبی ندارم. مثل کسی که یه خواب پر از هیاهو رو دیده‌باشه. خواب یه جنگ‌بزرگ. با استراتژی‌های پیچیده و دیدبانی‌های دقیق. با هزاران‌هزار سرتیپ و فرمانده وسرهنگ و میلیون‌ها سرباز. سواره‌نظام. پیاده‌نظام. پا به‌پای دو‌طرف‌شون توی خواب جنگیده‌باشه و کشیک داده‌باشه. تن زخمی هم رزماشو رو زمین کشیده‌باشه. هی اسیر شده‌باشه و هی آزاد شده‌باشه. هی جنگ ازنو و هی صلح ازنو. هی حماسه و هی ترس. هی دولادولا دویدن زیر آتیش… و آخرش هم بیدار شده‌باشه. هیشکی نبرده. هیشکی نباخته. هیشکی نمرده. همه زنده‌ن. همه‌چیز واقعیه. اون صداها فقط رویای اون بوده! پــــــــــــــــوف! رویا! واقعن هیچ اتفاقی نیفتاده… فقط اون بیش از حد خسته‌ست. همین.

سه. با خوندن یکی از وبلاگایی که خوب می‌نویسه و حرف منو به زبون خودش نوشته‌بود و صدالبته دپ زده‌بود، منم داشتم دپ می‌زدم. افسار خودمو کشیدم. یه‌سری مشکلاتی هستند، که  همراه آدم به دنیا میان و فکر کنم تا لحظه‌ی مرگ آدم زنده می‌مونن.  چاره‌ای نیست. نمی‌تونی به خودت بگی که نیستن. نمی‌تونی به خودت بگی که قابل‌ترمیمن. مشکلی که با زاده‌شدن تو به دنیا اومده، به دست‌تو به وجود نیومده و معمولن حل‌کردن مشکلاتی که نتیجه‌ی گندزدن مستقیم خود آدم نیستن، خیلی سخته. شاید به مرورزمان بدتر هم بشن. همیشه بعد از ابرهای‌سیاهی که میان و جلوی چشمم رو می‌گیرن، به خودم می‌گم:” خوب که‌چی؟ حالاچی؟” این دو تا جمله‌های کلیدی من هستند. آدم منظمی نیستم. روحیه‌م اصلن قانون نداره. حال خودمو نمی‌تونم پیش‌بینی کنم. قضیه قضیه‌ی یه روح پیچیده‌ی خوش‌خنده‌ی خوش‌گریه است. روحی که هیچ ربطی به نقابم نداره. روحی که می‌شینه و کمین می‌کنه و می‌بینه. روحی که به خیلی‌چیزا می‌خنده:”خوب که‌چی؟ حالاچی؟” این دوجمله، عجیب همه‌ی رشته‌های غم منو پنبه می‌کنه. عجیب همه‌ی روضه‌های منو کمدی می‌کنه. عجیب منو از جا بلند می‌کنه و هلم می‌ده –حالا تو بگیر با اردنگی- به سمت زندگی. آخ زندگی ِ کثیفِ پرهیاهویِ حقه‌باز ِمظلومِ ناز ِ پراز دلفین و سبزه و گل و طراوت و بچه! ممنون! آغوش‌تو بازکن که دارم عمیقن (!) شیرجه می‌زنم.

چهار. توی بزرگ‌راه بی‌هنر و بدقیافه‌ی نیایش… از بعضی‌جاها می‌شه کوه رو دید. کوه رو دیدین امروز که چه‌قدر سفید و تمیزه؟ آسمون رو چی؟ کسی امروز به آسمون‌آبی و نیمه‌ابری نگاه‌کرده؟ نه بابا! ندیدین؟ به نظر من یه‌جوری خودتون رو به آسمون برسونین امروز… آخ! عجب آسمون خوشگلی شدی تو!

پنج. همیشه تصوری که در مورد خودم داشتم، آدمی صمیمی و مهربون بوده. حالا تو بگیر نقاب یه آدم صمیمی و مهربون. ولی انگار همین نقاب هزار بار استعمال شده هم یه جورایی از درجه‌ی اعتبار ساقط شده! دیروز توی جمعی که بودم یک نفر بهم گفت:”من وقتی شوما رو می‌دیدم، فکر می‌کردم نمی‌شه اصلن باهاتون ارتباط برقرار کرد. ولی الان دیدم برخلاف اون‌چیزی که به نظر می‌رسه…”

بی‌زحمت توی نقطه‌چین خودتون به سلیقه‌ی خودتون یه چیزی بذارین به این مضمون:”پشت اون ستاره‌ی‌حلبی قلبی از طلا دارین!”

شش. جالبه! هروقت به یکی از این جوونای همکارمون در جواب تبریک عروسی برادرم می‌گم:”اینشالا قسمت خودتون باشه.” این آقاکچل ذوق می‌کنه بچه‌م! دیگه طاقت نیاوردم و بهش گفتم:”ببخشید این جمله‌ی دعایی مخاطبش شوما نیستینا!” اونم ذوق‌کنون و سرازپانشناسون گفت:” همین‌قدر که می‌شنویم برامون خوشاینده!” خوب! من اگه مرد بودم و با یکی از این تحفه‌هایی که به اسم زن در کشورمون وجوددارن- درو از جون خودم و همه‌ی دوستان و همه‌ی خانومایی که این جا رو می‌خونن البته!- ازدواج می‌کردم، حتمن یا عقلم مشکل داشت که می‌خواستم مجددن ازدواج کنم و یا این که عقلم مشکل داشت. حالت سومی هم می‌تونه وجود داشته‌باشه  و اونم اینه که احتمالن عقلم مشکل‌داشت.

هفت. شش قابل دفاعه! ولی تو رو به حضرت‌عباس گیرندین که دفاع‌کنم! نه حوصله‌شو دارم. نه اعصاب‌شو. نه وقت‌شو. نه خودمو با جماعت قابلمه‌چنگالی‌ ازخودمتشکر درگیرمی‌کنم!

هشت. والا!

نُه. آقایون سو‌استفاده نکنن که بد‌جوری ضایع‌شون می‌کنما! عدالت رو رعایت کنید! منظورم بعضی از خانوما بود!

 

 

(55) دیدگاه

گزارش.

شمسی‌کتبی. 

یک‌مقداری تشریف‌نداشتیم، که مربوط می‌شد به کارهایی‌که روی سرمان ریخته‌بود و حال‌نداری این‌جانب در باب نوشتن در ورد، که از قبل هم در آن مشکل داشتیم و حالا هم داریم و چون این وردپرس یک مقداری در زمینه‌ی فارسی زبان‌نفهم است و بلانسبت‌همه عینهو الاغ جفتک می‌اندازد، اول باید شال و کلاه کنیم و توی ورد بنویسیم –که از ابتدای خلقت به نظرمان یک چیز بی‌مصرف جفنگی می‌امده- و بعد همه را بقچه کنیم و هن‌و‌هون‌کنان بیاوریم و این‌جا روی صفحه خالی‌کنیم و هی فرمتش به‌هم بریزد و هی ما قشو بکشیم، تا اینی بشود که شما می‌بینید. هلو برو تو گلو نیست که!

یک‌مقداری از آن یک‌مقدار هم مربوط می‌شود به عقد اخوی این‌جانب که از برای آن به شیراز سفر کرده‌بودیم و تمام‌مدت را یک‌لنگه‌پا داشتیم خرحمالی می‌کردیم به صورتی‌که مسلمان نشنود و گرگ‌بیابان نبیند به حق پنج‌تن آل‌عبا و اینا و برداشت این‌جانب از این‌سفر این‌بود که تفاوتی‌ندارد… شمسی‌خانوم در هر سمتی بایستی بشورد و بسابد و ماله‌بکشد و عینهو انرژی هسته‌ای این روحیه‌ی کـُلفـَتی حق‌مسلم شمسی‌خانوم است.

از صبح هم با وجودی‌که بسیار هوای‌بارانی را عاشقیم و بسیار برای اعصاب‌ما مقبول دانسته شده‌است، ما اعصاب نداشتیم و هر وقتِ فراغتی که پیداکردیم، توی ذهن‌مان یقه‌ی یکی‌را گرفتیم و زدیم توی دماغش و فکر نمودیم گوربابای هرکی بخواد به ما چپ نگاه‌کنه و هی دشمن فرضی را خط انداختیم و هی لنگ دور دست‌مان پیچاندیم و هی نفس‌کش طلبیدیم و هرچه فکر کردیم هیچ موقعیت سوق‌الجیشی خاصی را پیدانفرمودیم که به بیولوجیک و یا استراتجیک ما مربوط‌گردد و ما فکرکنیم که این اعصاب خیط‌خیطی از برای این‌است و لاغیر و هر چه بالا رفتیم و پایین‌آمدیم، دیدیم‌که درو از جون‌تون انگاری همین خود ما هستیم که آخرعمری زده به کله‌مان و هی فرت‌وفرت تلنگ اعصاب‌مان در می‌رود.

بعد هم آمدیم و وقت‌نشد که به محبت‌های شما پاسخ دهیم و الاهی نور به قبر هر چه کار است ببارد که روی ما را سیاه- از نوع پرکلاغی- نموده و الاهی جزجیگر بزند هر کسی‌که از این بابت خوشحال است. هی توی دل‌مان گفتیم شرمنده‌ی محبت‌های شوما هستم و هی وقت‌نشد بنویسم و هی دلم سوخت.

—————————————————————————————————-

شمسی‌شفاهی.

سلام خواهرجون! خوبین اینشالا؟! والا جونم براتون‌بگه که ما اون‌وقتایی که شیراز بودیم، صبحا بعد از قامت‌بستن به نمازصبح همچی عینهو خردجال-بلانسبت شوما- کار می‌کردیم و بعدازظهر هم ربع‌ساعته یه حموم می‌رفتیم و یه سرخاب سفیداب می‌کردیم و یه الاهی‌به‌امیدتو می‌گفتیم و راه می‌افتادیم به سمت بزم و لهو و لعب و عینهو خود جمیله قر می‌دادیم تا خروس‌خون صبح. راستشو بخواین نذاشتم تو اون مجلس گناه کسی نیگاه چپ به عباس‌آقا بندازه و خودم عینهو شیر همه‌جا همراش بودم و هرکی عشوه می‌اومد، لنگه‌کفشمو از پام در می‌اوردم و دو تا چپ و راستش می‌کردم.

خلاصه خواهر به جز خستگیش خوش‌گذشت. خستگی کار کردنا یه‌طرف، خستگی شوهرداری هم یه‌طرف! یعنی خواهرجون، همین‌قدر بگم و همین‌قدر بشنفین که والده‌ی ما خیلی روی ابوی‌مون حساسن. البته ابوی‌ما هم خودشون یه کم سروگوش‌شون می‌جنبه‌ها! ولی خوب! جرات ابرازوجود ندارن! من و ابوی داشتیم با هم ترقص* می‌کردیم و من هی بعد از هر قر یه استفرالله می‌گفتم که یه‌وقت گناه نشه، که دیدم یه دختره‌ی چش‌سفید غریبه، که برا دفعه‌ی اول بود می‌دیدیمش، عینهو جن نازل‌شد و دست ابوی‌ما رو گرفت و وصل‌کرد به کمر خودش و د به‌رقصیدن**! ما هم مث یه بره‌ی‌خوب رفتیم نشستیم و خواهرم هم تندتند برا خانوم‌والده توضیح می‌داد که این دختره‌ی چش‌سفید خودش اومده و دست‌ابوی ما رو گرفته و ابوی‌ما بی‌تقصیره به‌خدا. والده‌ی مکرمه‌ی ما هم تا بناگوش قرمز بودن و فقط خنده‌هایی می کردن، عصبی! دختره بابای‌ما رو که ول‌کرد، ما یه‌نفس راحتی کشیدیم و خوندن آیه‌الکرسی رو قطع‌کردیم. ولی همچی خوب نفس تازه نکرده بودیم، که دختره مث این‌که موش رو آتیش زده‌باشن با یه‌دستمال سررسید و از من پرسید: “باباتون کجاس؟” خواهر نمی‌دونم این دستمالو می‌خواست ببنده به کمرش و یا که‌چی! تو دلم گفتم:”بگیر بشین پدرسگ، تا امشب تو خونه‌ی ما آتیش به‌پا نکنی دس‌بردار نیستی؟” ولی نه که خیلی خویشتن‌دار و مردم‌دارم؟ محض‌همون یه لبخند شمسی‌خانومی پت و پهن زدم و گفتم: “نمی‌دونم عزیزم! بگرد ببین کجاست!” ولی فک‌کنم جناب ابوی‌ما خودشون با اون عقل و هوشی که دارن، متواری شده‌بودن و زیرمیزی، پشت‌صندلیی، جایی خودشونو پنهون کرده‌بودن! خلاصه جون خودشونو نجات‌دادن خواهر!

—————————————————————————————————-

 

 فرهنگ لغت فشن و آلامد:

*: رقصیدن. عملی که در آن دماغ را ثابت نگه‌داشته و سایر اعضای‌بدن را به فراخور‌حال قر می‌دهندانند.

**: رقص محلی. نوعی لهو و لعب که در آن دست نفر بغل دستی را به پشت کمر خود برده و به خود چسبانیده و ثابت نگه داشته و سایر اعضای بدن را به فراخور‌حال قر می‌دهندانند.

(31) دیدگاه

فرمایش های یک خواهرشوهر دم نکشیده!

 

 یک! هم ما خودمون قاط زدیم خواهر، هم این کامپیوتر گوگوریمگوری*، هم این که کلن زیاد با گیلبیتس** بیل بهقدخورده، میونهمون جور نیست و الان هم نمیتونیم شماره ها رو بذاریم و کلن فارسی شکر است و همهرو به پارسیسره مینویسیم. 

دو. ما فردا به طور رسمی سِمَتمون می‌شه :” خواهرشوور بزرگه!” واسه‌همین همین‌طوری پیشاپیش احساس جذبه می‌کنیم و فکر می‌کنیم بلاخره این هیبت و این سر و شکلی که هیشکی رغبت نمی‌کرد تف بندازه بهش، عجب داره مهم می‌شه و بلاخره یکی هم هست که بخواد نظر ما رو با التماس به خودش جلب کنه! یه سنجاق‌قلفی*** خریدم به قاعده‌ی یه کف‌دست که بزنم زیر چارقدم و بهش مهره آویزون کنم که وقت حرف‌زدن هی تکون‌تکون بخوره و همچی جذبه‌م بشه یه چیزی  تو مایه‌های مهدعلیا خدابیامرز! (1) 

سه. یادم‌باشه تا فردا که وقت‌دارم، هی جلوی این آینه و قنسول خونه‌ی‌پدری پشت‌چشم نازک‌کردن و چپ‌چپ نیگاکردن رو تمرین کنم. خلاصه همین اولین بار و آخرین بار ماست که همچین جایی پیدا می‌کنیم و ایشالا خوب از عهده بربیام به حق پنج‌تن! 

چهار. ببین مادرجون! جای نظردادن هر خزعبلاتی**** که من می‌نویسم،  اولِ هر متن ، سمت‌چپ، همونیه که نوشته ریسپانس …  گلاب به‌روتون البته! (2)

 پنج. خواهرجون دور از گوشِت، دیروز داشتم تو کش‌و‌قوس فکر و خیالای خودم توی یکی از این خیابونای بالاشهر قدم‌رنجه می‌فرمودم و هی نگام با این زن و دخترایِ‌ نکبتِ مو‌طلایی ِ گالش***** به‌پا این‌ور و اون‌ور می‌شد و هی این شلیته و  تومبون گل‌درشت و زیرشلواری گل‌ریز خودمو به رخ‌شون می‌کشیدم که دیدم یه آقای خیلی محترم موتورسواری که یه لوله‌ی شیش‌مرتی****** هم دستش بود، از توی خیابون میون اون‌همه زنی که ادعای لعبتی‌شون می‌شد منو صدا زد و گفت: هوی! بدو بیا سوار شو بریم! اون‌همه زنای توی خیابون هم همه‌شون از حسودی داشتند می‌ترکیدن، ولی برای این‌که معلوم نکنه می‌خندیدن! از اون‌موقع هم احساس می‌کنم یه دو‌سه سانتی قدم بلندتر شده و هم جلو این آینه‌ی صندوق‌خونه که می‌رم می‌بینم ماشالاهزارماشالا، حمل بر خودستایی نباشه، چقدر لپام هم گل انداخته! قربون خدا برم که احسن‌الخالقینه!(3)

———————————————————————————

 

 فرهنگ لغتِ خوشگل‌بلا: 

*: گوگوری‌مگوری از برای تحبیب به کار می‌برده شده‌است. در برخی از متون قدیمی به جای این واژه گور به گور شده نگاشته شده‌است. 

**: بیل‌گیتس. گیتس: گیت‌ها. دروازه‌ها. بیل‌گیتس به‌معنای بیلی است که به جای کلید با آن دروازه‌ها را باز می‌نمونادیدند. 

***: سنجاق‌قفلی. سنجاقی که برای محکم‌کردن تنبان به دور کمر هم استعمال می‌گردد. 

****: مزخرفات. چرندها و پرندها. 

*****: پوتین. وسیله‌ای ممنوعه که به گرد پا می‌بندند و برای عکس‌گرفتن با شماره و درج‌درپرونده مفید دانسته‌شده‌است. 

******: متری. واحد شمارش مدرک‌تحصیلی، دانش، سواد، شایستگی و غیره. 

*******: جان؟ آهان! خداحافظ! هفت نداشتیم!

—————————————————————————-                       

    خداییش اگه یه روز زدم این فریِ لق‌لق جونمرگ شده رو خط انداختم به من ایراد نگیرید! من می‌خواستم اون شماره‌ها رو معنی کنم این عینهو یه‌چیز ناغافلی خودشو انداخت وسط! 

شماره‌ی یک‌: مادرخدابیامرز ناصرالدین‌شاه. وا؟ ناصرالدین‌شاهو نمی‌شناسین؟  همون‌که رو استکاناست و سیبیلاش همیشه می‌ره تو چایی‌هامون خواهر!  

شماره‌ی دو: نه که خارجی نوشته؟ محض‌همون بعدش که کامنت‌گذاشتین یه غسل بگیرین، بدنیست. احتیاطه دیگه! یه وخ دیدین نجس شدین! 

شماره‌ی سه‌: خواهر شوما چرا ابروتو بالا انداختی و عشوه میای؟؟ خودمو گفتم چقدر مقبول آفریده! نه که چشم حسودام زیر پام خیلی بانمکم و تعریف از خود نباشه، یهو آسمون ترکید و منو انداخت رو زمین؟ محض‌همون! 

بی‌ربط یک: عباس‌آقا جون! ما یه کته‌قوری(!) داریم به اسم فرمایش‌های عباس‌آقا! اون باهاس فعال بشه تو این گل‌فروشی! آباریک‌الله!

پی نوشت یک: آهان! گفتم که! برو بالا سمت چپ خواهر جون! این جا همه چیش برعکسه دور از جون!

 

(33) دیدگاه

سلام علیکم.

بلاخره با عباس‌آقا شورومشورت کردیم و عباس‌آقا بهمون اجازه دادن که زار و زندگی‌مونو برداریم و بذاریم رو کول اصغرحمال و یه‌خورده‌ش رو هم بریزیم توی فرغون و کبری‌یه‌ دست بیاره و الاهی به‌امیدتو…. راهی بشیم و بیاییم این‌جا. این شد بار دوم که اثاث‌کشی می‌کنیم و ایشالا به حق پنج‌تن دیگه اثاث‌کشی نداشته‌باشیم مگه به جای بهتر.

مصرع:

عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد.

همین‌شد که اون گل‌فروشی رو با تموم قر و قمبیلاش و اغورمنقلاش، توی اون محله‌ی برو بیا ترتمیز کردیم و دستی به سر و گوشش کشیدیم و تموم آشغالاش رو گذاشتیم دم‌در و شیشه‌ش رو عینهو اشک‌چشم تمیز کردیم و گلاش رو دادیم به دروهمساده و دوروبرش رو گلاب پاشوندیم و عود سوزوندیم وکرکره‌ش رو کشیدیم پایین و اومدیم این‌جا و بساط‌مون رو پهن‌کردیم که گل بفروشیم. ایشالا که کارمون بگیره و بتونیم یه چندرقاز در بیاریم و بریزیم تو شیکم‌مون و یه سقفی بالا سرمون باشه و بتونیم یه‌روزی با دل‌خوش پامونو دراز کنیم و به خدا بگیم:” آخیش… خدا جون…”

بعدشم روم سیاه مادر، من هنوز برا شما گل نمی تونم گل بیارم. نه که گلا تو سرما خراب می‌شن؟ محض‌همون. ولی اگه شوما خواستین می‌تونین این‌جا به من سفارش بدین که اگه زبونم‌لال موضوع امرژنسی* بود یا جختم‌بلا موضوع خوش‌خبری بود، براتون نومه برفستم** و یا جواب‌تون رو همین‌جا بدم. (تازه مادر در گوشت بگم که این‌جا همون پیش پای خودتون می‌تونم جواب‌تون رو بدم و ماشالاهزارماشالا خیلی پیشرفته‌است! اینو با اون همساده‌های محله‌های بالاشهری بلاگ‌اسکای و بلاگ‌فا هسّم که خودشون رو کشتن از بس برا ما پرشینیای خاکی متواضع قیافه گرفتن! هان؟ چیه خواهر؟ حتمن باهاس اسم بیارم؟ همون با خودت هسّم دیگه! دیدی واسه کلاس محله‌ت قیافه گرفتی و دست بالا دستت اومد؟ (از اون خنده‌ها که تاته حلق‌آدم تشعشع*** می‌کنه!)) (این جا پرانتزشم خیلی زیاده!) (وای خوب شد این تو پرانتزیا رو گفتما…وگرنه دق می‌کردم اگه بهتون پز نمی‌دادم!)

مادرجون همچینی داشتم خناق می‌گرفتما! خدا خیر بده باعث و بانی این مغازه رو.

——————————————————————————————–

فرهنگ‌لغت بسیار خوش‌برخورد و زیبارو:

*: ضروری. اصلن ربطی به آن چیزی که خوانده می شد نداراند.

**: بفرستم. در قدیم نامه رابه پای کفتر کاکل به سر وای وای می بستند و به اقصی نقاط کشور پرتاب می کردند و در هر جا فرود می‌آمد طرف نامه را می خواند. این کلمه از ریشه‌ی فرست (first) بوده و به جهت آن اولین نفری که نامه را همین طوری مفتی مفتی و بدون اجازه می‌خواند، فرست و فرستادن از آن مشتق گردید که امروزه انتگرال آن در جی میل و یاهو مشاهده می گرداناند.

***: احتمالن نویسنده منظورش تلالو بوده است. تلالو از ریشه‌ی ولوله. لوله. منظور نویسنده خنده‌ای بوده‌است که لوله‌کشی ته حلق آدم ور بیایاند.

——————————————————————————————-

 به جون شوما اگه من به این فرهنگ‌ لق‌لق گفته‌باشم که‌ دارم میام این‌جا! این از کجا منو پیدا کرد؟

اینجا فقط نمی تونم این کلمه ها رو صاف و صوف کنم! به صافی خودتون ببخشید خواهر…

پ.ن. : صاف شد مادر جون! ماله ش رو کشف کردم!

 

(22) دیدگاه

نوشته‌های قدیمی‌تر »