آرشیو برای ژانویه, 2008

متوهم سلطانی.

1.      ما امروز امر فرموده‌ایم نوازندگان بنوازند. امر می‌فرماییم خوانندگان این سطور نیز بخوانند، تا همگی با هم حظی‌وافر برده و رهسپار بهشت یزدان همی‌گردیم.*

2.      در یومین** گذشته، “قدری” شیرینی تناول فرموده‌ایم و دندان پدرسوخته‌مان را المی*** بس شگرف فرا گرفته‌است. “قدری” را در متون قدیمی به اندازه‌ی یک‌جعبه گزسکه برآورد نموده‌اند. بارداران دل‌شان نخواهد، حسودان در اندیشه نشوند، دوستان شماتت نفرمایند که فربه شده‌ایم، عباس‌آقا قلب نازنین‌شان متبلور نگردد که جعبه‌ی پریروز خالی گردیده‌است و قس علی هذا.

3.      نوشیدن چای را نیز تقلیل بداده‌ایم به چهارلیوان در روز. قبل از این خدا به چای‌کاران خطه‌ی سرسبز شمال برکت‌دهاد، چای می‌نوشیدیم، نوشیدنی.

4.      آقاکچل سلام می‌رساند و ملتزم رکاب است. از برای تولد وی همگی با هم خلعتی**** ابتیاع فرموده و به وی ارزانی‌داشتیم، تا به سرش همی‌افتد که جامه‌های خود را گاهی و ماهی و سالی یک‌بار تعویض‌نموده و خلقی را خشنودسازد، چونان که در کوس‌ها بدمند و در کوی‌ها پای‌کوبند و هلهله و شادی همه‌جا را فراگیرد، ان‌شا‌الله‌تعالا.

5.      دیروز که رعایای‌ما از برای‌ما پودر ماشین‌جامه‌شویی را ابتیاع نمودند، به آنان التفاتی‌فرموده و آنان را همی‌بنواختیم  و به لقب پدرسوخته‌شان ملقب فرمودیم. زین پس، به جای لگن و صابون و چوبک، امر می‌فرماییم که ماشین جامه‌شویی‌مان جامه‌ها را پاکیزه‌گرداند و بسی خشنودیم که بر سر رعایای خود منت‌نهاده و آنان را با تقنولوجی***** آشنافرمودیم.

——————————————————————————————–

فرهنگ‌لغت مهربان و خوش‌رو:

*: به علت همگونی نوازندگی نوازندگان و خوانندگی خوانندگان، احتمالن آن آواز بر گوش هرکسی که برسد، وی به سماع درآمده و پس از تلاشی بی‌وقفه برای نفس‌کشیدن مرده می‌گردد.

**: دوروز گذشته.

***: ارسال علایمی عصبی به‌مغز به‌هنگام درد. زهر. خناق! بی‌تربیت! بی‌ادب! بذار بابات شب بیاد تکلیفمو با تو روشن می‌کنم!

****: پلووری رنگارنگ. متناسب با سن چهل و پنج‌سالگی منهای بیست!

*****: تکنولوژی. کارهای عجیب و غریب وغیرلازمی مانند شستن ظرف و لباس با ماشین‌آلات صنعتی و پیمودن راه با مرکب‌هایی عجیب‌الخلقه و مکش شوخ از کف خانه توسط دستگاهی بدصدا و از این قبیل قرتی‌بازیها.

(20) دیدگاه

همراهی کاینات.

1.       صبح یه‌صفحه نوشتم، به طول یه‌متر و سه‌چارک و به عرض دووجب و سه‌انگشت و توش برا همه خط و نشون کشیدم. از کامنت‌گذارای سرگردونِ دل‌خسته‌یِ سرزدن و کامنت‌گذاشتن بگیر، تا اونایی که منتظرن ما یه‌حرفی بزنیم و اونا -تو مسابقات فرضی لیگ‌برتر وبلاگی لابد!- به اسم خودشون ثبتش کنن و از سرخاله‌زنک‌یــِکُم* ها بگیر تا مجازی‌های همیشه‌مجازی. بعدش با همین عقل‌ناقصم فکر‌کردم که ای دل‌غافل، در عرض ده‌دقیقه عجب گرد و خاکی کردم و چه طوماری برا این آدما نوشتم!

آما:    

مصرع‌طویل!    

چرا بر خویشتن هموار بایدکرد رنج آبیاری‌کردن باغی کزآن گل‌کاغذین روید؟         

 واس همین خواهرجون، فکر می‌کنم که همین‌طوری خودمون رو به خریت بزنیم، بد‌نباشه و حوصله‌نداریم خودمون رو برا در و همساده توضیح‌بدیم! حلال و طیب وجودتون همه‌ی اون فیضایی که به ما می‌رسونین! والله! چی‌کار دارم؟ بی‌کارم؟

2.       روزجمعه دست‌خدا یار ما شد و مهمونی رفتیم، واس همین گلاب به‌روتون این سیبیلای خودمون رو صفا دادیم و بلاخره بعد از سه-چهار هفته و اندی که دیگه برا خودمون مردی شده‌بودیم، اون از بناگوش دررفته‌ها رو از صحنه‌ی گیتی**پاک‌کردیم، پاک‌کردنی! جاتون خالی بود که ببینین که چطور اولش پشت لب‌مون ورم کرده‌بود و فاصله‌ی دماغ فندقی‌مون تا لب‌بالامون شده‌بود یه‌وجب و تا یه‌ساعت سرخ‌سرخ شده‌بود و بعدش که یه‌کم  رنگش برگشت، همچین دو سه مایه رنگش با باقی جاهای صورت‌مون فرق‌داشت و بلوری‌تر بود (حکمن از بس آفتاب بهش نتابیده‌بود!). فقط حیف‌شد، چون از بس حمل بر خودستایی نشه، هیبتم خوب شده‌بود، دیگه نوچه‌های عباس‌آقاجون هم از ما حساب می‌بردن و همه مونده‌بودن که این سیبیل و این چادرنماز گل‌گلی که بر سر داریم، چطور مجموع شدن و نمی‌دونستن وقت سلام دست‌شونو بذارن رو سینه‌شون و قلدر قلدر چاق‌سلامتی کنن، یا کلاه شاپوشون رو بردارن و سرشونو بندازن پایین که نگاه محرم و نامحرمی رد و بدل نشه. بلاخره قسمت این‌شد که رفتیم مهمونی و یه ایل و قبیله‌ای از گمراهی و سردرگمی نجات پیداکردن.

3.       خواهرجون، ما خانوم والده‌مون همیشه می‌فرمودن که ما نظرکرده هستیم و تعریف از خود نباشه با عالم‌بالا ارتباط داریم. نمونه‌ش همین‌که ما خواستیم روزه‌ی سکوت بگیریم، عالم بالا هم یاری‌کرد و کلن از طرف اتحادیه اومدن و در مغازه رو سرتاسری گل‌گرفتن، که یه‌وقت وسط روزه‌ی سکوت‌مون خدای‌ناکرده اگه صدایی ازمون متصاعدشد، کسی نشنوه که روزه‌ی سکوت‌مون باطل بشه زبونم‌لال! الان از بس این‌جا محله‌ش کم فرنگی بود، دیگه هم فقط فرنگیا می‌تونن بیان در گل‌فروشی ما و ما همین‌طوری مهمون خارجی برامون میاد! خوش اومدین خواهر! همین‌الان که دارم براتون این افاضات رو می‌فرمایم، از سر صب تا حالا 5 تا مشتری بیشتر نداشتم! والله خانوم والده‌مون به ما می‌فرمودن که:”دخترم هرچی می‌گی یه ماشالله هم پشتش بگو” ها! باورمون نمی‌شد که ربطش ارتباط داشته. حالا که نشستم و دارم مگس می‌پرونم تو این سرسیاه زمستون و برف و بورون، دارم به این حرفاش فکر می‌کنم و هی ماشالله می‌گم و به قد و قامت دل‌ربای خودم فوت می‌کنم. والله! یه‌وقت دیدی –نه‌که بخوام از خودمون تعریف کنما- این قد و قامت و زیبایی و حلاوت من و عباس‌آقا‌جون تو نظر کسی اومد و همین‌جوری که ریخت گل‌فروشی‌مون رو زدن با توپ اوردن پایین، ریخت خودمون رو هم … لااله‌الاالله!

4.       ما این مدتی‌که نبودیم، خانوم والده‌مون پیش‌مون تشریف‌داشتن و شب‌ها تا نصف‌شب حرف زدیم و واس همین شرمنده‌ی اخلاق گل‌محمدی‌تون خواهر، دیگه حرفی نمی‌موند بیام واس شوما بزنم! امروز صبح که خانوم والده‌مون رفتن، منم اومدم و کرکره رو کشیدم بالا و الاهی به امید تو… حالا فقط باهاس صبر کنین تا حرفم بیاد! اینا پیش‌دراومد بود به کوری چشم حسود. حالا شوما تا یخده رو کرسی یه‌قل‌دوقل بازی کنین و کدو و لبوتون رو میل کنین، منم حرفم می‌گیره و خناقم وا می‌شه، خواهر جون. اگه خدا کمک‌کنه البته.

————————————————————————–

 فرهنگ لغت وارسته و فروتن:

 *:  شخصی که در بین ارتش خاله‌زنک‌ها بالاترین درجه را داراند. این شخص پس از تکمیل دوره‌هایی چون:  “تعلیم از گوشه‌ی چشم همه‌ی زندگی افراد را شخم‌زدن”، “مدیریت بحران های مربوط به خانواده‌های آبرومند از طریق انتشار شرح بحران در روزنامه های کثیرالانتشار محلی”، “مهارت های فردی 1- طرح صحبت‌های سوزاننده‌ی اعضای حساس”، “مهارت‌های فردی 2- آنالیز لباس‌های رو و زیر افراد با چشم غیر مسلح”، ” مهارت‌های جمعی1- به جان هم انداختن جمع به صورت دو به دو و سه به سه”… و گذراندن امتحانات مرتبط و احراز نمره‌ی حدنصاب به این مقام دست می‌یاباند. 

**: صحنه‌ای که سبیل‌مربوطه در آن واقع بوده استه می‌باشد و هیچ‌ربطی به گیتی‌خانوم عیال مربوطه‌ی آقامراد پارچه‌فروش زیرگذرمحله ندارد. 

 

 

(31) دیدگاه

دلم چیزایی رو می‌خواد که واقعی نیستن. دلم برای همه‌ی اون لحظاتی که می‌خوام، تنگ‌شده و دیگه داره از یادم می‌ره. فکر می‌کنم جسارت آرزو کردن، جسارت قشنگیه. فکر می‌کنم مفهوم همه‌ی کلمات من اونی نبودن که فکر می‌کردم. فکر می‌کنم که درک من از دنیا کمی سطحی و کمی خنده‌دار بوده. فکر می‌کنم اگر در مورد اون چیزهایی که روح منو به درد میارن و یا نمیارن، صحبت کنم، همه بهم بخندن.

 پس چرا من نمی‌تونم بهشون بخندم؟

حس می‌کنم دنیا واقعی‌تر از حرف‌های روزمره است. فکر می‌کنم نبض دنیا اون‌جایی نیست که همه گرفتن و دارن با ماشین‌حساب و عدد می‌شمرنش. نه اون‌جا نیست. فکر می‌کنم دنیا یه‌کمی مهربون‌تر باشه. یه کمی واقعی‌تر. فکر می‌کنم چشمای دنیا خیلی‌وقتا خیس بشه. خیلی‌وقتا.

 چرا هیچ‌وقت براش گریه نکردم؟

تو رو توی تموم کودکانه‌های دنیایی پیدا می‌کنم. توی بازی دلفین‌ها هستی. توی معصومیت حیوان‌های تازه متولدشده هستی. توی یه جوونه که سر از خاک درمیاره و ذوق می‌کنم و می‌دوم به طرف عزیزی که نزدیکمه:”بدو بیا، ببین!”  نمی‌دونم چی هستی. کجا هستی. نمی‌دونم تو همونی که همه آویزونشن…

 یا یه گل کوچولویی توی یکی از غارای دوردست یه جزیره‌ی گم‌شده...

دوست جون!  یادته بهت گفتم من اقیانوس ندیدم؟ گفتی اقیانوس با دریا فرقی‌نداره. ولی همینه. تو حس می‌کنی اون آبی باز ِ مهربان و یا خشم‌گین خیلی خیلی خیلی بزرگ‌تر از دریای ذهن توست. تو حسش می‌کنی. ولی نمی‌تونی به بغل دستیت که داره توی ساحل مجله می‌خونه و  آفتاب می‌گیره، بباورونی که اون آبی روبروت رو اقیانوس حس می‌کنی. برای این‌که افق‌های دیدتون یکیه. چطور می‌خوای بهش بفهمونی که این دریا نیست؟ چطور باید بهش ثابت کنی؟

شاید به یک پرواز نیاز دارم.

قیافه‌م وقتی نمی‌خندم عمیق و جدیه.  مثل امروز که همه ازم می‌پرسن خسته‌ام؟ کارم زیاده؟ هیچی نیست. فقط می‌خوام ساکت باشم. می‌خوام روزه‌ی سکوت بگیرم.

آخ! فقط دلم می‌خواست عیسای گهواره‌نشین بود که منو اثبات‌کنه. من بدون اون چه برچسبی خواهم‌خورد، میون اون‌همه چشم‌های بسته‌ی قبایل و ذهن‌های گرسنه‌ی مردار؟

 وحشت می‌کنم.

سردمه.

خودمو مثل جنینی جمع می‌کنم.

با بندنافی که به هیچ جایی از جهان وصل نیست.

و زیر همین نخل خشکیده به خواب می‌رم.

(34) دیدگاه

روسیاهی.

خواهرجون دور از گوشت، همین‌الان رفته‌بودم پای این دزگاه* چاف‌گر** ایستاده‌بودم، تا این کاغذا رو برام چاف***‌کنه. این دزگاه‌ چاف‌گر، تو محل عباس‌آقاجون ایناس، که به جز خود عباس‌آقاجون، دوسه‌تا پهلوون دیگه هم توش کار می‌کنن. یه مشت ضعیفه‌ی چش‌دراومده هم هستن، که چش دیدن‌شون رو ندارم، واس این‌که میون این همه‌جا، عدل اومدن روبرو عباس‌آقاجون نشستن و ای… همچی کم هم کرم نمی‌ریزن. رو تخته نمرده‌ها، همه‌شون هم خوش برورو و ترگل ورگل هستن. ذلیل شده‌ها. ولی خواهرجون، نگرون نباشین که شمسی‌خانوم عینهو شیر همه‌جا هست و هروخ که یکی‌شون با عباس‌آقاجون کلومی ردوبدل کنه، همچی این چادر رو گره می‌زنم پشت‌گردنم و پشت ارسی****‌مو می‌خوابونم و می‌رم تو محل‌شون و مرده و زنده‌شون رو تو قبر می‌لرزونم، که جرات نمی‌کنن حرفی بزنن. والله! مگه من شوورمو از سر راه اوردم؟ ولم کنین! بذارین ببینم چی می‌گن اینا! دختره‌ی بی چشم و رو ! ولم‌کن خواهر، بذار برم لنگه ارسی‌مو بکوبم تو فرق سرش… باشه خواهر. چون شوما وساطت کردین الان نمی‌زنم‌شون…. بی حیاها! دختر باهاس چشاش پاک باشه! دختر باهاس آفتاب مهتاب ندیده باشه! صدای خنده‌ت رو واس من بلند می‌کنی؟ هان؟… نه خواهرجون، شوما نگرون نباشین. کاری‌شون ندارم. آخه تعریف از خود نباشه، یه‌دل دارم عینهو دریا.

خوب…  چی می‌گفتم که حرف خودمو قیچی کردم؟ آها. ما تو این محل، همه‌مون از یه رییس فرمون می‌گیریم. ولی محله‌هامون جداست. رییس‌مون از بس که ماشالا به جونش باشه، به فکر بهره‌وری و استفاده‌ی بهینه از انرژی و سرمایه‌های ملیه و یه جورایی با بابابرقی کنترات** بسته که زیاد ازش کار نکشه، توی هر محلی یه آقاکچل علم کرده، که نور محلو تامین کنن. مثلن همین محل ما آقاکچل خودمونو داره -که الحق و الانصاف، خدا جای حق نشسته خواهر، عیبش می‌کنیم، حسنش رو هم بگیم!- نور خوبی تولید می‌کنه. عباس‌آقاجون اینا هم یه آقاکچل دارن که توی وبلاگ قبلی عسک‌شو براتون زده‌بودم و ای… اونم همچین بد نوری نداره. حالا شما فکرکنین من شمسی خانوم ماخوذ به حیا، تو این محل ایستاده بودم و اهالی‌محل همه رفته بودن ناهار بخورن و فقط این آقاکچل عباس‌آقاجون اینا بود که داشت روم به دیوار و بلانسبت، واسه تنوع‌کاری هم که شده، با کامپیوترش کار می‌کرد. منم یه دسته کاغذ رو دستم گرفته‌بودم و تو حال و هواهای خودم بودم وبه آقاکچل عباس‌آقاجون اینا پشت کرده بودم و منتظربودم چافای قبلی تموم شه و من کاغذای جدید رو بذارم و تو همین قاراشمیش‌بازار هم  لبه‌ی این دسته کاغذ رو گذاشته‌بودم توی دهنم و هی توشون آروم فوت می‌کردم، که چشمت روز بد نبینه خواهر، نمی‌دونم قوانین جذب‌اتمی و اصطکاک هوا و کاغذ و چه‌می‌دونم از شانس من حتمن یه‌سری از این قوانین اول و دوم و سوم ترمودینامیک دست به دست هم دادن و فوت من با یه صدای انکرالاصواتی از بین کاغذا خارج‌شد، که اگه خودم نبودم و صداشو می‌شنفتم، می‌گفتم حتمن طرف بلاتشبیه بلاتشبیه خودخود جناب کرگدن بوده! کسی هم که صورت منو ندیده‌بود که ملتفت بشه که من دارم فوت می‌کنم، نه کارای لغو! خواهرجون زود رومو برگردوندم طرف آقاکچل که صورت‌مو ببینه و شروع کردم به دوباره فوت‌کردن تو کاغذا! هف‌هش‌ده تا فوت کردم که بهش ثابت‌بشه که درسته که من بودم، ولی من نبودم، یعنی اون صدایی نبود که فکرکرده! آقاکچل عباس‌آقاجون اینا هم هی منو نیگا می‌کرد که دارم تو کاغذا فوت می‌کنم و خواهر بخت ما که بخت نیست، درخته، همه‌جور صدای ملیح و نرم از بین این کاغذا خارج‌شد و هیچ کدوم‌شون به رسایی و ناهنجاری اون صدای اول نبود! خلاصه همین طوری ملیح خاک به‌سرم شد خواهر! اگه اولش هم فکر می‌کرد که صدای گذر فوت از توی کاغذا بوده، با اون صداهای نرم و لطیفی که من از توی کاغذا دراوردم، فکر کرده که نه، همون خودش بوده که نباید باشه!

————————————————————————

فرهنگ لغت بانمک:

*و**و***و**** : حوصله نداریم توضیح بدیم!

(39) دیدگاه

فصل گرم دوستی مجازی. جهنم.

کار داشتم با اون یکی وبلاگم. رفتم توش دنبال مطلبی گشتم. تاریخش رو می‌خواستم…  

چقدر برام جالبه که نمی‌تونم مطالب خودم رو بعد از نوشتن بخونم. بعضی‌وقتا دوستانی مطالب منو تکرار می‌کنن و من حتا یادم ‌نیست که اینو نوشتم. می‌نویسم و دیگه تموم می‌شه. اگه شماره‌ای باشه و دوستان در مورد شماره‌ها حرفی زده‌باشن، امکانش هست که برگردم و ببینم در مورد کدوم شماره حرفی زدن. ولی این که بشینم و بخونم… توانش نیست. مجبورشدم یه‌کم بخونم که ببینم اون مطلبی که دنبالش می‌گردم کجاست. مجبورشدم حدود یه‌ماه رو سرسری مرور کنم. خسته‌کننده بود برام.

از طرف دیگه مجبورشدم برم آمار اون وبلاگم رو چک کنم. هنوز وبلاگم کاملن نمرده. ولی چرا؟ روز پنج‌شنبه چرا ناگهان آمار وبلاگم بالا رفته‌بوده؟ چه خبره؟

مجبورشدم لینک‌های آمار وبلاگم رو نگاه‌کنم. مجبورشدم لینک‌های مربوط به کامنت‌ها رو نگاه‌کنم. یه لینک بود… مربوط به کامنت یه وبلاگ که بسته‌است الان. توش هزار‌بار التماس کرده‌بودم برگرده! آخ خدا! آخه چرا این لینک هنوز توی آمار وبلاگ من هست؟ لینک اون آدم ِ به گفته‌ی خودش دشمن؟

مجبورشدم کامنت‌های روز آخر رو مرور کنم. مجبورشدم. کامنت‌دونیی که بعداز حذف لینکش از قالب وبلاگ هم برام کامنت می‌اومد!  آدرس کامنت‌دونی رو از توی هیستوری‌شون باز می‌کردن وهی کش… کش…

من فکر می‌کنم چه قابل ترحمن آدمایی که می‌شینن و مطالب یه وبلاگ رو -که خوندن‌شون برای صاحبش هم خسته‌کننده است و از سر مسخره‌بازی و باری به هرجهت نوشته‌شده-  می‌خونن، حفظ می‌کنن، تحلیل می‌کنن، در موردش توی گردهمایی‌هاشون و چت‌هاشون خطابه و سخن‌رانی راه می‌ندازن، از اون مطالب به خیال خودشون برای آزار صاحب وبلاگ استفاده می‌کنن…

ولی این واقعیته که من از مغزهای این‌همه کوچک می‌ترسم. از این‌همه تحلیل آدم‌ها از نشانه‌های بی‌راه می‌ترسم. از آدمای خاله‌زنک و مریض می‌ترسم. از آدمای بی‌کار و بی‌ریشه می‌ترسم. از این همه ولنگ و وازی و بی در و پیکری دوستانه می‌ترسم. از جهالت و بدویت می‌ترسم. از گرز و چماق و گریه و بخل می‌ترسم. از خوش‌بینی خودم به همه‌ی آدما می‌ترسم.

از فاضلابی که اون وبلاگ بی‌چاره رو توی خودش کشید، می‌ترسم.

از بوی گندی که همه رو به دام فضولی و بی‌چارگی می‌کشونه، می‌ترسم.

از جماعتی که می‌خوان من به شیوه‌ی اونا بازی کنم می‌ترسم…

(15) دیدگاه

پچ پچ.

1.

-          اوا؟ لاغر کردی؟

-          آره! خوب شدم؟

-          چی بگم والله! از هیکلت نفهمیدم! چون پای چشمات گودافتاده وصورتت هم شکسته‌شده، واسه همین فهمیدم. من زیاد روی این مسایل توجه ندارم. اهلش نیستم یعنی…

————————————————————————————————————————-

 

2.

-          ما کلن خانوادگی این‌جوری هستیم که…

————————————————————————————————————————-

 

 

 3.

 -          خاک بر سرش کنن! چقدر هم از خودش متشکره! فکر می‌کنه کیه که این‌طوری وایساده اون‌وسط و می‌خنده؟ انگار ما نمی‌تونیم بخندیم! انگار ما نمی‌تونیم این‌جوری زبون بریزیم!

-          آره والله! هرچی داره با این زبونش به دست اورده! هنر دیگه‌ای نداره که! بدبخت عقده‌ای! مردم شانس دارن! تو نمی‌دونی، غیبتش هم می‌شه، ولی اون‌قدر که این آدم تو زندگیش مشکل داره، من باورم شده الحمدلله خدا جای حق نشسته و داره جواب‌شو می‌ده! نیگاش کن! روداره به خدا! چه می‌خنده!

-          مشکل داره؟ آره پیدا بود! از بس عقده‌ایه! حالا… مشکلش چی هست؟

-          والله خودش که به من نگفته، من این‌طوری حدس می‌زنم که … 

————————————————————————————————————————-

 

 

4.

-          حالا خداییش من سرتر از شوهرم نیستم؟ 

————————————————————————————————————————-

 

 

 

5.

-          من حقوق‌مو می‌ذارم در اختیار شوهرم، واسه‌ی خرجی خونه…

————————————————————————————————————————-

 

 

6.

-          اون دفعه پسرم که از مهمونی خونه‌ی شوما برگشته بود، می‌گفت:”مامان این همه‌جا که من رفتم، هیشکی رو مث توکدبانو ندیدم! کاش منم مث بابام خوش‌شانس باشم و زنم مث تو باشه!”

————————————————————————————————————————-

 

 

  7.

-          جدن؟ جدن پیش پای عروس‌تون اسفند دود کردین؟ وای! چه جالب! نمی‌دونستم الان هم از این خرافات پیدا می‌شه تو خانواده‌ها! همه‌ی خونواده‌تون این‌طوری هستن؟

————————————————————————————————————————-

 

 8.

      -  وای! می‌دونم مادربزرگته، تو رو خدا یه وقت به دل نگیری! به خدا مسخره‌ش نمی کنم، دارم به لهجه‌ش می‌خندم! خیلی بانمک حرف می‌زنن! وای…

————————————————————————————————————————-

 

 

  9.

-          این‌قدر تو خونه مایه نذار خواهر! کیه که قدر بدونه؟

(16) دیدگاه

فیلاماسگ.

توی این چندروزه که برف اومده، تو انگارکن که راستاحسینی اومده و نشسته رو اعصاب‌ما و اعصاب‌ما گل‌مرغی شده. توی این چند روز، اصلن حوصله نداشتیم و هی فرت و فرت برای درو دیوار شاخ و شونه کشیدیم، اون‌قدر که والا خواهرجون شاخامون دردگرفت و بردیم‌شون تعمیرگاه که برامون پولیش‌کنن و عصب‌کشی کنن و توشو پرکنن و نمی‌دونیم حالا که شاخامون رو پرشده تحویل‌بگیریم، سرمون که عادت به سنگینی نداشته و همیشه عادت داشتیم که توی جمجمه‌مون به جز وزن‌مخصوص هوا ضرب‌در شعاع جمجمه به‌توان سه ضرب‌در سه عددصحیح و چهارده‌صدم،* وزن دیگه‌ای رو تحمل نکنیم، چه کار می‌تونیم بکنیم و احتمالن بعدش باید بدیم گردن‌مون رو داربست بزنن و بعدش چون وزن داربست و شاخامون روی‌هم زیاد می‌شه، باید بدیم قفسه‌ی سینه‌مون رو آتل ببندن و بعدش کمر به این باریکی وزن آتل و داربست و شاخ پرشده رو چطور تحمل‌کنه خواهر؟ باید بدیم دوتا ستون بزنن دوطرف کمرمون و بعدشم دور لگن‌مون رو یه دایره‌ی سربی  به قاعده‌ی جنیفر لوپز می‌ندازیم و بعدش هم دو تا پلاتین نصب می‌کنیم  کنار پاهامون و دو تا کفی آهنی می‌ندازیم زیر کفش‌مون و بلاخره ما هم می‌شه که همه‌جامون به همه‌جامون بیاد و این همه بدبختی و اسکلت‌فلزی انداختن، فقط محض همون شاخ و شونه کشیدن بود که گفتم و دانی.

توی این روزای برفی هم فرت و فرت یادمون می‌اومد که همه جا تعطیلن و ما تعطیل نیستیم و از بس اخم کردیم و دیگه مزه‌نریختیم، آقاکچل که از ترس آب‌دهان قورت می‌داد، صداش تو پارتیشن می‌پیچید و ما حالا یادمان می‌افته، بدجوری می‌خندیم و اون‌موقع اصلن خنده‌مون که نمی‌اومد هیچی، دور از گوشِـت، کمون ابروهامون رو دماغ فندقی‌مون گره خورده‌بود و اون چشمای دل‌ربامون پیدا نبود که نبود.

تعطیلات توی خونه هم یه مترونیم شال‌گردن هی بافتیم و بافتیم و بافتیم و تموم‌نشد و دیگه اسم میل‌بافتنی و کاموا که می‌اومد، به قاعده‌ی یه بقچه پلوور ِبافتنی و کلاه و دستکش بالا می‌اوردیم. خونه‌مون هم سوت و کور بود و این بسته‌شدن راه‌ها بدجوری پای مهمون رو از خونه‌مون بریده و اصلن حوصله نداریم و از بس با ماهیا و گلامون جفتک‌چارکش بازی‌کردیم، دیگه کلن بوی کود و ماهی گرفتیم و تنها هم‌صحبت از نژاد آدمیزادمون هم عباس‌آقا بود که پنج‌شنبه هم نبود و جمعه هم یه‌بالش گذاشته‌بود روبروی تلویزیون و افتاده‌بود روش و برای این‌که تنوع کاریش زیاد بشه، گاهی روی پهلوی راست می‌خوابید و گاهی روی پهلوی چپ و گاهی هم در جواب وراجی‌های ما، اوهوم مردانه‌ای می‌فرمود!

ما هم همش فکر کردیم که آرزوهامون بدجوری جا موندن و هی فحش‌دادیم به پدر وامونده‌ی اون حسی که توی وجود ماست و ما رو این همه متزلزل و دم‌دمی‌مزاج باراورده و نمی‌تونیم تصمیم بگیریم که اصلن می‌خوایم چه‌غلطی بکنیم و نمی‌تونیم هیچ غلطی بکنیم ودستامون دیگه برای غلط‌کردن سنگین و کند شده و یه کم که یه‌غلطی می‌کنیم به غلط‌کردن می‌افتیم اساسی و هی فرت و فرت این وسط توی این دادار دودور فیل‌مون هم یاد هندوستان می‌کرد و ما از بس ازش پرسیدیم که :” فیل‌جان! مطمئنی یاد هندوستان کردی؟ احیانن عربستان نبود؟ قرقیزستان چطور؟ اصلن تو خود فیله هستی؟ نکنه کرگدنی؟ دقت‌کن ببین شایدداری یاد آفریقا می‌کنی؟ البته ممکنه اسب‌آبی هم باشیا…” ** و فیله رو هم به غلط‌کردن انداخته‌بودیم و بیچاره با اون هیکل چهارزانو نشسته بود و یه‌آینه دستش گرفته‌بود و چهارچشمی خودشو نگاه می‌کرد و به خاطرات هندوستانش فکر می‌کرد و یواش‌یواش داشت باورش می‌شد که لاما ست و دلش برای کوه‌های شیلی و کتک‌زدنای مونته‌زوما، رییس قبیله‌ی دامبال تنگ‌شده و خودش هم مطمئن‌نبود که چی‌شده و هی به هم نگاه می‌کردیم و هی علامت‌سوال بود که از پاچه‌های شلوارمون می‌ریخت بیرون و دیگه داشتیم خودمون رو بدجوری بالا می‌اوردیم که شنبه شد …

و اومدیم سر کار.

 

همین!

——————————————————————-

 فرهنگ لغت ماه و بلا:

*:                                                                                                               Density=m/v                         V=(3/4)*3.14*r*r*r

 

M=(3/4)*3.14*r*r*r*Density

**: جالبه که اصلن از مایه های هیکل هم کوتاه نمیاد! بابا این همه جک و جونور ظریف و مریف هست: مرغ‌عشق، کرم شب‌تاب، توله‌گربه…

 

(14) دیدگاه

نوشته‌های قدیمی‌تر »