آرشیو برای فوریه, 2008

باور کن!

در تفکر بودیم که این‌که ما یک‌هفته است سرمان به‌شدت درد می‌کند و بسیار کار داریم و کارهای آخرسال روی دست‌مان بادکرده و هنوز برای گزارش سالانه/ خانه‌تکانی/خیاطی لباس‌عید و غیره- که همگی کارهای مفرحی می‌بودند، اگر در ضیق وقت انجام نمی‌شدند- هیچ غلطی نکرده‌ایم، می‌تواند روی‌ما را کم کند که به این‌جا مراجعه نکنیم؟ این دوخط را نوشتیم که به خودمان عمیقن ثابت‌کنیم که رو عجب چیزخوبی است و باورمان بشود و این باور بشود ملکه‌ی وجودمان و لاغیر.  

پ.ن.: کامنت نداره ها!

پ.ن. 2 : ما احتمالن تا اواسط هفته ی بعد نیستیم. در حال حاضر هم زنده تشریف داریم شکرخدا… بعد نیاین بگین می خواستیم گل بخریم گل فروشی بسته بود! از قبلش هماهنگ کردیم…

نظرات غیرفعال

باشگاه استعدادهای بی‌همتا

من پس از آن که به مقادیری از استعدادهای بی‌همتای خودم فکرکردم، برآن شدم که “باشگاه استعدادهای بی‌همتا” را تاسیس‌کنم، که اعضای آن همگی دارای استعدادهایی باشند که تاکنون در انسان‌های دیگر نبوده و نخواهد بود. به‌عنوان اولین عضو، پنج‌مورد از استعدادهای بی‌همتای خودم‌را می‌نویسم و از تمام شخصیت‌های حقیقی یا حقوقی که در خود استعدادهای بی‌همتایی مشاهده می‌فرمایند، دعوت می‌کنم که عضو افتخاری این باشگاه شده و جهانی را از درک استعداد بی‌همتای‌شان بهره‌مند سازند. تعداد این استعدادهای بی‌همتا کاملن به خودتان و مستعد بودن خودتان مربوط است.

و اما استعدادهایی که من دارم و بی‌همتا هستند:

1.      استعداد خراب‌کردن کاغذهایی که برای چندلحظه به دست‌مان امانت داده‌شده‌اند. فرقی نمی‌کند که کاغذ‌مزبور چک تضمین‌شده باشد یا بلیت‌اتوبوس یا نوت آقای‌رییس، این‌جانب در حالی‌که غرق تفکرات‌فلسفی خودم هستم و چشم به دوردست دوخته‌ام، کاغذ را ابتدا با ناخن فرداده و سپس آن‌را به قطعات مساوی پنج در هفت میلی‌متر درآورده و با نظم‌خاصی یکی‌درمیان لوله فرموده و … معمولن به مرحله ی بعد نمی‌رسم، چرا که صاحب امانت‌مزبور یا توسرزنان و فریادکنان آن‌قطعات را از من می‌گیرد و تلاش‌ مذبوحانه‌ای برای زنده‌کردن آن انجام می‌دهد، یا خودش‌را سنگین و رنگین نگاه‌داشته و با نگاه‌عمیقی به صنایع دست‌هنرمند من کف‌نموده وغش می‌فرماید.

2.      استعداد عشق‌ورزیدن به مایده‌ی آسمانی ِ نان و پنیر و چای‌شیرین(به‌ویژه اگر نانش نان‌سنگک بوده و گردو هم در کنار آن صرف‌گردد) و توانایی خوردن پشت‌سرهم این خوراک به صورت وعده‌های صبحانه، ساعت دهانه، ظهرانه، بعدازظهرانه (که خود به دسته‌های: ساعت دوانه، ساعت چهارانه و ساعت ششانه تقسیم می‌گردد) و شامانه و قبل از خوابانه به مدت هفت‌روز پیاپی، به صورتی‌که نزدیکان‌ما به ضرب پس‌گردنی و استعمال بیل مارا از این عشق‌مان جدا می‌فرمایند. تاثیر این عشق به حدی بوده‌است که بابای‌مان عقیده‌دارد که ما آی‌کیویی بسیاربالا داشته‌ایم (و صد البته ایشان عقیده دارند که این را از خودشان به ارث برده بودیم) و ازاول این گونه ببو نبوده‌ایم که حالا هستیم و این‌را به تمام و کمال اثر آن عشق‌آسمانی و رسوب کلسیم‌پنیردر لابلای توده‌های خاکستری مغزمان می‌داند.

3.      استعداد تـَپـَخشُش ِ حواس به طور کامل، به صورتی که گاهی اصلن صدای‌آدمی که با ما گفتمان می‌فرماید را نمی‌شنویم و در جیب مراقبت فرو می‌رویم. این استعداد کاملن کشف‌نشده باقی مانده‌است، چرا که گاه متوجه می‌شویم که همراه با شخص‌مقابل فعالیت‌های هماهنگ فیزیکیی از قبیل خندیدن به جوک‌های وی- که البته حواس‌مان نبوده که چه گفته- و یا ابراز‌تاسف از غم‌های وی-که لازم به ذکر نمی‌باشد که نفهمیده‌ایم از کجا نشات می‌گرفته- و غیره پرداخته‌ایم.

4.      استعداد یادآوری جوک‌های قدیمی و خندیدن بیش‌ازحد به آن‌ها، هنگامی که خودمان تنهایی داریم در خیابان قدم می‌زنیم. از مزیت‌های این استعداد جذب نگاه‌های متعجب مردم کوچه و خیابان می باشد و ما یک‌بار در هنگام مرور‌خاطرات خنده‌دار و خندیدن تنهایی به آن‌ها در خیابان، به توصیه‌ی قبلی عباس‌آقا خواستیم برای رفع این نگاه‌ها گوشی‌موبایل را به گوش‌مان بچسبانیم و تظاهرکنیم که مشغول صحبت با تلفن‌همراه می‌باشیم، که این‌کار باعث خنده‌ی بیشتر ما گردید و عنان اختیار از کف‌بدادیم و دیگر به صورتی آبروی‌مان رفت که خدا نیز خوشش بیاید. تاکنون برای مهار فوران این استعدادی که از کودکی داشته‌ایم، هیچ‌راهی نیافته‌ایم.

5.      یکی از مهم ترین استعدادهای بی‌همتای این‌جانب “تبلور خوی سگی به صورت تمام و کمال” است، که در ما از بدوتولد موجود بوده‌است. جهت یادآوری اعضای این باشگاه، از مزایای سگ می‌توان به این اشاره‌کرد که باوفا است، اگر چوب و یا توپ بیس‌بال و یا هر مساله‌ی نامربوط دیگری را پرت‌کنید، بدو بدو برای‌تان می‌آورد و خودش گمان می‌کند که خیلی کار مهمی انجام داده‌است، خیلی خرکی خوش‌حال می شود و وقت خوش‌حالی زبانش را بیرون آورده و دمش را تکان می‌دهد. عیب این حیوان زبان‌بسته هم این است که در کسری از ثانیه و تا بیایید به خودتان بجنبید و یا بتوانید وضعیت‌موجود را توضیح‌داده و یا توجیه‌کنید و یا وی‌را متوجه موارد سوتفاهم بنمایید، پاچه‌ی‌مبارک را دندان‌دندانی فرموده و از شلوارتان جدا می‌نماید.

 

شما هم میتوانید آثاری از اینگونه استعدادها در خود بیابید؟

پ.ن. : پیشنهاد می کنم در این مورد توی وبلاگ خودتون هم یه پست بذارید و استعدادهای بی همتای خودتون رو معرفی کنین!

(35) دیدگاه

بازی ترانه ها.

بازی ترانه‌ها؟ ممنون از نازخاتون جونم که ما را تحویل گرفت.

1.      پارسال بهار دسته‌جمعی رفته‌بودیم زیارت…

از قراین برمی‌آید که این خواننده حتمن سبیل دارد(ولو به طور مستتر و معنوی) و حتمن بسیار مرد است. این ترانه بیشتر به جو غالب مذهبی و عاشقانه می‌پردازد و هم در مذمت چشم‌چرانی هنگام زیارت و هم در مدح آن کنتراست‌لطیفی را ایجادکرده که بسیار قلب‌انسان را می‌فشارد و ریشه‌های فلسفی اذهان خسته و بیمار را با نم‌نم اشک‌های عاشق دل‌خسته‌یِ بدبختِ دل‌شکسته‌یِ بیمارخاص ِ توسری‌خورآبیاری می‌فرماید. 

2.      دیشب اومدم در خونه‌تون نبودی… راست‌شو بگو. کجا رفته‌بودی؟

 (با صدای یک موفرفری سبیل‌کلفت با بوی تیز و تند عرق و کلاه‌شاپو خوانده‌شود، که چاقوی دسته‌سفید کار زنجانش توی جیبش است و روی بازوش خال‌کوبی شده: “رفیق بی‌کلک مادر” و یک قلب تیر‌خورده هم زیرش خال‌کوبی شده و شکل غریب یک‌زن با چشمای‌کشیده و عشوه‌گر که هر چشمش سه الا چهارتا مژه هم دارد، روی اون یکی بازوش خال‌کوبی شده و زنه بدجوری دارد نگاه معنی‌داری می کند که معنی آن در این مقال نگنجد و هر مردی ببیند یک‌جوری‌اش می‌گردد. ناگفته پیداست که هر چی صدای مرد انکرالاصوات‌تر و نخراشیده‌تر باشد، بیشتر نزد زنان لچک‌به‌سر مقبول خواهدبود و انشالله که خدا هم قبول کند.)

حالا اینجاش رو گوش کن:

به خدا رفته‌بودم سقاخونه دعاکنم… شمعی که نذر کرده‌بودم واسه‌تو، ادا کنم.

(با صدای ضعیفه‌ای که به جز عشوه‌گری و بی‌وفایی و نذر و نیاز هیچ غلطی نمی‌تواند بکند، خوانده‌شود. طوری‌که هیچ‌وقت تصور مغز هم بر آن‌ضعیفه نرود، که خدا هم نخواهد و ان‌شاالله هیچ‌وقت هم آن‌روز را نیاورد، العیاذبالله.)

این ترانه اصلن قابل‌توصیف نیست و انسان را از فرط عشق و مستی به سماع می‌آورد. 

3.      دوستت دارم می‌دونی… که این کار دله.

گناه‌من نیست. تخصیر(!) دله.

این ترانه در کشف ریشه‌های دوست‌داشتن در تاریخ علم و فرهنگ نقش بسزایی داشته‌است و تا قبل ازآن همه کار و زندگی‌شان را رها فرموده و در غور و تفکر بودند که دوست‌داشتن می‌تواند به پا ربط داشته‌باشد یا به چانه یا به شقیقه یا دماغ؟ و این باعث شده‌بود که چرخ‌های صنعت نیز از حرکت بازایستاده و نرخ تورم بالارفته و علم‌پزشکی نیز به کشف داروی‌ایدز نایل‌نگردد. تا خداوند باردیگر بر ما منت‌نهاد و ترانه‌سرا/کاشف با این ترانه اعلام‌داشتند که دوست‌داشتن تخصیر هیچ عضو آدمی نیست، مگردل و باردیگر بر همگان روشن‌شد که نه‌تنها هنر نزد ایرانیان است و بس که علم هم نزد ایرانیان است و بس و بسیار چیزهای‌دیگری هم نزد ایرانیان است و بس و فقط ایرانی است که در کل دنیا فکر می‌فرماید و ما بسی از این بابت مسرور و مفتخر گشتیم و امیداست به کاشف/ترانه‌سرا حداقل یه جایزه نوبلی، اسکاری، چیزی داده شود که کل‌دنیا از زیر بار خجالتش در بیاید. 

4.      یادم میاد به من گفتی چی‌کار کن… گفتی از مدرسه امروز فرارکن

فرارکردم من اون روز زنگ‌آخر… نرفتم مدرسه تا سال‌دیگر

عجب غافل بودم من… اسیردل بودم من

اسیردل نبودم… اگر عاقل بودم من.

همان‌گونه که ار فحوای این کلام‌عزیز برمی‌آید، مناظره‌ی بین عقل و قلب به تصویر کشیده شده‌است، که در طول سالیان تمدن انسان همواره وجود انسان به خاطر غلبه‌ی یکی از این دو بر دیگری، به چالش کشیده شده‌است. در غالب این ترانه از غلبه‌ی احساس بر علم به خوبی سخن گفته شده‌است و در مورد عوارض آن که به صورت بی‌سواتی و فال‌فروختن در خیابان است هشدارهایی داده شده است. 

5.      اگه یادش بره، که وعده با من داره… وای. وای. وای.

دل دیوونه رو به حال خود بگذاره…واااااااااااااای.

(آن قسمت پر از الف طوری خوانده‌شود که انسان را به یاد صوت دیگری بیندازد که از ذکر اسم آن صوت و حیوان نجیب تولیدکننده‌ی آن صوت‌غرا در این مقال خودداری می‌گردد، باشد که رستگار و باادب از این دنیا برویم. ان شاالله.)

این ترانه بسیار سوزناک بوده و خواندن آن در مواقع مختلفی توصیه شده‌است. از قبیل اوقاتی که بدهکارتان قرار بوده‌بیاید و پولی را که با احترام به او داده‌اید و با التماس و گریه، بعد از یک‌سال خواستید پس‌بگیرید، به شما بدهد و یا اوقاتی که مدیر گرامی‌تان وعده‌ی اضافه‌حقوق در آخر ماه – که از قضای‌روزگار همه‌چیزتان حتا بندتمبان‌تان هم به آن متصل است و در صورت نبودش نبود و بربادرفتن تمبان‌تان هم محقق می‌گردد- به شما داده‌است و در آخر ماه و در زمان تحقق وعده یک‌هو هوس مسافرت خارج می‌فرماید. البته لازم به ذکر است که برای خواندن این‌ترانه داشتن دل دیوونه‌ای که وعده‌ها را باور می‌فرماید، الزامی است.

پ.ن. 1 : کل این ترانه‌های ابدی و ماندگار را از طریق سرچ می‌تونین پیدا کنین! و جالب این جاست که من به شوخی نوشتم شون و خیلیا به جدی!

پ.ن. 2 : شما عکس بالای وبلاگ منو می‌بینین؟ خودم نمی‌بینمش!

(23) دیدگاه

توهم تلخ دفاع.

1.      والا مادرجون، از قدیم‌الایام مرحوم خانوم‌بزرگ‌مون که می‌شدن خانوم‌والده‌ی خانوم‌والده‌مون، به خانوم‌والده‌مون فرمودن و ایشون به ما که هنوز خانوم‌والده نشدیم، فرمودن که: “جاتو بچسب و غازهمسایه رو دزدی نکن.”* حالا حکایت این گیس‌بریده‌ی معمولیه که اومده سروقت جای‌ما و همین‌جوری بی‌هوا و بی‌حیا نشسته و یه‌کاسه تخمه هم دستش‌گرفته و هی تخمه می‌شکونه و طاق و جفت حرف می‌زنه و هی عشوه‌حمومی میاد که : “ای‌وای تو رو خدا اگه منو دوست‌ندارین و شمسی‌خانومو دوست دارید، بگیدا!”

اولش که عباس‌آقا‌جون به ما اجازه دادن گل‌فروشی بزنیم (به شرطی‌که سردرش بنویسیم: “گل‌فروشی عباس‌آقا و منزل” و چقذه بعدش روشن‌فکری به خرج دادن و گذاشتن ما اسم خودمون رو هم بنویسیم -که ما از همین‌جا پاشونو ماچ می‌کنیم و ازشون تشکر می‌کنیم-  و قرار شد که خودشون هم هروقت که کباب‌شونو با لقمه‌ی کله‌گربه ای و کته‌کره ای و گوجه و دوغ و پیاز ِ با مشت از وسط نصف‌شده میل فرموده‌بودن و آروغ‌شونو ساطع فرموده‌بودن و بعدش یه پارچ شربت خاک‌شیر سرکشیده بودن که بلغم‌شون برطرف بشه و بعدش هم روی متکای مخصوص خودشون لم داده‌بودن و نبات‌زعفرون‌داغ شونو مزه‌مزه کرده‌بودن و زده‌بودن زیرآواز و به ما و زن‌معمولی و فرهنگ‌لغت دستور داده‌بودن که براشون باباکرم برقصیم و عشق‌شون کشید و حوصله‌شون شد، بیان توش یه اثری از خودشون برای آیندگان به یادگار بذارن که تو گل‌فروشی قبلی یکی‌دو بار این جهان چنین نعمتی  به خودش دید و این گل‌فروشی هنوز به اون درجه از عزت و کرامت نرسیده)، (خواهرجون اگه احتمالن دارین فکر می‌کنین که این پرانتز بسته‌ی قبلی مربوط به چی می‌شه و اون‌قدر طولانی شده که یادتون رفته اولش کجا بوده، بی‌زحمت یه توک‌پا تشریف ببرین ده‌بیست خط قبلش)، قراربود فقط خودما تو گل‌فروشی کارکنیم و لاغیر. والله الان دور از جون شوما خودمون هم حیرون و انگشت‌به‌دهون موندیم که این‌جا چه خبره و این جمعیت ازکجا پیداشون شد که یکی هی می‌پره وسط حرف آدم و آدم رو ستاره به دهون می‌کنه وهی ریش‌ما و عباس‌آقا رو وجب می‌کنه**و یکی‌شون هم تا ما می‌ریم به مشتری برسیم، می‌شینه پشت‌دخل و نگاه‌های معنی‌دار تحویل عباس‌آقاجون می‌ده و عباس‌آقاجون هم هی سیبیل‌شونو تاب می‌دن و کیفور می‌شن و خدا به‌سر شاهده که حالا من دارم بزرگ‌واری به خرج می‌دم و هیچی نگفتم، خودتون ببینین که کی می‌شه چادرمو گِرِن ***کنم پشت‌گردنم و همچین این زن‌معمولی رو به ضرب یه لنگه‌دمپایی معمولی از این گل‌فروشی  بیرون‌کنم، که تنش سیاه و کبود شه و آبرو براش تو محل نمونه. با شما هم هستم فرهنگ‌لغت.

2.      یه ماهی لجن‌خوار گرفتیم برا آکواریوم‌مون که خواهرجون، به از شوما نباشه، خیلی خانوم وسواسی و تر و تمیزیه و در عرض یه‌شب و دوروز آکواریم رو کرده عینهو آینه و تحویل ما داده. خوبیای دیگه‌ش علاوه بر این‌که تر و تمیزه، اینه‌که هی نمی‌خواد بهش بگی این‌جا رو تمیزکن و اون‌جا رو تمیزکن و خودش بی‌حرف کاراش رو انجام می‌ده و هم این‌که –نه این‌که بخوام بهش سرکوفت بزنما-سر و شکل کج و معوج و چپل‌چلاقی داره و رنگ و روشم همچی تو مایه‌های شوما سیاه بانمکه و صورتش هم مث اون خواهربزرگه‌تون –به خدا اگه قصد عیب‌جویی داشته‌باشم-  پر از لک و پیسه و عباس‌آقاجون  همون‌طوری که شوما نتونستین از راه به درش کنین، واس اینم از راه به‌در نمی‌شه و هم این‌که خیلی ماشالله به جونش باشه و خدا اجرش بده، متدین و عفیفه است و تا چشمش به کسی می‌افته، می‌ره لابلای مرجان و صدفا رو می‌گیره و حجاب می‌کنه. امروز کارم تو گل‌فروشی تموم بشه، برم ازش بپرسم یه خواهرمادر**** قوی‌هیکل‌تری نداره که واسه خونه‌تکونی بیارمش کمکم‌کنه؟ نه که خودم معمولن عارم می‌شه دس به سیاه و سفید خونه‌مون بزنم و دستام خراب می‌شن و نه که جاری چش‌دراومده‌م هم کارگر میاره برا خونه‌تکونی و من کارگر نیارم کم‌تر حساب می‌شم تو مسابقه؟ محض‌همون.

فرهنگ‌لغت مبرا از اتهامات:

*: این ضرب‌المثل به علت نقل‌قول شدن از افراد بی‌سواد توسط افراد بی‌سواد، تا حدی تحریف گشته‌است و اصل آن این است: یارو را در ده راه نمی‌دادانند و ایشان از نسبت فامیلی خود با کدخدا صحبت فرموده و سپس با صلوات و گل و شیرینی راه دادانده شدند و راه‌دار محترم اخراج‌گشته و التماس‌دعا دارد.

**: تکذیب می‌فرماییم. ما وسواس‌داریم و کلن از ریش و سبیل و کلیه‌ی ملزومات آن چندش‌مان می‌گردد.

***: گره. همراه با فعل زدن به کار می‌رود و تا وقتی‌که  به دندان باز می‌شود، برای بازنمودنش دست‌مبارک را به زحمت نمی‌اندازانند.

****: این خواهرمادر هیچ ارتباطی به خواهرمادری که رانندگان در هنگام رانندگی و گفت‌مان با یک‌دیگر به کار می‌برند ندارد.

 

(16) دیدگاه

با وجودی‌که حالم خیلی خوبه، ولی نمی‌خوام توی این‌پست شمسی‌خانوم باشم. الان یک زن‌معمولی هستم. اینو اولش نوشتم که اونایی‌که شمسی‌خانوم رو دوست‌دارن، وقت‌شون رو تلف نکنن و به‌خاطر رودرواسی و معرفت دوستی به‌زور نخونن.

بذارین از این‌جا شروع کنم: محل‌کار قبلیم نه قبلیش، با یه‌خانم که دوسال از من بزرگ‌تر بود، هم‌اتاق بودم. اون‌جا مثل این‌جا پارتیشن نبود. دراتاق هم همیشه بسته‌بود و چون وقت و بی‌وقت باید از اون محیط‌اداری به واحدهای‌صنعتی سرکشی می‌کردیم، دراتاق وقت و بی‌وقت قفل‌بود. خوب؟ خوب، این می‌شد که ما صبح‌ها به‌سرعت و تحت فشارزیاد کارامون رو انجام می‌دادیم و  بعدازظهرها حدود یکی دو‌ساعت بدون این‌که به واحدهای صنعتی سرکشی کنیم، دراتاق رو قفل می‌کردیم ویا کتاب می‌خوندیم یا وراجی می‌کردیم. کلی با هم دم‌خور شده‌بودیم. خوبیش به این بود که اون هم مثل من مشنگ بود و از خاصیت آنتن‌بودن و مخابره‌ی اخبار مربوط به افراد که مختص بیشتر خانوم‌های کارمنده، مبرا بود. خنگ بودیم جفت‌مون. اون خیلی هم خوش‌خنده و بذله‌گو بود، خاصیتی‌که من خیلی دوست‌دارم و نقطه‌ضعف منه و همیشه باآدمای خوش‌خنده و بذله‌گو رابطه‌ی خوبی برقرارکردم. خیلی دوست شده‌بودیم و دیگه مثلن اون می‌دونست من یه سطل‌آشغال آبی برای اتاق‌خواب‌مون خریدم و من می‌دونستم که پسرخواهرش توی دعواش با همسرش از کیا دل‌گیر شده. هر دومون مدت‌ها بود که با سبیل‌کلفت‌ها کار کرده‌بودیم و چقدر این دوستی‌زنونه که توش راحت‌بودیم و توش نمی‌خواست بااخم حرف‌بزنیم و توش لازم‌نبود که هی 20 درصد فکرمون رو به این‌که طرف‌مقابل منظوری داره یا نه، اختصاص‌بدیم، برامون دوست‌داشتنی بود. دوستم شنونده‌ی خوبی بود. یکی از بهترین شنونده‌هایی که من دیده‌بودم. من آدم عجولی بودم و نمی‌تونستم زیاد تمرکزکنم. بی‌توجه بودم و نمی‌تونستم بفهمم که پشت جملات‌کوتاه افراد چی می‌تونه باشه. فکر می‌کنم شنونده‌ی بهتری‌شدن رو از اون یادگرفتم، هرچند که هرگز نتونستم مثل اون باشم. تحلیل‌گر خوبی بود. مشوق خوبی بود. گوش می‌داد. فضایی‌رو که تو با نهایت ناامیدی سعی می‌کردی بیان کنی، خیلی خوب می‌فهمید، تحلیل می‌کرد و تو رو تشویق می‌کرد که خودت باشی. بسیار کتاب‌های روان‌شناسی می‌خوند. آروم بود. از کوره در نمی‌رفت. مذهبی هم بود.

ابتدای دوستی‌مون شوهرش به نظرم آدم عجیبی می‌اومد. مثلن می‌اومد شرکت که به خانومش سر بزنه، من غرق‌کار توی اتاق نشسته‌بودم، در رو بی‌محابا باز می‌کرد: “شهره کجاست؟” که چون حیطه‌ی کاری‌مون متفاوت بود، نمی‌دونستم. داد می‌کشید:” یعنی‌چی؟ قراربود این‌جا باشه الان!” دلم می‌خواست بهش بگم به‌من چه؟ دلم می‌خواست از اتاق بیرونش کنم. ولی می‌اومد و قدم می‌زد و غرولند می‌کرد و سیگار می‌کشید تا خانومش بیاد. جلوی من با اون بحث می‌کرد. با خودم حسابی درگیر می‌شدم. بسیار معذب، زنگ می‌زدم که ماشین بیاد دنبالم و برم واحد. در حالی‌که تازه از واحد برگشته‌بودم.

وقتی شهره بعد از درگیری‌های فراوان از اون مرد طلاق‌گرفت، خوش‌حال نشدم. ولی افسوس هم نخوردم و وقتی‌که دو سه‌ماه بعد او‌ن‌مرد رو با دارودسته‌ی همسر تازه‌ای که اختیار کرده‌بود، توی خیابون دیدم، تعجب نکردم و مهم نبود.

بعد از یکی دوسال، همین دوست مذهبی من، با اون گنجینه‌ی عظیم آرامش و علم روان‌شناسی، شروع‌کرد به تلفنی صحبت‌کردن‌های آروم و مشکوک. مهم نبود برام، فکر می‌کردم به زودی خبرش رو به من خواهدداد. احساس‌خوبی داشتم که داره عشقش رو پیدا می‌کنه. مشخص‌بود که از همکاراست و باز هم براش خوش‌حال بودم.یه روز در حالی‌که داشت آروم و بالبخند با تلفن حرف می‌زد، از اتاق خارج شدم، رفتم توی اتاق رییس که در اون‌لحظه نبود و دیدم که یکی از آقایون همکارمون اون‌جا نشسته و داره به همون آرومی و با همون لبخند با تلفن حرف می‌زنه. آدم تیزی نیستم. اتفاقن زیاد هم گیج می‌زنم، ولی بعضی‌وقتا بدون هیچ‌دلیلی حسی پیدامی‌کنم که راسته. درست بود. این مرد همون‌مردی بود که شهره داشت با اون صحبت می‌کرد! مشکل این بود که این مرد زن داشت! و منشی که اخیرن دایم داشت  با شهره پچ‌پچ  می‌کرد هم در جریان بوده! یادم نمیاد که به اتاق برگشتم یا نه. یادم نمیاد اون‌روز چی‌شد. ولی از اون‌لحظه نتونستم احساسی عمل‌نکنم. رفتارم کاملن تغییرکرد. نمی‌تونستم به جز سلام و خداحافظی خشک با شهره حرف دیگه‌ای بزنم. وقتی می‌دیدم داره با تلفن حرف می‌زنه حالم بد می‌شد. اصلن به اتاق نمی‌اومدم. یک‌سال گذشت تا اون مرد زنش رو طلاق‌داد و با شهره ازدواج‌کرد. وقت شنیدن خبر ازدواجش، سعی‌کردم برخوردم طبیعی و خوب به‌نظر برسه. طوری‌که انگار این مسایل برای من حل شده‌است. ولی در حقیقت اصلن حل‌شده نبود. بعد از ازدواج اونا، من از اون اداره منتقل‌شدم به اداره‌ی بعدی. دیگه زیاد همدیگه رو ندیدیم و بعد از اون گاهی با هم تلفنی حرف‌زدیم. یخ من که بازتر شد، اون همون برخورد رو با من داشت که قبلن داشت. شنونده، دوست و مشوق. و یک انسان معمولی. انگار که اون کار ازش سرنزده‌باشه. انگار که اون کار کار بدی نبوده‌نباشه…

الان دارم فکر می‌کنم که برخورد اون در مورد ازدواجش به من چه‌ربطی داشت؟ اصلن چرا من فکرکردم که این‌مساله باید برای اون همون‌طوری تعبیربشه که برای من؟ اصلن چرا من انتظارداشتم که اون برخورددیگه‌ای داشته‌باشه؟ اون چه تعهدی داده‌بود که طبق موازین و خط و خطوط من حرکت‌کنه؟ این که ما با هم نون و نمک خورده‌بودیم، اون رو ملزم به رعایت چه حقوقی می‌کرد که روشون پا گذاشته‌باشه؟ توی حیطه‌ی دوستی ما اون خلافی نکردکه! کرد؟ چرا من این‌همه اون رو به صورت کامل می‌خواستم؟ چی منو برآشفته بود؟ اصول؟ حس مالکیت؟ یا حتا حسادت به منشیی که محرم اسرار شده بود؟ توقعی که از اخلاق اون داشتم و برآورده نشده‌بود؟ خجالت و شرم از وجود این‌دوست، وقتی که داستانش روبرای خودم مرور می‌کردم؟ توقع بالایی که از دوستی داشتم؟ یا ترکیبی ناهمگون از همه‌ی این‌ها؟

(24) دیدگاه

خیلی‌وقت بود که وبلاگای‌متفرقه رو نخونده‌بودم. یادم‌نیست کجا و چطور، دیروز یه‌جایی خوندم که زنی هست که از این‌که شوهرش نگاه تحسین‌آمیزی در مورد دوستش داره، روابطش رو با دوستش تیره‌ و تارکرده… فکرکردم چقدروقتا دلم‌خواسته در این‌مورد صحبت‌کنم و صحبت‌نکردم و فکر‌کردم که وبلاگ بلاخره جاییه برای صحبت‌کردن و فکر‌کردم که شاید دوباره بتونم باخودم و وبلاگم راحت‌باشم و حرف‌بزنم، واسه همینه که دلم‌می خواد یه‌سری از مسایلی که توی زندگیا خیلی اثرگذاره رو بگم. شاید بدترینش همین استشمام بوی‌خیانت باشه.

فکرمی‌کنم انسان‌ها ذاتن آزادن. ازدواج یک‌جور ایجاد تعهد آگاهانه و باعلاقه است. یعنی خودشما به‌علت اون شورعشقی که براتون به‌وجود میاد، متعهد می‌شید که مسایلی رو رعایت‌کنید که قبلن می‌تونستید رعایت نکنید. متعهد می‌شید که عاشق‌وفادار بمونید و با اون‌فرد زیر یک‌سقف زندگی‌کنین و بیش از همه‌ی موجودات‌دنیا با اون صمیمی‌بشین. متعهد می‌شید که خوش‌حال کردن هم‌سرتون یکی از مهم‌ترین اهداف شما باشه. متعهد می‌شید که افرادی رو که اون دوست‌داره، دوست داشته‌باشید، یا حداقل اگر نمی‌تونید دوست داشته باشیدشون، بفهمیدشون. اون آدم مثل قلب‌تون براتون عزیز می‌شه، یا حتا عزیزتر. این تعهد نیست ولی لازمه‌ی ازدواجه. یعنی تا فردی براتون عزیز نباشه، درخواست شدید قلبی برای با هم زندگی‌کردن زیر یک‌سقف خیلی مضحک به نظر می‌رسه. تا وقتی فردی براتون عزیز نباشه، نمی‌تونین باهاش خیلی‌خیلی صمیمی بشین. تا فردی براتون عزیز نباشه، نمی‌تونین برای اون نه‌تنها متعد به انجام کارایی بشین که قبلن براتون بی‌معنا بوده، بلکه اون‌کارها رو با تمام وجودتون انجام‌بدین.

این یه قرارداد دو نفره است. این قرارداد رو با تمام دنیا نمی‌بندین. دیگران ملزم نیستند که قرارداد بین شما دو نفر رو رعایت‌کنن. قرار نیست برای برادرتون توضیح‌بدین که دراوردن جوراب‌های بوگندوی عشق‌تون از پاش، وقتی که خسته روی مبل لم‌داده، برای شما نه تنها باری‌نیست، بلکه اگه حواس‌تون باشه خودتون پیش‌قدم می‌شین و انجام می‌دین. دلیل‌نداره دوست‌تون که قراردادش با همسرش پر از تبصره و پر از خط و خطوطه، زندگی‌شما رو بفهمه. مادرشما به حال این‌همه برازندگی و منش و شخصیت و زیبایی شما که به پای زن/شوهر معمولی و باری به‌هرجهت‌تون داره تلف‌می‌شه، افسوس خواهدخورد. پدرشما بانگاه از بالای عینکش به شما اخطار می‌کنه که حواس‌تون به مسایلی باشه که برای شما خنده‌دار محسوب می‌شن. متاسفانه آدم‌های عاشق تنها هستند و هر آدمی یا داره ازشون سوال می‌کنه، یا داره سعی می‌کنه ازشون سوال نکنه.

پس زندگی دونفری عاشقانه عشق رو لازم‌داره، صمیمیت رو لازم‌داره و مخصوصن تعهد رو هم لازم‌داره.

حرف من در مورد خیانت اینه:

1. این تعهد از جانب فردی که متعهد شده، زیرپا گذاشته‌شده. البته اون دختر/پسری که با هم‌سرتون ارتباط برقرارکرده، بی‌تقصیر نیست. اون اصول‌اخلاقی رو زیرپا گذاشته، ولی تعهدی نسبت به زندگی‌شما نداشته. همسرشما اما، هزاربار جرم سنگین‌تری داره. هم اصول‌انسانی رو زیرپا گذاشته و هم تعهد خودش رو. این رو متوجه باشید و از گول‌خوردن هم‌سرتون دم نزنید.

2. همسر شما قابل کنترل‌کردن نیست. درحقیقت هیچ آدمی رو نمی‌تونید کنترل‌کنید. شما باید خودتون رو کنترل‌کنین. زندگی عاشقانه، یه ملودرام پلیسی نیست. اگر دارید توی این بازی می‌افتید، برگردید و از اول به خودتون نگاه‌کنین. آیا از ابتدا به متعهدبودن این مرد/زن اعتقاد داشتید؟ واقعن؟ پس چه‌چیزی تغییر کرده که شما رو کنکاش واداشته؟ اون مرد/زن؟ شما؟ یا ریشه‌های نامریی آفت‌های کوچولو؟ بازی نکنید. پلیس نشید. خودتون رو کوچیک نکنید. چی‌شده؟ کدوم ضلع اون مثلث عشق، صمیمیت، تعهد از بین‌رفته؟ ایا قادر به بازسازی هستید؟ آیا اصلن می‌خواید که بازسازی کنید؟

 و به جای خطابه‌ی بیشتر:

…شهريارکوچولو بعدها يک‌روز به من گفت: “اين، يک امر انضباطی است. صبح به صبح بعد از نظافت‌‌خود بايد بادقت‌تمام به نظافت‌‌اخترک پرداخت. آدم بايد خودش را مجبورکند که به مجرد تشخيص‌دادن بائوباب‌ها از بته‌های گلِ‌سرخ که تا کوچولواَند عين همند، با دقت ريشه‌کن‌شان بکند. کار کسل‌کننده‌ای هست اما هيچ مشکل نيست.”

 

 شهريارکوچولو رفت تو بحرشان. همه‌شان عين گل‌خودش بودند. حيرت‌زده ازشان پرسيد: “شماهاکی هستيد؟”
گفتند: “ما گل سرخيم.”
آهی کشيد و سخت احساس شوربختی کرد. گلش به او گفته‌بود که از نوع او توی تمام‌عالم فقط همان‌يکی هست و حالا پنج‌هزارتا گل، همه مثل‌هم، فقط توی يک‌گلستان! فکرکرد: “اگر گل‌من اين‌را می‌ديد بدجور از رو می‌رفت. پشت سرهم بنا می‌کرد سرفه‌کردن و برای اين‌که از هوشدن نجات پيداکند خودش‌را به‌مردن می‌زد و من‌هم مجبور می‌شدم وانمودکنم به پرستاريش، وگرنه برای سرشکسته‌کردن من هم شده‌بود، راستی‌راستی می‌مرد…” و باز تو دلش گفت: “مرا باش که فقط بايک‌دانه گل خودم‌را دولت‌مند عالم خيال می‌کردم، در صورتی‌که آن‌چه دارم فقط يک گل‌معمولی است. با آن گل و آن سه‌تا آتش‌فشان که تا سرِ زانومَند و شايد هم يکی‌شان تا ابد خاموش‌بماند، شهريارِ چندان پُرشوکتی به‌حساب نمی‌آيم.” رو سبزه‌ها دراز شد و حالا گريه‌نکن، کی گريه‌کن… 

 … شهريارکوچولو بارديگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: “شما سرِسوزنی به گل من نمی‌مانيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شمارا اهلی‌کرده، نه شما کسی‌را. درست همان‌جوری هستيد که روباه‌من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه‌ديگر. او را دوست‌خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.”
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهريارکوچولو دوباره درآمد که: “خوش‌گليد اما خالی هستيد. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ‌مرا هم فلان ره‌گذر می‌بيند مثل شما. اما او به‌تنهايی از همه‌ی شما سراست، چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دوسه‌تايی که می‌بايست شب‌پره بشوند)

 

چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها يا خودنمايی‌ها و حتا گاهی پای بُغ‌کردن و هيچی‌نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گل‌ ِمن است”

از کتاب شهریارکوچولو. اثر آنتوان سنت‌اگزوپری. ترجمه‌ی احمدشاملو. 

 

(33) دیدگاه

پراکنده ها.

1. یارو مُلاهه هست؟ که میاد تو مکتب و بچه‌ها با هماهنگی قبلی هرکدوم جداگانه یه‌شعر در وصف زردی رنگش و بی‌حالی حرکاتش می‌سرایند و یارو راست‌راستی مریض می‌شه و مکتب تعطیل می‌شه و بچه ها می‌رن پی بازی‌شون؟ یادتون نیومد؟ ای بابا! خوب باشه، بذارید براتون تعریفش کنم: یارو ملاهه میاد تو مکتب و بچه‌ها با هماهنگی قبلی هرکدوم جداگانه یه شعر در وصف زردی رنگش و بی‌حالی حرکاتش می‌سرایند و یارو دیگه راست‌راستی مریض می‌شه و مکتب تعطیل می‌شه و بچه‌ها می‌رن پی بازی‌شون. آهان شما یادت اومد؟ خوب به سلامتی! آقربون دست‌تون، بی‌زحمت این ملاهه رو همین‌جا نگهش دارین تا بچه‌ها خوب بازی‌شون رو بکنن، گوش‌تون هم به من باشه:

      من هرچی تو این وبلاگای دور و برم نگاه می‌کنم، می‌بینم که حدود 35/75 درصد وبلاگ‌ها مسخره نیستند. خوب چرا وقتی اون غیرمسخره ها مث همیشه‌ای که هستن، خنده‌دار نمی‌نویسند، هیشکی دل‌داری‌شون نمی‌ده و نمی‌گه توروخدا خودتو ناراحت نکن؟ چرا وقتی من خنده‌دار نمی‌نویسم همه منو دل‌داری می‌دن؟ یعنی‌چی؟ یعنی من بلانسبت روم به دیوارو دلت نخواد، آدم نیستم مگه؟ چرا برا صورت من فقط گوش‌شیطون کر، دو وضعیت در نظر می‌گیرین: خنده و گریه! یعنی نمی‌شه یه حالت ولرم مایل به متوسطی هم باشه که توش نه کش ِ نیشم در رفته‌باشه و نیشم گشاد از این بناگوش تا اون بناگوش وا باشه و 32 تا دندونم تو چشم و چال مردم باشه و نه از شدت گریه افتاده‌باشم تو جوق و خودمو از تو پنجره‌ی اتاق‌خواب پرتاب کرده‌باشم تو درگاه دست‌شویی و یا اصلن به ما نیومده که یه‌کم تو عالم هپروت سیر کنیم و یا که هان؟  

     خوب چیه؟ واس‌چی یقه‌ی اون ملای فلک‌زده تو دست‌تون، دارین با تعجب منو نیگا می‌کنین؟ اون  ملای بدبخت رو ولش کنین بره بخوابه. اون بی‌چاره هم امر بهش مشتبه شده که مریضه! مث من که از صبح دارم فکر می‌کنم که غم آخرم باشه و دلم می‌خواد برم زیر بارون با کلاه شرلوک‌هولمزو چادرملی قدم بزنم و به منصورحلاج فکر کنم و یه سیگاری دود کنم تا این تصویرغم ایجاد شده توسط مشتریان این گل‌فروشی به تکامل‌الهی خودش برسه! والله!

2. گفتم چادرملی، قابل‌توجه دوست‌داران مد و فشن:  بعد از پدیده‌های کلاه‌کپ بر روی چادرملی، آرایش‌خلیجی صاب چادرملی، هدفون ام‌پی‌تری توی گوش صاب چادرملی، کوله‌پشتی آمریکایی روی چادرملی، مدل جدید بارونی و پالتوپوست بر روی چادرملی رسید! بازم والله!

3. عمرن اگه من بخوام پیشواز برم و فضولی کنم و بپربپرکنون و جیغ‌جیغ‌کنون به کلیه‌ی متولدین کج و کوله و چاق و لاغر 26 بهمن که به طرز مشکوکی همه‌شون باهم تو 26 بهمن به دنیا اومدن، تبریک بگم! عمرن! تحفه‌ان آخه یا من خوشم میاد ازشون یا مثلن چی‌کار دارم؟ بی‌کارم؟ والله! 

4. عزیزدلم! وقتی نمی‌دونی فیل پله‌برقی نداره، واس‌چی می‌گی گواهی‌نامه پایه‌یکش رو تازه گرفتی؟ اونم گواهی‌نامه‌ی پایه‌یک فیل که اجداد من از 1000 سال پیش… جان؟ گواهی‌نامه پایه‌یک هم نداره؟ خوب چیزه… منظورم این بود که اظهارفضل … چیز… می‌گم امروز چه بارون قشنگی بارید!

پی‌نوشت: ما هرکاری که کردیم، نتونستیم این فونت بند آخر رو کوچیک‌تر کنیم. بزرگ‌تر بودنش به معنای مهم‌تر بودن و استخراج معانی عرفانی ازش نیست! والله!

2. من یواش‌یواش دلم می‌خواد به هوش بیام. یعنی‌چی؟ یعنی از کمای مجازی بیام بیرون! هنوز وقتی‌که دارم وبلاگ می‌نویسم به‌زوره و خودجوش نیست!

3. چادرملی پوشا رو مسخره نکردم. توضیح بیشتر نمی‌دم. لطفن اعتماد به‌نفس داشته‌باشین و بادقت متن رو بخونین.

4. به بند 3 پی‌نوشت می‌گن علاج واقعه قبل از توفان. به توفان چه‌ربطی داره؟ نمی‌دونم. ولی می‌دونم اسم بند 3 همینه که گفتم. مردی یه اسم بده که بهتر باشه، البته بعد از این‌که یالله گفتی. اگه مردی چه‌معنی داره میون این همه ضعیفه پابرهنه و بدون‌یالله بدوی وسط؟ والله! عباس‌آقاجون با شوما هم هستم! از وقتی این خانوما از جمالات‌کمالات شوما تعریف کردن، رفتی تو ویترین فیگور پرورش‌اندامی گرفتی که چی بشه؟

(20) دیدگاه

نوشته‌های قدیمی‌تر »