آرشیو برای مارس, 2008

یک آجیلی آشفته.

1.       خیلی دارم سعی می‌کنم میون ارقام و اعداد برای ربع‌ساعتی که آقاکچل نیست، فکرم رو جمع‌کنم و چرند بنویسم. حکایت من و این‌وبلاگ حکایت بز و سگ‌گله است. البته حکایتش رو من هم نشنیدم ولی حس می‌کنم در گذشته‌های دور بزی بوده که با سگ گله‌ای حکایت‌ها –از نوع اسلامی و غیرمنحرف‌آمیز- داشته که بدجوری در احوالات این روزهای من  مصداق پیدا کرده و برخلاف همیشه‌ی زندگیم که به جای سگ ایفای‌نقش می‌فرموده‌ام، این‌بارنقش بزخانواده رو ایفا می‌کنم و سگ همان وبلاگ‌ منه و گله‌اش هم خزعبلات منند.

2.       این‌که آدم فکرکنه که پخ خاصیه که استعداد پخ‌بودنش رو هیچ‌آدمی نفهمید، خیلی‌خیلی مخربه. این‌که آدم بدونه که هیچ پخی نیست باعث می‌شه که بتونه چهارزانو دم در بشینه و برای هر غلطی‌کردن دستش و دلش و شلوارش راحته. این بند رو صرفن با خودم بودم. شمسی! یادت بمونه که هیچ پخی نیستی اشّگ!

3.       بند دو نشون می‌ده که ما در ایام‌تعطیل پیش مامان‌مون بودیم و ایشون از لحاظ زبان‌مادری به ما تهاجم‌فرهنگی کردن و ما تا حدودی ترک شدیم. البته بابامون همش سرکار بودن وگرنه نصفش رو هم براتون لری می‌سرودیم.

4.       الان، با امسال، می‌شه 16 سال که من و شوهرم همیشه در سفریم. اونم معمولن با اتوبوس. بسیار عادت کردم و بسیار دوست دارم که توی اتوبوس باشم و به آسمون نگاه کنم و توی افکار عجیب و غریب و دور و طولانی خودم برم و شوهرم سرش رو گذاشته باشه روی شونه‌م و خوابیده باشه و … به شرطی که راه زیاد طولانی نباشه که دارم پیر می‌شم .

5.       این سریال مرد هزارچهره رو دوست دارم. مخصوصن بعضی قسمت‌هاش که نیاز مبرم و همیشگی منو برای نشستن توی تشت آب‌سرد از بین برده و این طوری در مصرف آب هم صرفه‌جویی شده به سلامتی. الان هم به جرگه‌ی عارفان و هنرمندان پیوسته و دمش گرم، دل من هم از این هندی‌بازی‌ها پر بود که داره یه‌کم خالی می شه!

6.       امروز صبح مدیرمون حرف‌قشنگی زد. گفت هرچه فرد پایین‌تر باشه کار یدی و یکنواخت و بی‌ارزش  بیشتر می‌شه. هرچه فرد به رده‌های بالا(منظورم متافیزیک و عرفان نیست البته) نزدیک‌تر بشه، باید از کارهای یدی کم کنه و توی کارش ایده بده. پیش به سوی رده‌های بالا(در این‌جا هم منظورم عالم ماورا و روح و اینا نیست). یادم نمی‌ره وقتایی که مث گربه از محصولات بالا می‌رفتم و یا کارگرهای بدبخت رو مجبور می‌کردم از ارتفاع 4 متری محصولات بالا برن و برام نمونه‌گیری کنن و هر لحظه قلبم توی دهنم بود که مبادا بیفتم و بیفتن و به ملکوت اعلا (همون عالم بالایی که از اول هم مد نظر حضرت‌عالی بود)  بپوندیم و به طرز کاملن احمقانه‌ای گمان می‌کردم این‌طوری واسه خودم مهندس محسوب می‌شم و هیچ خری هم محسوب نمی‌شدم، البته.

7.       دوست‌داشتم برای همه‌ی کامنتا جواب جداگونه داشته‌باشم. ولی وقتش نیست. 

 8.       به دو نفر از دوستانی که تعداد من‌های بند یک را به اطلاع عموم برسانند، در صورت از جماعت نسوان بودن دو عدد ماچ و در صورت از جماعت ذکوربودن دو عدد سلام و احوال‌پرسی اعطا می‌گردد!

امضا: شمسی متوهم از خودمتشکر باد‌آورده.

(در توضیح صفت‌آخر این که دیروز آبگوشت مشتیی داشتیم، با نون سنگک و سبزی، که به علت 10 سال نخوردنش و ندیدنش، خیلی بهمون چسبید و به تبعات امروزش هیچ نیندیشیدیم. خدا به آقاکچل رحم کناد. آمین.)

 

(21) دیدگاه

بوی عیدی.

1.      چهارشنبه‌سوری! چهارشنبه‌سوریی که برای من مدت‌هاست فراموش‌شده و مدت‌هاست از روی آتیش نپریده‌ام و برام انجام آیینش مثل بازگشت به کودکی خوشمزه و دوره. فکر می‌کنم که یک‌بار بود که با خیل عظیم پسرعمه‌ها و دخترعمه‌ها از روی آتیش پریدیم و خوب بود و مامان –که اون زمان خنده‌رو و زیبا بود- تاکید می‌کرد که وقت پریدن اون جمله‌ی جادویی رو بگم و بعدش هم با اون چادرنمازکوچولوی قهوه‌ایم رفتم قاشق‌زنی و یادم‌نیست چه چیزهایی گیرم‌اومد… شاید تامدتی پیش هم یادم‌بود و حالا نمی‌دونم.و شب منتظر قدقدهای مرغ‌های تلویزیونی می‌مونم که بچه‌های سوخته با ترقه‌های غیراستاندارد رو با لبخندی فاتحانه روی آنتن به‌دار می‌کشند تا درس‌عبرتی برای دیگران باشند. 

 سرخی‌تو ازمن… زردی‌من ازتو.

سرخی‌تو ازمن… زردی‌من ازتو.

سرخی‌تو ازمن… زردی‌من ازتو.

 2.      فکر می‌کنم بسیار بزرگ‌شدم، اگر بزرگ‌شدن رو دگردیسی به خرس‌بزرگ معنا کنیم. شوخی نمی‌کنم. صبر زیادی پیدا کردم و حرکاتم سنگین و جاافتاده شدن. دیروز توی خیابون وقتی دیدم دختری به مامانش پرخاش می‌کنه و مامانش در پاسخ نگاه‌من که بی‌اختیار بهش دوخته شده‌بود، لبخند می‌زنه، فکرکردم که دوست‌ندارم تا این‌حد صبور باشم و به خاطر صبرم مورد تهاجم قراربگیرم. 

 3.      سال خوبی بود. در پایان‌سال به‌طور ناگهانی به یکی از آرزوهام رسیدم و هنوز چندتاش مونده. خسته نیستم و دوست‌دارم سال‌بعد را هم تا آخرش زنده‌بمونم و همه‌ی آدمایی که دوست‌شون دارم هم زنده‌بمونن و اون‌قدر امیدوارم که می‌تونم دو‌سه‌بارتا آخرسال‌بعد بدوم و برگردم و دوست‌دارم آدمایی که دوست‌شون دارم رو بخندونم و دوست‌دارم که بتونیم زندگی رو بفهمیم و ازش بدون احساس‌گناهی که گریبان‌ما رو هزاران‌ساله که چسبیده، لذت ببریم. این آرزوی سختی نیست و “بهانه‌های خوشبختی بسیار ساده‌اند”. فکر می‌کنم در سالی که گذشت من تونستم صبر رو تجربه کنم و شکست‌سخت و زمین‌خوردن و بازهم بلند شدن رو. فکر می‌کنم شاید همیشه مقصد یک‌قدم بعد از زمین‌خوردن باشه. فکر می‌کنم آدمای خوبی توی زندگی من هستند که هر کدوم‌شون به نوعی منو تشویق می‌کنن که از خودم‌بودن سقوط نکنم و خودم باقی بمونم، هر چند به سختی. 

4.       سال نو مبارک. معنای سال نو مبارک رو به درستی نمی‌دونم، ولی این‌طور معناش می‌کنم که امیدوارم پر از حس‌ زندگی و عشق باشید، وقتی که آقاگاوه داره کره‌ی زمین رو از این شاخش می‌ده به اون شاخش و اون لحظه که نارنج توی کاسه‌ی‌لعابی آب تکون می‌خوره و اون‌لحظه که همه انگار که زایمان کرده‌باشن و یه‌چیزی از تو وجودشون اومده باشه بیرون که زنده باشه و نفس بکشه و چشماش سیاه سیاه باشه و تو چشماشون نگاه کنه ، یکه‌خوردن از فرط عشق و زندگی.

   

 

(19) دیدگاه

باجنبه.

کنارم ایستاد، با تعجب و ذوق:” وای! شمسی‌خانوم شما چقدر تندتند اعداد رو محاسبه می‌کنید!” یه‌کم مکث کردم. بعد همون‌طوری که داشتم بدون نگاه‌کردن وبا حرکات‌سریع انگشتام روی صفحه‌کلید اعداد‌گزارش رو محاسبه می‌کردم، نیم‌نگاهی بهش انداختم و با لحن کاملن طبیعیی گفتم: ” راستی؟”

وقتی ازم توجهی ندید، رفت.

و وقتی از کنارم رفت، نفس راحتی کشیدم و دوباره برای پاک‌کردن اعداد -که از فرط ذوق‌زدگیِ بیش‌ازحد به‌خاطر تعریف‌بالا، همه‌رو بی‌استثنا اشتباه وارد کرده‌بودم- به مانیتور خیره‌شدم…

(25) دیدگاه

لچک‌به‌سرانی سرگردان.

1.     با وجودی‌که ما خودمون یه ناقص‌عقل لچک‌به‌سریم، ولی چون هزارماشالله به جون‌مون باشه، شوهرمون و سرورمون و تاج‌سرمون اجازه دادن، ما می‌تونیم روز جمعه بریم رای کنیم تو صندوق. البته هرچه‌که ایشون بفرمایند رو می‌نویسیم و هنوز نفهمیدیم این اسمایی که روی کاغذ می‌نویسیم برای چی هست و عباس‌آقاجون هردفعه با داد و فریاد توضیح دادن که :” ضعیفه! دیگه داری اعصاب‌معصاب ما رو خیط‌خیطی می‌کنیا! تو عقلت ناقصه. نمی‌فهمی. چیو برات توضیح‌بدم آخه؟ تو از عهده‌ی مطبخت بربیای خیلیه…” و بعدشم تو دستمال‌یزدی‌شون که ما چهارطرفش رو قلاب‌بافی کردیم، فین محکمی کردن و یه الحمدلله گفتن و بعدش با خنده گیس‌ما رو کشیدن و از دل‌مون دراوردن. اما ما باز هم نفهمیدیم . راست می‌گن ما عقل‌مون به سیاست و مملکت‌داری نمی‌رسه و اینا مث مهندسی کار مردونه است*. والله.

2.     امروزصب که داشتیم می‌اومدیم به این گل‌فروشی، تازه فهمیدیم که چقذه خوبه که ما نمی‌خواد صب به صب موهامونو میزامپیلی کنیم و چقذه خوبه که شلیته‌تومبون رو با هم می‌پوشیم. این تومبون ما -دلت نخواد- همچین سرتاسری وقت سوارشدن به مرکب** جرخورده که همین‌جوری الکی‌الکی باد داره توش می‌وزه و خنک‌خنک‌مون می‌شه به قدرت‌خدا، ولی قربون حکمت‌خدا برم، این شلیته‌مون خوب روشو پوشونده. موهامونو هم که نگو و نپرس خواهر… دو- سه روزه حموم نرفتیم و الان بلانسبت بوی بز می‌دیم لابد. بلاخره حساب‌مون با آقاکچل باید یه‌جوری صاف‌بشه مادر! نمی‌شه که زیر دین ایشون باشیم همش، سیداولادپیغمبر فردا سر پل‌صراط یخه‌مونو بگیره که چرا هی از بوی دلاویز عرق‌من استفاده کردی و توونش رو پس‌ندادی، شوما میای جواب‌بدی؟ والله!

3.     عباس‌آقای ما مریضه. حکمن وقتی که فوتوغرافی‌شو زدم سر درمغازه، اونم با اون هیکل و با اون سیبیلای از بناگوش دررفته و با اون یال و کوپال، چشمش زدن. هی بگو ماشالله و چشش‌نزنی‌ایشالله گفتیم و هیچ افاقه نکرد، از بس‌که ماشالله چشم‌شون گیرا بود. یادم‌باشه فردا یه تخم‌مرغ بشکونم به ریخت و هیکل این گل‌فروشی که چشمش نزنن یه‌وقت. والله! چشم نیست که آتیش به‌جون گرفته، گوله‌ی توپ ِ توپ‌مرواریه!

———————————————————————–

فرهنگ‌لغت مهربان و دوست‌داشتنی:

*: در راستای این‌که بهترین شغل برای زنان بعد از مادری، معلمی است و لاغیر.

**: تاکسی. مرکبی چهارچرخ متشکل از چهاردر و یک سقف که با اتصالاتی از قبیل میخ و پیچ و طناف به یک‌دیگر مربوط گشته و در اقصانقاط آن وسایلی از قبیل آچار و پیچ‌گوشتی و اره فرو کردانده و یک عموسبیلویِ موفرفریِ خوش‌بو در منتهاالیه سمت‌چپ آن نشسته و دایره‌ای در دست دارد که چرخش آن‌دایره به این‌سو و آن‌سو، از قدرت و حکمت خدا سایر انسان‌های راکب به سمت‌چپ و راست تاکسی متمایل می‌گردند. در صورتی‌که در این مرکب آقایی کنار خانمی نشسته‌باشد، افضل آن شمرده‌شده که آقا خود را به‌روی خانم سرنگون‌فرموده وپس از اخم‌خانم و جمع‌وجورنمودن خود،  با ادای یک کلمه‌ی ” ببخشید” که مجازن در معنای ” جیگرتو بخورم که کشتی منو” به کار می‌رود، گناهان‌خود را مانند برگ‌های درختان فروریزاند.

————————————————————————

-         دیگه نمی‌خواد ایمیل‌تون رو واردکنید. توی تنظیمات پیداش‌کردم و برش‌داشتم.

(29) دیدگاه

بودن یا نبودن؟ همچین مساله ای هم نیست!

خوب!برخلاف آن‌چه ممکن‌است تصورشود، عدم‌حضور ما چندین‌علت داشت، که هیچ‌کدام از آن‌ها حتا ذره‌ای ربط به عقده‌ی ” خود کم موردتوجه‌بینی” مان نداشت*.

یکی از این علت‌ها این بود که ما معمولن در اوقات‌اداری به جای ناهارخوردن یک‌ساعته، 10دقیقه‌ای و تنها ناهار می‌خوریم و 50دقیقه می‌نویسیم و وبلاگ می‌خوانیم (اگر آن وقت های 5-10 -15 دقیقه‌ای بین کار را که به پاسخ‌گویی اختصاص می‌دهیم، لحاظ نشود). ولی این‌بار آن‌قدر فشارکار زیاد بود که دوست نداشتیم بنویسیم و دوست داشتیم برویم کمی توی رستوران اداره بنشینیم و هی بر و بر به در و دیوارو دماغ و چشم و گوش نگاه کنیم و در جواب صحبت‌های مربوط به تفلون و های‌لایت و سریال‌های تلویزیون و مهرشوهر و وقت گرفتن برای فال‌گیر و این که زن فلان‌همکار چشم و ابرو نداره و شوهر فلان‌همکار کچله و از این قبیل وغیره‌ها، لبخند ملیح گوش تا گوش تحویل بدهیم و سعی‌کنیم احمق و هیچی‌ندان و بی‌کلاس به نظر نیاییم و ایضن سعی‌کنیم که زیاد هم صحبت نکنیم که :

تا مرد سخن نگفته باشد       عیب و هنرش نهفته باشد

و البته این بیت بی‌جایی بود، چون معمولن تا جایی‌که خودمان دقت داشته‌ایم، مرد نیستیم العیاذبالله و مشکل ما این است که در این قبیل موارد گل‌منگلی زیاد سخنی نداریم که بگوییم و کلن هرچه هم حسن نیت نشان بدهیم و فکر‌کنیم، چیزی به خاطر نمی‌آوریم که بگوییم و بعد از یک‌ساعت که بلاخره یک‌‌جمله در مورد موضوع از خودمون درمی‌آوریم، متوجه می‌شویم که نیم‌ساعت است که ختم جلسه اعلام شده و همه رفتن خونه‌شون. بی ادبا.

یک علت دیگرهم این‌بود که حال‌نداشتیم وبلاگ بخونیم و بنویسیم و آن جنبه‌ی شخصیت ما که هی دم به دم می‌گفت:” وبلاگ اصلن چی هست؟” و هی یک‌جوری دستش رو تکان می‌داد که یعنی هیچی نیست و هی یک‌جوری چشم و ابرو می‌آمد که یعنی :”ولش کن بره پی کارش” خیلی داشت ترک‌تازی می‌کرد** و ما هی مث بزاخفش نگاهش می‌کردیم و به علامت تایید سر تکون می‌دادیم  و هی عینهو گوسفند سرمون رو می‌نداختیم پایین و می‌رفتیم خانه‌مان وبدجوری بوی طویله می‌دادیم و کم‌کم داشتیم مسخ می‌شدیم و عباس‌آقا داشت با شرکت‌های بزرگ روی تولید پشکل ما قرارداد می‌بست، که انگار الان آدم شدیم، بلانسبت جناب پینوکیو.

یک علت دیگر هم این بود که اسباب‌کشی اذیت‌مان کرده‌بود و آن‌قدر این‌روزها فشارکار روی ما زیاد بود که خسته‌بودیم و من به هیچ چیز جز کارتن‌خالی و کارتن‌پر و چسب فکر نمی‌کردم و خونه خوب بود و مهربون بود و حتا مهمان‌ناخوانده هم برای‌مان آمد که دوستش داشتیم…

یک علت دیگرهم این بود که دیده‌بودم منشی‌مان دارد وبلاگ یکی از دوستان ما را می‌خواند و رفتم توی وبلاگ دوستم و دیدم از قضای‌روزگار آن دوست با لطفی که داشته من‌را دو بار لینک‌کرده و هی می‌ترسم منشی‌ما من را بخواند و دوست‌ندارم و هی به قیافه‌ی منشی‌مان نگاه می‌کنم و می‌دانم که نباید حس‌ششم این آدم‌ها را دست‌کم بگیرم و دوست ندارم من را بشناسند و دوستم بهم گفته‌بود که من ترسو هستم! تا ترس چه باشد.

حالا چه شده؟ هیچی! فعلن آن قسمت از شخصیت‌مان که می‌گوید:” بی‌خیال بابا! این‌همه آدم دارن وبلاگ می‌نویسن و نمردن و تو هم روشون!” نشسته و ناخن‌هایش را سوهان می‌کند و هی حرفش را یک‌روند تکرار می‌کند و اسباب‌کشی هم تمام شده و حرف‌های سرناهار خیلی به مذاق‌مان یخ می‌آیند و منشی‌مان را هم با انشالله ماشالله گربه فرض می‌کنیم و همین.

مگر وبلاگ‌نویسی به جز سرگرمی چیست؟

بسم الله الرحمان الرحیم.

دوباره سرگرم می‌شویم.

 

فرهنگ لغت های‌لایت فرموده و ابروبرداشته و لباس‌عید خریده و فال‌گیرعید(!) رفته:

*: ارتباط نداشتن این موضوع به آن عقده، به معنای نبودن آن عقده نیست و آن عقده و سایر عقده‌های مربوط و نامربوط (از قبیل خودبزرگ‌بینی و کوچک بینی و بدبخت بینی و خوش‌بخت بینی و حقارت و حسادت و شقاوت و وخامت و …) تا حدزیادی در وجود آن شخصیت عالی‌قدر(شمسی‌خانوم/ زن معمولی) موجود می‌باشد.

**: گفته بودم آن شخصیت عالی‌قدر(شمسی‌خانوم/ زن معمولی) علاوه بر عیب‌های دیگری که دارند تا حدی ترک هم می‌باشند؟

(18) دیدگاه