آرشیو برای آوریل, 2008
آوریل 30, 2008 روی 8:48 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر جسارت های یک زن غیرمعمولی, فرهنگ خاله زنکی
در منطقهی ما یه قبرستان/امامزاده است که بافت اطرافش مثل شهرستانای کوچیک میمونه. خونهها همه یه طبقه، زنهای چادر گلگلی بهسر، اهالی نسبتن پا بهسنگذاشته، جوونهای تک و توک و عشق ِمرام، حتا میتونیم توی کوچههاش مرغ و خروس هم پیداکنیم! خودش هم باغ بسیاربزرگی داره، که پر از بلبل و طوطی و کبوتره. خیلی باصفاست. آدمایی که برای زیارت به اون امامزاده میان از اون دسته آدمایی هستند که من دوست دارم: پیرزنهایی که زیرشلواریشون رو توی جورابشون فروکردن و کفشهای کهنه و خاکآلود پوشیدن و دامن سیاهی روی همهی اینا و تابستون و زمستون ژاکتشون رو از تن درنمیارن. زنهایی که همیشه یه بچهی کچل توی بغلشونه و هرچه تلاش میکنم از روی صورت بدون جنسیت بچهها نمیتونم بفهمم که بچه دختره یا پسر- به استثنای دخترایی که حدودن یکساله شدن و گوششون رو سوراخکردن و از توش نخ ردکردن. به ضریح چنگ میزنن و یه گوشهش رو اشغال میکنن و چادرشون رو روی صورتشون میکشن و به شدت گریه میکنن، با صدای هایهایی که آهنگینه و ریتممشخصی داره و میون گریههاشون حرفهایی رو زمزمه میکنند و دقیقن همون وقتیکه حس میکنم باید بهشون آبقند برسونم، چادر رو کنار میزنن و صورت قرمزشون منو به شدت تحتتاثیر قرار میده. با پرچادر دماغشون رو میگیرن و چشماشون رو پاک میکنن و بلند میشن و میان کناردیوار میشینن و با بغلدستیشون سرصحبت رو باز میکنند و میخندند. به همین راحتی. چشمشون که به من میافته، با تموم وجود لبخند میزنم، بسکه راحتند و بسکه هیچ اینرسیی توی اونا باقی نمیمونه. به لبخند من میخندند و اگه پیرزن باشن، از دندونای تک و توکشون کیف میکنم. خیلی راحت باهاشون سرصحبت رو باز میکنم و مطمئنم که جواب من رو با ترشرویی نخواهند داد. مخصوصن پیرزنها. کافیه مطمئنبشن که گوشهام عیب و ایرادی ندارن، داستانهای قشنگی برام تعریف میکنن. نمیشه که بغلشون کنم. ولی میتونم دست روی شونهشون بذارم ونازشون کنم. با خندههاشون شاد میشم. با غصههاشون دلم میگیره. براشون فکر میکنم. فکرامو بهشون میگم. دل به حرفاشون میدم. دلم باز میشه. دلم صاف میشه.
دیروز وقتی داشتیم کوفته و لهشده از کار بر میگشتیم، اونقدر از این قبرستان/امامزاده تعریف کردم، که شوهرم نتونست خستگیش رو به روم بیاره و رفتیم. اذان مغرب رو میشنیدیم. دعا میکردم پرندههاش باشن و بتونم به شوهرم نشونشون بدم. با نفسهای عمیق و خندهی پهن شدهی روی صورتمون وارد حیاط شدیم. دم در یکزن پشت میزی نشسته بود. صدام زد. نشنیدم چی گفت، ولی دستش داشت سبد چادرهای چرک و چولی رو نشون میداد. گیج و منگ برگشتم به سمت یه صدای دیگه که گفت:” نمیشه اینجوری بری تو! این جا چادر اجباریه!” یه زن دیگه بود که داشت با لبخند نگام میکرد. اینا دفعههای قبل کجا بودند؟ مثل یک احمق دلشکستهی خیطشده لبخند زدم:” خوب اگه اجباریه که هیچی!” و برگشتیم. صدای یکیشون پشتسرمون گفت:”چرا عزیزم؟!” چرا؟ هه! و یاد یکی از همکارهامون افتادم که گفت:” یه تیکهپارچه است دیگه! بندازین سرتون و مث بچهی آدم بشینین سرجاتون!” و من گفتم” یه تیکهپارچه است دیگه! ولی تو میذاری الان از رو سرت برش دارم؟”
به هر حال… یه وقتایی آقا می طلبه، ولی خانوما تشخیص می دن که اشتباهی طلبیده. اجرهن مقبول.
پیوند پایدار
آوریل 29, 2008 روی 2:07 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر فرمایش های شمسی خانوم
خواهرجون، فدای اون لب و لوچهی آویزونت بشم، چلهی تابستون و تو این گرمایِ خرتببده، صبح که خیسعرق از جام بلند شدم گلوم درد میکرد. نه که ماشالله هزارماشالله، چشم بد ازم دور (کورشم اگه منظورم به شما باشه و بخوام چشمشور شوما رو به رختون بکشم) از بس که فربه و چاق و سرخ و سفید هستم، خوب تو چشم میام؟ محضهمون اولش گمونکردم چشمم زدن. بقچهی حمومم رو که زیربغل زدم و راهی حموم اقدسحمومی شدم، تو راه به فکرم رسید که حکمن گلنسای گوربه گورشده (که کاری به جز حسودی به قد و قامت و دلبری من نداره) واسخاطر اینکه شلیته مو نوکردم، غضبش جنبیده و برام دعا نوشته که به همچینروزی افتادم و عصمتقطیفه که کمرم رو کیسه میکشید، فکر میکردم که حتمن گلنسای چشم سفید به خاطر هیبت عباسآقاجون میخواسته دخترترشیدهش رو ببنده به ریش عباسآقاجون، که خدا نخواست و عباسآقا یهدل نه صددل عاشق این چشم و ابرو و بر و روی من شد و بعد از خرابکردن هفتدست کفشآهنی تو راه خواستگاری من ، بلاخره بابام رضایت داد و من هم بعله رو گفتم. یهوقت خدایناکرده فکر نکنین که میخوام واسخاطرشوهر مفنگی بیسرو پاتون بهتون سرکوفت بزنما، نه بهخدا، کورشم اگه همچین قصدی داشته باشم. وقت سدر و گلسرشور زدن به گیسوی افشونم، خدا به قلبم الهام کرد که بعد از حموم برم پیش حاج هوشنگدعانویس که یه ضددعایی بنویسه که ببرم جلو در خونهی گلنسا چال کنم، بلکه هم دعای اون باطلبشه و هم بخت دخترترشیده ش بسته بشه، که از قبل هم بستهبود قربونخدا برم. لُنگ رو که بستن بهم و یه لیوان شربتگلاب و یخ دستم دادن، غیظ هم اومدهبود راه گلوم رو بستهبود و با بغض و درد گلو، داشتن جفتکچارکش بازی میکردن که خودمو تو آینه دیدم و به خیالم رسید که الان اگه با این لپای گلانداخته برم پیش حاج هوشنگدعانویس، دعاهاش رو از یاد میبره، از بسکه تعریف از خود نباشه و دور از جون شوما، خوش بر و روتر از قبل شدهبودم و البته از شوما چهپنهون، این وسط به چاک سرتاسری دهن گلنسا هم فکر کردم که ماشاللهش باشه، یکی دو ذرع از چاکدهن من بیشتر بود. واس همین فعلن از خیر بستن بخت دخترترشیدهی گلنسا گذشتم و یه وقت خداینکرده فکرنکنین که ترسیدم، من اگه میخواستم بترسم از این چشم و ابروی شوما میترسیدم که به یهسر و دوگوش گفته زکی. والله! به هرحال خواهرجون، شاهد باشید که واگذارش کردم به خدا و اگه همین روزا خبرخوراکِ شغالشدن خودش یا زیر سم ِ اسب تیکهتیکهشدنِ دختر ترشیدهش به گوشتون رسید، بدونین که از نفرین من بوده، که هرچی دارم از برکت این دلپاک و این توجه خاص خداوندی دارم. اگه هم خبرش نرسید بدونین که بخشیدمشون و خدا هم شفاعت منو پذیرفته و اونا رو بخشیده، که بازم هرچی دارم از برکت این قلب بخشنده و بزرگوار خودم دارم، البته اگه هیچکدومش حمل بر خودستایی نشه، قربون اون قد و بالای کج و معوجت.

شرح تصویر:
“دی گوته منیــــِم.
شو خوته منیــــِم.
اَفتووه او سنگینه،
جور گیته منیــــِم.”
به زبان گیلکی.
ترجمه:
“دیگه نمی تونم بگم.
شب نمی تونم بخوابم.
آفتابهی آب سنگینه.
نمی تونم بلندش کنم.”
خواننده ناصر وحدتی.
(آقای دوگتور، اگه می شه از این قرصای قرمز و از اون بنفشا هم برام بنویسین. اون یکیا رو نوهی ذلیلمردهم ریخت تو فاضلاب…)
پیوند پایدار
آوریل 27, 2008 روی 5:18 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر جسارت های یک زن غیرمعمولی
بعد از مسالهی خوردن غذا و مسالهی پسدادنش به صورت محصولات فوقکیفیتی بیولوژیک، مسالهای که ذهن منو خیلی به خودش مشغول میکنه، دندونپزشکی رفتنه. دیر بیحسشدنم و لرزیدنم در تمام مدتی که مته روی دندونمه، ترس از عفونتها و پوسیدگیهای پنهانی که کشف میشن و بیشتر از همه، ترس از اینکه از داخل دندونهام اون غول کوچولوهای پرهیاهوی ِقرمزِ بدبو رو بیرون بکشن و لثههام از لذت خلا نبودنشون بیحس بشه. این که بعدش بلند شم وخانومدکتر با مهربونی برام تشریحکنه که چطور نخدندون بکشم و من غولهای زشت خودم رو نگاه کنم که دارن روی دستمالکاغذی در معرض هوا خشک میشن و منو نگاه می کنند و دست و پا می زنن و جون میدن. بعدش بیام بیرون و شوهرم منتظرم نباشه. از پذیرش بپرسم که همسرم کجا رفته و اون با کمی بهت و تعجب اسمم رو بپرسه. اسمم توی هیچ لیستی نباشه. نه مریضای اون روز… نه هیچ روز دیگه. به اتاق دکتر برگردم و خانومدکتری اونجا نباشه. یه آقایدکتر روی یهمرد خم شدهباشه و در جواب سراسیمگی من بگه که نیمساعته داره روی این مریض کار میکنه و اصلن این جا خانومدکتری کار نمیکنه. بدوم بیرون، به هرکسی که میشناسم، تلفن بزنم و هرکسی که نمیشناسم جوابم رو بده. دنبال خودم توی هر خاطره و آدمی که یادم میاد بگردم و هیچ خاطره و آدمی که من می شناسم، نباشه. مردم همه منو نگاه کنن و من هیچجای دنیا نباشم.
من واقعن از این که غولهام رو بیرون بکشن، از این که توی کهکشان گم بشم، میترسم.

پیوند پایدار
آوریل 26, 2008 روی 10:28 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر جسارت های یک زن غیرمعمولی
صبح که وارد محلکارم شدم، یکی از همکارهایجدید با دستبهکمرزده، از من اطلاعاتی رو”فوری” خواست که محرمانه بودند. چون من هم به علت شنبهبودن و اولهفتهبودن اعصاب نداشتم و تحتتاثیر حلول صورتفلکی جُدَی اندر خوشهی پروین بودم و کلن هم عادتندارم که کسی روبروم دستش رو به کمرش نصب کنه و اصولن دلم خواست و به کسی هم مربوط نیست، تقریبن نزدیکبود کارمان به زد و خورد بکشه، که من با در نظرگرفتن ابعاد هیکل و سیبیل کلفت ایشان و مقایسه با هیکل و سیبیل تازهزدهشدهی خودم و نیز با درنظرگرفتن هیبت و شوکت کسی که ایشانرا با دادن اعتمادبهنفس زیاد بغلدست ما نشونده، به طرز خداپسندانهای از اینکار منصرف شدم و فکرکردم گفتمان بدون بهکاربردن آلاتقتاله و سیاست تساهل و تسامح خدابیامرز مهاجرانی -که الحمدلله و خدا رو صدهزارمرتبه شکر، خودش و خانومش عاقبتبهخیر شدن و ما که بخیل نیستیم و غیره و ذلک- بدچیزی نیست و وقتایی که آدم نانچیکو(ودر مورد جماعت ضعیفالعقل لچکبهسری که ما هم جزو اونها هستیم، لنگهدمپایی) به همراه نداره، میتونه به عنوان آلترناتیو(همون چیزدوم!) به کار گرفته بشه. واسه همین به زبون شیرین فارسی (چون در اون موقع صبح زبون دیگهای به یاد نمیاوردم) و با ترشرویی بسیار دلنشینی به ایشان متذکر شدم که سرجایشان(مودب و دستبهسینه) نشسته و (تا هروقت من امرفرمودم) منتظر بمونن(جملههای توی پرانتز رو توی دلم بهشون گفتم!). وقتی که با رییس و معاون و صدنفر دیگه هماهنگ کردم و ایشون هم طی این مدت وقت داشتن که فکر کنن و در مورد سیاست تساهل و تسامح با من همعقیده بشن، اطلاعات رو بهشون دادم.
فکر میکنم برای همینه که از اولصبح که چشمام رو باز میکنم و توی این مملکت راه میرم، هی گلاب بهروم میشه و هی گلاب بهروی این و اون میکنم. واسههمینه که وقتی رانندهتاکسی به خاطرنداشتن پولخرد باهام دعوا نمیکنه و بهم میگه:” روز خوبی داشتهباشید” اونقدربرام عجیبه و اونقدراحساساتی میشم که اشک تو چشمام جمع میشه و دلم میخواد باهاش روبوسی کنم. برای همینه که یکدقیقه که توی پارک میشینم، میبینم دو تا بچهی فالفروش 6-7 ساله با هم دعوا میکنند و همدیگه رو به قصد کشت میزنند و با سخاوت اعضای بدن خانوادهی همدیگه رو نام میبرن. برای اینکه من به همه میام. همه هم به من میان. ما همهمون به قدرت خدا مثل همیم.

شرح تصویر: سوپوله مرا گزید و گزید و…
تنگوله زدم پرید و پرید و…
سبزهمیدان چرید و چرید و …
یه پاکت سیگار کشید و کشید و …
سوپوله: کک
تنگوله: تلنگر
شعر محلی گیلکی.
خواننده ناصروحدتی.
باز هم شرح تصویر: این اخوی گرامی خودشون همینطوری به صورت بالفعل در جهت افقی کشیدههستند. ولی بازم اگه شما میخواین به گیرندههاتون دست بزنین، مال خودتونه، اختیارشونو دارین!
پیوند پایدار
آوریل 23, 2008 روی 1:59 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر فرمایش های شمسی خانوم
ما تلاش مذبوحانه فرمودیم:

حضرت لئوناردو طراحی فرموده:

چنان از روی دستشان بد تقلب کردیم و چنان از مربعیبودن کلهی مردهی بینوا خوشنود بودیم که کلن ایشان را ناقصالخلقه تصویر فرمودیم. پیشبینی میفرماییم که حضرتلئوناردو و همین مردهی مزبور- که حضرتلئوناردو در اتاق تشریح مدل خود قرار دادهاند- از اثر این مشق نابجافرمودن ما، دست در دست هم در بهشت جاودان در حال بندریزدن هستند و حوریان به گرد آنها … چیز… وا؟ خاکبهسرم خواهر! همه چیزو که نمیشه گفت!
عجالتن تا دفعهی بعد، برای خودمان صدبار قلمی میفرماییم:
“لئوناردوداوینچی با لئوناردودیکاپریو تفاوتهایی دارد.”
(تازه این جملهی بالا را هم خودمان به تنهایی فهمیدیم. مثلن یکی از تفاوتهایشان ایناست که لئوناردودیکاپریو به چشم برادری ماشاللههزارماشالله سرو شکل و قد و بالای مقبولی داره، در صورتی که لئوناردوداوینچی از قبل مرده شدهاست و مخترع نیز بوده میباشد.)
پیوند پایدار
آوریل 22, 2008 روی 10:49 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر جسارت های یک زن غیرمعمولی
1. خوب!
2. شرح تصویر: به راستی مونته زوما کیست؟

3. دیروز به اتفاق عباسآقاجون به خیابون ملاصدرا تشریف بردیم که تیرتخته و سرامیک و کاشی و کاسهتوالت و وغیره ببینیم. آخرش اون کاشیی رو برای دستشویی خونهمون پسندیدیم که روش نوشته شدهبود : 175 هزار تومان! حتا جسارتش رو نداشتیم بپرسیم:”متری؟ دونهای؟ توالتی؟ چهطوری؟ تو خوبی؟ من خوبم.”
بعدش که اومدیم بیرون، من در تلاش برای به یادآوردن فحشمناسب در حال ردیفکردن فحشهای نامتناسب به اونایی بودم که کاشی دستشویی خونهشون متری یا دونهای 175هزارتونه و حضرت ایشان در تفکرعمیقی غوطهور بود. وسط فحشدادنها ازش میپرسیدم: “کسی اونا رو نمیخره که؟” اون هم سر بالا مینداخت:”نچ!” و من به ادامهی حرصخوردنم و اون به ادامهی تفکراتش توجه میکردیم. بعد که هردو از این دو مهم فارغشدیم، به هم نگاهی کردیم و ایشان نتیجهی غور و تفکراتشون رو بدینگونه اعلام فرمودند:” همینه که بعضیا خونهشون میشه خداتومن! فکرکن فقط توالت خونهشون اندازهی کل خونهی ما قیمت داره!”
و معنی و مفهوم آن این است که ایشان در اون مدت مراقبه، مشغول محاسبهی طول و عرض توالتمردم بودند. خداکنه کسی اون موقع توی توالت مزبور نبوده باشه.
4. البته فکرنکنید که دست خالی برگشتیم. یک عدد فلاشتانک برداشت ما از این گردش تفریحی بود. اگر دیروز دیدید که یکزن و یکمرد بسیار زیبارو و خوشهیکل، با یک عدد سامسونیت شیک در حال راهرفتن هستند و بعد نزدیک شدید و دیدید که سامسونیت نیست و فلاشتانک دستهداره و اون دوتا هم نهتنها زیبارو و خوشهیکل نیستند، که بلابهدور و پناهبرخدا، به جنابدیو گفتن تو ظاهر نشو که ما هستیم، خودمان بودیم. عباسآقاجون به من قولداده که اگه زنخوبی بودم و غذاهام رو باحوصله درست کردم و خونه هم مرتب بود و ریش و سبیلم رو زدم و یهو بیخود و بیجهت سگیسیتهم بالا نرفت، بعد از استخراج(!) فلاشتانک از داخل کارتنش، داخل کارتن رو با کاغذ و چسب جیب درست کنه و دوطرف کارتن رو با دریل سوراخ کرده و طناب رد کنه، که بهعنوان کیف برای سرکارم استفاده کنم. کلن ما خانوادگی در هنر و اینا دستداریم، بدجور.
پیوند پایدار
آوریل 21, 2008 روی 11:02 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر فرهنگ خاله زنکی
از این به بعد اون خط خطیایی رو که درساعات اداری و هنگام انجام کار حلال ِ گهگیجهی غلیظ دورانی در گزارشهای صدتایهقاز فرنگستونی به صورت کاملن شرافتمندانهای از وقت بیت المال (؟) میزنم و پشت برگههای گزارش میکشم و در آخروقت پاره میشن و به ملکوت اعلا واصل میشن، به طرز کاملن بیمزه و بینمک و بیربطی میذارم اینجا… هرچقدر هم که آبروریزی باشند، مهم نیست. یه شرح هم براشون میذارم که حالشو ببرین و تا آخر عمرتون زنده باشین. زیاد هم فکرعزیزتون رو درگیرنکنین که چرا تصویر به نوشته مرتبط نیست و به عالم بالا و پایین و اینا هم وصلش نکنین. یه چیزی میگم که یه چیزی گفتهباشم و یه چیزی کشیدم که یه چیزی کشیدهباشم. در ثانی، اینهمه تصاویر به نوشتهها مرتبط بودند و وقت خوندن به تصویرش نگاهکردین و فهمیدین که نویسنده عجب باسوادی/بی سوادی بوده که اینطوری این تصویر رو فهمیده و هی تصویرها رو نگاه کردین و دیدین که جالبه و بعد نوشتهش رو خوندین و فهمیدین که هیچ هم جالب نبوده، چیشد؟ کجای شما به کجای دنیا مرتبط شد؟ بنابراین زین پس با خلوصکامل به این تصاویر نامربوط نگاه کنین و شرح نامربوطش رو هم بخونین، شاید یه وقتی یهجاییتون به یهجای دنیا ارتباط پیدا کرد. انشاالله.
توی پرانتز عرض کنم خدمتتون که در صورتیکه با خوندن این نوشته و دیدن تصویرش، قلبتون شکست و حالدعا بهتون دست داد، التماسدعا.

شرح: کوچولوی ریزهمیزه… این قده بلا نمیشه.
پیوند پایدار
نوشتههای قدیمیتر »