آرشیو برای می, 2008

والله خواهرجون این روزنومه رو حاجکامبیزبا بشکن و بالابنداز اورد اینجا که نشون عباسآقاجون بده. شوما ببین اینجا چی نوشته؟ ایوای خدا مرگم بده، شوما که سواد نداری، بذار برات بخونم:

برابری بیمه دیه زن و مرد

 

ایوای! اینو که نمیخواستم بگم که! حواس واسه آدم نمی‌ذارن این ذلیل‌مرده‌ها… بچه‌ بشین ببینم چی‌کار دارم می کنم… چه‌می‌دونم خواهر، لابد فردا هم می‌خوان قلاده‌مون رو بازکنن بریم شلوار بپوشیم و موتور سوارشیم و مسافرکشی کنیم. والله. حالا اینو ولش کن، منظور حاج‌کامبیزاین خبر کناریش بود… اه! لعنت به دل‌سیاه شیطون، هی یادم می‌ره! بذار برات بخونم. راست می‌گن بی‌سواد کوره ها:

فضای جامعه برای پیگیری موضوع ازدواج موقت مناسب است.

اون آخرش هم نوشته بود:

 

که این‌یکی رو الان من هم نمی‌تونم با این شکل و شمایل بخونم -با وجودی‌که مث شوما کورِ کور هم نیستم. بذار برات یه‌بارتکرار کنم:

“منعی در این باره وجود ندارد و تنها افراد باید خود را ملزم به رعایت قانون و حقوق یکدیگر کنند و خانم ها نباید نسبت به این مساله موضع* گیری کنند، ازدواج موقت می تواند کمک کند تا زمینه انحرافی ایجاد نشود.”                                 

حالا تو این شلوغ‌پلوغی رقص و آوازی که حاج‌کامبیز راه انداخته، هیشکی نیست به این آقای سرورِ تاج‌سر که این حرفا رو زده بگه که ما لچک‌به‌سرای ضعیفه،  به‌گور هر چی جد و اجداد داریم بخندیم، اگر بخوایم موضع بگیریم. زن رو چه به این غلط‌کاریای اضافه؟ والله! چی‌کار داریم؟ بی‌کاریم؟ بعدشم، قربون اون سیبیلات، ما خیلی همت‌کنیم، بتونیم همون دماغ خودمون رو بگیریم، که وقت آه و ناله و گریه‌کردن سرازیرنشه تو دهن‌مون. بی‌زحمت اون موضع رو هم خودتون – جماعت ذکوری که که الاهی ما زناهمه‌مون پیش‌مرگ‌تون بشیم- بگیرید و با اون بازوهای قدرقدرت‌تون خوب داشته‌باشینش و ولش نکنین، که یه‌وقتی منحرف نشه خدای‌نخواسته. زبونم‌لال منحرف بشه، می‌خوره تو دیوار کج می‌شه ها! از ما گفتن.

 ————————————————–

فرهنگ لغت دم‌بخت با جهیزیه‌ی مکفی:

*: این موضع همان موزه نبوده و سرنوشتی بهتر از آن دارد.

 —————————————————————–

پ.ن.: پدرم دراومد ونتونستم عکسا رو آپ کنم. چه‌کنیم که این اینترنت هم با ما سر ناسازگاری داره! شوما زحمت‌بکش و روی لینکا کلیک کن، قربونت برم.

پ.ن. 2: دیگه زحمت نکش قربونت برم، درستشون کردم.

پ.ن. 3: بازم قربونت برم! آخه مفته مادرجون.

 

 

 

نظرات غیرفعال

به راستی ما کیستیم؟

کمی دل‌خورم که هیچ آدمی از من توضیح نخواسته، ولی انگار دوست ‌دارم برای دیگران توضیح بدم. زیاد شده. واسه همین تیکه‌تیکه‌ش کردم و اسامی رو پررنگ کردم، که هرکدوم رو که دوست دارید بخونید:

 

“شمسی‌خانوم” یک موجود بدذاته، که وجه مشخصه‌ش اینه که از خودش تعریف می‌کنه، اونم در مواردی که به کلی فاقد اوناست. خصو صیات دیگه‌ای هم داره: سیاست‌هایی در حد یک دیپلمات کارکشته داره. به وقتش حرف می‌زنه، کنایه می‌زنه، مورد تفقد قرار می‌ده یا له می‌کنه و این هیچ ربطی به احساساتش نداره، تیزبینه و تموم اطرافش رو در دو ثانیه آنالیز می‌کنه، بدخواهه و خودش رو به شکل مادرترزا جا می‌ندازه، مذاکره می‌کنه یا صحنه‌ی مذاکره رو به بهانه‌های واهی ترک می‌کنه. از همه مهم‌تر این‌که همه‌ی اینا رو با غریزه‌ای انجام می‌ده که همیشه احکامش درستن و همیشه پیش‌بینی‌هاش به ثمر می‌شینن و من این غریزه رو ندارم و نمی‌فهمم این غریزه، خاص زنان هست و من زن‌بودنم ناقصه، یا اون ابرانسانیه ورای زن‌بودن و انسان‌بودن. خوبیایی هم داره، که هیچ انسانی بدون خوبی نیست: همیشه تر و تمیز و مرتبه و آداب خونه‌داری رو خوب می‌دونه. یکی از مهم‌ترین مهارت‌هاش آفتابه‌گرفتن به مردم، با قیافه‌ای ساده و مهربونه. از خانواده‌ی کاملی برخاسته، با پدری فرهنگ‌دان و کتاب‌خوان و بازاری و پول‌دار و مادری کدبانوو بی‌سواد و خواهرها و برادرهابی به میزان کافی. مادرش کمابیش همون شمسی‌خانومه که 15 سال زودتر به دنیا اومده. شمسی‌خانوم  به 14 نرسیده، شوهردار شده و مثل مادرش آموخته که شوهرش خداشه، بدون سجده البته، که سجده بر آدمیان حرامه. تقریبن بر این گل‌فروشی حکومت می‌کنه، هرچند که خودش می‌گه که مخلص ماست، ولی به جز عباس‌آقا همه‌مون مث سگ ازش می‌ترسیم.

————————————————————-

“عباس‌آقا” یک مرد حسابی مرده. سیبیل داره. کت و شلوار می‌پوشه. از خانواده‌ای بازاری برخاسته، با پدری نیم‌چه بزن‌بهادر و مادری ساده‌دل، و شش‌هفت‌تا خواهر و برادر. بچه‌های برادرهاش رو بیش‌تر از بچه‌های خواهرهاش دوست داره. زیاد حوصله‌ی زن‌جماعت رو نداره. به‌نظرش زن‌جماعت عقلش ناقصه. پدرش هم همیشه همین رو بهش گفته. خودش هم به عنوان برادر بزرگ‌تر هی اینا رو تو گوش برادرهاش خونده که واسه یکی از برادرش هیچ اثری نکرده: هرچی زنش می‌گه گوش می‌کنه و توی کارهاش با زنش مشورت می‌کنه. واسه همین، کل‌خانواده طردش کردن و اسمش که میاد همه‌شون چشماشون قرمز می‌شه و یه”فلون فلون شده” حواله‌ش می‌دن. بددهنه و به این مساله افتخار می‌کنه. معمولن صحبت‌کردن با اون دو حالت داره: یا با ایشون موافقید، یا بر اثر فحش و فریاد موافق می‌شید. به جز این گل‌فروشی که داده دست شمسی‌خانوم باشه و سرش گرم باشه، چندین و چند مغازه داره که این‌جا اون‌جای شهر اجاره داده. صدای مخملیی داره که وقت و بی‌وقت می‌زنه زیر آواز و آخرش هم تحریر می‌‌ره که نمی‌کشه و به سرفه می‌افته. این‌جور ‌وقتا سر بقیه داد می‌کشه که:” پس این چایی چی شد؟”

 

————————————————————-

 

 

 

 

“فرهنگ‌لغت”، کاملن با شمسی‌خانوم متفاوته. خودش می‌گه که بچه‌ی یوسف‌‌آباده و همه می‌دونن که نیست و قیافه‌ش به بچه‌های جنوب‌شرق ایران می‌خوره و روی پوستش اثراتی از قارچ‌های کودکیش دیده می‌شه. گذشته‌ی سختی داشته و پدرش از اعدامیایی بوده که اون زمان که یک‌کیلو هیرویین اعدام داشت، اعدام شد. مادرش شیش‌تا بچه‌ی دیگه با نام فامیل های گوناگون داره و لاغره و تریاکیه و مف خودش رو هم نمی‌تونه بالابکشه، ولی به وقت کتک‌زدن بچه‌هاش از رستم هم پهلوون‌تر می‌شه.  فرهنگ‌لغت دو کلاس سواد داره و فکرمی‌کنه که باید دکترای افتخاری ادبیات رو بهش بدن و البته این دو کلاس سوادش در اون حلبی‌آباد کم از دکترا نیست و وقت سرزدن به مادرش، بچه‌های محل درِ کومه‌شون جمع می‌شند و با افتخار بهش نگاه می‌کنند. شعرهایی از پروین‌اعتصامی حفظه که به وقت کارگری توی خونه‌ی بالاشهریا و قاچاقی‌خوندن کتاباشون یاد گرفته و رگه‌هایی از هنر هم درش یافت می‌شه و شاید اگر مجبورنبود عصرای بچگیاش رو توی کانالای آب جنوب‌شهر تهرون شنا کنه و صبحا بره فال و آدامس و اسکاچ بفروشه، الان حداقل نقاش‌ساختمان می‌شد. یک‌باربا یه میوه‌فروش چاق ازدواج‌ کرده و در یک چشم‌به‌هم‌زدن سر شوهرش رو خورده و یه وانت‌بار و یه خونه تو میدون‌خراسون بهش ارث رسیده و دیگه برای سلام و علیک کردن با مادرخودش هم حساب و کتاب خیلی چیزا رو می‌کنه. حضورش توی این گل‌فروشی تحمیلیه واز بس که اظهارفضل می‌کنه و از بس‌که از دیگران ایراد می‌گیره، تقریبن هیشکی دوستش‌نداره ، در حالی‌که خودش کاملن خلاف این عقیده رو داره. اعتماد به نفسش رو صبح به صبح با پرسیدن سوالایی از قبیل : “چه‌قدر خوشگل شدم!؟” تامین می‌کنه و شما رو در حسرت دونستن این که این جمله‌ش خبریه یا پرسشی، باقی می‌ذاره.

————————————————————-

 

 

 

 

“شمسی‌خانوم پاسخ‌گو” رو که خدا بیامرزه! زن خوبی بود. ساده‌دل و مهربون و نیز… بدذات!

————————————————————-

 

 

 

 

” آق‌سیبیل” رو هم می‌شناسین. سال به سال با چشمای درشت خمارو ابروهای به‌هم‌پیوسته و سبیل پت و پهن از تو تکیه‌ش درمیاد و این‌طرف و اون‌طرف تکیه رو آب‌پاشی می‌کنه و  زمزمه‌کنان علم و کتل هوا می‌کنه و بعد هم میکروفون رو دستش می‌گیره و چنان روضه‌ای می‌خونه که مرغ‌هوا از اون بالا با صورت به زمین می‌افته- از فرط صوت انکرالاصوات-  و من و عباس‌آقا و شمسی‌خانوم و فرهنگ‌لغت و خاله‌زنک، یه چادرشب دست‌مون می‌گیریم و گریه می‌کنیم –ازفرط  درد پرده‌ی گوش‌هامون. وقتای دیگه‌ی سال هم آق‌سیبیل شبا با همون صدا و با همون فیس(face) نقالی می‌کنه و روزا کوپن می‌فروشه، کنار فروشگاه شهروند صادقیه. یه موتور هم خریده که صبح به صبح داره تعمیرش می‌کنه و شبا با تمرین تک‌چرخ زدنش توی کوچه برای ما آسایش‌نذاشته. خیلی‌وقتا توی جمع‌هایی که داریم این مساله رو مطرح می‌کنه که می خواد عیال اختیارکنه و کاندیداهایی هم برای خودش در نظرگرفته: مثلن نتیجه‌ی ممدآقا کریم، بزرگ شهر، که می‌گن با جنیفر لوپز نسبتایی داره. ولی ما -بقیه‌ی اعضای گل‌فروشی- زیاد مایل نیستیم که نسل آق‌سیبیل ادامه پیدا کنه و همیشه بحث رو عوض می‌کنیم و ازش می‌پرسیم امروز باموتورش کجاها رفته و او تقریبن همیشه اون‌قدر به ذوق میاد که مساله‌ای رو که مطرح کرده، فراموش می‌کنه و تا یه‌ساعت بعد در مورد جواب سوال ما صحبت می‌کنه.

————————————————————-

 

 

 

 

یه موجود نحیف دیگه مونده که اون هم از همین گل‌فروشی ارتزاق می‌کنه و تنها وظیفه‌ش گردگیریه، چنان گردگیری می‌کنه و برق می‌ندازه که عکس خودمون رو توی در و دیوار می‌بینیم و هی می‌ترسیم و هی بسم‌الله می‌گیم. اینم همون “خاله‌زنک” خودمونه که با صورت‌سفید و رنگ‌پریده و چشمای تیز و لبخند معنادار هی داره نگاه می‌کنه و فیلم بر می‌داره و تعابیری برای کارهاتون استخراج می‌کنه که خودتون هم باورتون می‌شه که کارهاتون چنان تعبیری داشته‌اند و شما متوجه نبوده‌اید. توی جمع‌هایی که داریم، تا وقتی‌که این تعابیرش رو در مورد دیگران می‌گه، ما می‌خندیم، ولی وقتی که به گل‌فروشی خودمون می‌رسه و در مورد خودمون حرف می‌زنه، چنان دعوامون می‌شه که در کسری از ثانیه جمع‌مون اکسپایر می‌شه.

————————————————————-

 

 

 

 

“خودم”، فکر می کنم حداقل شما تا حالا اینو فهمیدین که بین آدمای جورواجور و رنگارنگ این گل‌فروشی،  من از همه متعادل‌ترم. این‌که این افراد رو معرفی کردم، به خدا اگه قصد و غرضی در کار باشه که من اصلن و اصولن اهل قصد و غرض نیستم.البته فکرش رو که می‌کنم، نه که نباشم، روندم این‌طوریه که خود به‌خود قبل از اون‌که قصدکنم، کار رو انجام می‌دم. مث حرفام، که اول توی دهنم تولید می‌شن و بیرون میان و بعد می‌شنوم‌شون. اون‌وقته که می‌تونم  بهشون فکر کنم.  آدم معمولیی هستم. از همون آدمای معمولیی که دور و برتون هستن. مهارت‌های مهمی ندارم. مثلن مهم‌ترین مهارتم اینه که توی میدون‌ونک می‌تونم به سرعت سوار تاکسی درحال‌حرکت بشم و در رو ببندم، در یک‌چشم‌به‌هم زدن، به طوری‌که پلیس نبینه، یا اگه دید فکرکنه که خواب دیده، چه برسه به اون که بخواد تاکسی رو به خاطر توقف بی‌جا جریمه‌کنه. اتفاقای زیاد مهمی هم برام نمی‌افته. مثلن امروز مهم‌ترین اتفاقی که برام افتاد این بود که من بعد از این‌که با دندونای جلویی یه کوچولوی ناآشنای تازه‌وارد رو توی دهنم مزه‌مزه کردم، یواشکی انگشتم رو به زبونم زدم و اونو روی انگشت سبابه‌م دستگیر کردم: یه پشه‌ی سبزکوچولو بود که احتمالن تا دوثانیه قبل داشت فکر می‌کرد که مفتی‌مفتی وارد عجب سونای بخاری شده و این شانس چقدر برای پوستش خوبه و می‌تونه برای پیداکردن جفت بهش کمک کنه…

 

 

نظرات غیرفعال

قطعن 8 سال بیشتر نداشتم، وقتی که ایستاده بودم توی ایوان کوچولوی خونه ی اجاره ای شیراز و پودر ژله می خوردم و ماشین ها داشتن بوق بوق می کردن ومن به دنبال ماشین عروس هی گردن می کشیدم و نمی دیدمش. قطعن در اون زمان اگر کسی می شنید، شاید من هم می تونستم از خاطرات جنگی براش بگم که کلاس اول منو بین شهرهای مختلف تکه پاره کرده بود و بعد از هزار بار بالا و پایین شدن زندگی در عرض دو سال، ما حالا آدم های سبزه ای بودیم که شیرازی ها هویتی جدید بهمون داده بودن:”آبادانیا”. من هرگز آبادان رو ندیده بودم. بابا توی هال دراز کشیده بود، با اخمی درهم و اعصابی داغون و سیگار می کشید. فیگوری که به تازگی خاصیت همیشگی اون شده بود. تازه اول دوره ی چندساله ی بیکاریش بود و من و خواهرم می دونستیم که نباید شلوع کنیم، جون بابا عصبانی بود، همیشه. اینو یادمه که رفتم توی خونه و گفتم: “یه عالمه ماشین دارن بوق می زنن. ماشین عروسش رو ندیدم.” قطعن بابا نگام نکرده و مامان خسته و داغون با چشم های خیس توی آشپزخونه بوده و ننه خواب بوده و خر و پف می کرده. قطعن دیگه حرفمو تکرار نکردم و دوباره به ایوون برگشتم و توی خیالاتم عروس رو دیدم… یا ندیدم. ولی اینومطمئنم که وقتی بابا فهمید که خرمشهر آزاد شده، خندید. بعد از هزار سال. بهش گفتم:” من که گفتم ماشینا دارن بوق می زنن!” بغلم کرد. تند تند و با خنده منو بوسید:” آره! گفتی قربونت برم! دخمرمنه. دخمر منه!” خندیدم. از اون بالا، از توی بغل بابا که هزار سال بود نبودم، آدم ها چقدر کوچولو بودن. بابا همونی شده بود که خوش تیپ بود و بازوهاش درشت بود و دوستش داشتم. همه سوار پیکان قراضه ی بابا شدیم. توی خیابون همه داشتند بوق می زدن. کنارمون ماشینی بود که بوقش خراب بود، ترمزهای صدادار می گرفت. ما می خندیدیم. بابا و مامان می خندیدن…

آه می کشم و فکر می کنم اون وقتا آدما چقدر به هم شبیه بودن.

      توی اون روزهای کوچیکی من که توی سکوت و غم می گذشت و من بی اون که کسی متوجه  باشه، داشتم قد می کشیدم و بزرگ می شدم، اون روزفقط به این دلیل برام خاطره شد که بعد از مدت ها بابا و مامان خندیدن، بی اون که از وطن پرستی، مرز، اشغال، مرگ و یا تجاوز چیزی شنیده باشم و یا کوچک ترین احساسی نسبت به این مفاهیم داشته باشم. برای منی که کودک بودم، دنیا در پدر و مادری خلاصه شده بود که با دو بچه همه ی زندگی شون رو از دست داده بودن و وحشت زده و سرگشته و تنها بودند. برای منی که کودک بودم، جنگ، هرگز زیبا نبود.

بیرون از چاه جنازه ها را

برای دفن می بردند

اگر از من می پرسیدند

می گفتم:

در حریم جنازه ها

سکوت انبوه از افسانه است

 

برای کسی که از بام ستاره ها را

دانه-دانه در کوزه ی آب

برای سفرش مخفی می کرد

گل های خشک گلدان

در آب روان ریخته می شد.

(شعر از احمدرضا احمدی)

نظرات غیرفعال

دستم رو زده بودم زیر چونه‌م، که چشمش‌افتاد به من. فرصت‌نشد نگامو از نگاش بگیرم و فرصت‌نشد گوشه‌های آویزون لبم رو بالاببرم. فرشته‌ی نجات، مث عقاب، پرکشید به سمت من و نازل شد:”چته؟ چی شده؟ چرا تو لبی؟”

با اسپیشال‌افکت تابلویی به زور دو گوشه‌ی لبم رو دادم بالا و خندیدم:” ها؟! هیچی… آفتاب تو چشمه.”

با مهربانی نه‌چندان‌خاصی گفت:”این‌جا که آفتاب نیست! هوا ابریه که! قربون اون دل کوچولوت برم که دروغ‌گفتن هم بلد نیست! بگو به من! چی شده؟ خودتو داری می‌خوری…”

فحش مناسبی به خاطرم نمی‌اومد که به اون گوشه‌های بی‌پدرومادر لبم بدم، یادم هم می‌اومد جرات نمی‌کردم، از بس‌که این گوشه‌ها از همه‌ی گوشه‌های دیگه‌م نازک‌نارنجی‌تر بودن و اگه تو روشون ناغافل عطسه هم می‌کردم، مصیبت داشتم و باید تا یه‌ماه براشون توضیح می‌دادم که قصد توهین ندارم. خواستم با عقلم مشورت کنم که مث‌همیشه داشت ناخن‌هاش رو می‌جوید و وقت نداشت و مجبورشدم به تشخیص خودم به طرز عجیبی دروغی بگم که حتا زانوم هم بفهمه که دروغه و چپ‌چپ نگام کنه:

-          داشتم حساب و کتاب حقوقم رومی کردم که برسونمش…

راستش، اولین جمله‌هاش رو با ترس گوش‌دادم و فکرکردم که می‌خواد در مذمت دروغ‌گویی حرف بزنه، که نزد و دیدم که در کمال‌ناباوری من، باورکرده! کمال ناباوریم که رفت پی زندگیش، گوشه‌های لبم هم حفظ‌آبرو کردند و همون‌بالا موندن و من و مغزم با هم رفتیم دنبال حل‌کردن مشکل. وقتی که برگشتیم، او هنوز داشت شرح بیمار ایدزیی رو می‌گفت که پدر و مادرش هم از او ایدز گرفته‌بودند و عقیده‌داشت که من ناشکرم. تازه ملتفت‌شدم که دنده‌هام کپک زدن و زیر آرنجم زخم بستر مثل گل شکفته و رونم قانقاریا گرفته. انگشتای پام با التماس بهم نگاه می‌کردن (جورابم سوراخ بود). فکر کردم فقط یه معجزه می‌تونه منو از دست این فرشته‌ی نجات، نجات بده. که اومد. سوسک. زانوبلندزنان از زیر یوغ مهربانیش فرارکردم و زبونم با ادای کلماتی هول و تکه‌پاره براش توضیح‌داد که سوسک توی پاچه‌ی شلوارمه. از گستره‌ی نگاش که دراومدم، ایستادم و سوسک عزیز رو از پاچه‌ی شلوارم دراوردم، بوسیدم و پروازدادم. صدای فرشته‌ی نجات هنوز از دورها توصیه می‌کرد:”اما قوی باش و شاکر. بسیاربودن کسانی که حتا مجبور به تعامل با  تیرچراغ برق بوده‌اند…”

نفس راحتی کشیدم و سوت‌زنون رفتم که توی غم و غصه‌ی خودم بدون حضور هیچ سرخری غرق‌بشم.

 

توضیح 1: من در این داستان همون فرشته‌ی نجات هستم، ولی نمی‌دونم چرا همیشه داستان رو از زبون اون شخصی تعریف می کنم که خودم نیستم. دکتر گفته اگه این مساله حادتر شد بهم دارو می‌ده.

توضیح 2: خوب البته فرشته‌ها یه جورایی به دانای‌کل نزدیک‌ترن. واس‌همین می‌تونن داستان رو از زبان دوم‌شخص(!) بگن. البته منظورم از دوم‌شخص همون هنرپیشه‌ی نقش مکمله. همونا که توی خارج بهشون می‌‌گن “جک نیکلسون” و “شهره آغداشلو” و توی ایران بهشون می‌گن “گوهرخیراندیش” و” چیز” و “اوا؟ این چه قیافه‌ش آشناست.”

توضیح 3: بی‌خود نیست که بارامانت رو دادن به شما و بهشت رو دادن به ما و خواهرمادرامون که همون حوریا باشن.

توضیح 4: ما فرشته‌ها معمولن نمک استفاده نمی‌کنیم. واس طول‌عمر و سلامتی و اینا.

 

نظرات غیرفعال

این‌که جلوی چشم یه‌نفر چشمای یه بچه‌ی کوچولو رو با قاشق دربیارن، ترس‌ناکه؟ روی روح آدم تاثیر می‌ذاره؟ آدم تا مدت‌ها یادش نمی‌ره؟ این که پای یه‌نفر رو فرو کنن توی چرخ‌گوشت و بعد یه‌تیکه انگشت شست از اون‌طرف بیفته بیرون، با ناخن ِروش و عصب‌های رشته‌رشته، چطور؟ ترس‌ناکه؟ شکنجه‌است؟ آدم دیوونه می‌شه؟ قربون آدم چیزفهم! اینا  رو به متصدی انتخاب خواب‌های من بگید که د‌‌‌ی‌شب زده بود تو کار سلاخی و از شب تا صبح دست‌مو زده‌بودم زیر چونه‌م و جلوی چشمم هی آدم تیکه‌تیکه می‌کردن و می‌ریختن تو سوپ و بقیه‌ش رو هم می‌ذاشتن تو فریزر، لابد برای دفعات بعد که روبروی مهمون رودرواسی‌دار خجالت‌زده نشیم. صبح که بیدار شدم، یقه‌ی متصدی انتخاب‌خواب رو چسبیدم و بهش گفتم:”مرد ناحسابی! این‌که من بعد از اون همه فیلمی که سرم دراوردی، صبح که بیدارشدم، عقلم شیش و هشت نمی‌زنه، به خاطر اینه که من تعریف از خود نباشه خیلی کارم درسته. آخه پدرنامسلمون، اگه خدای‌ناکرده یکی باشه که اعصابش تو کار گشت و گردش باشه و یه متصدی انتخاب‌خواب مث جناب‌عالی داشته‌باشه، که باهاس صبح به صبح بره تیمارستان یه آمپول بزنه به این بزرگی!(اندازه ش رو با دست نشون دادم) این چه زار و و زگیل و زندگیه که تو واسه من ساختی؟ هی من باید دُم همه‌تون رو بکشم؟ یه‌شب جرات ندارم مث بچه‌ی آدم بخوابم و هی باهاس همه‌تونو کنترل‌کنم؟ از دست شما من نباس آرامش داشته‌باشم؟”

      یه قیافه‌ی حق‌به‌جانب به خودش گرفت و گفت:” به‌من‌چه! تو که همین‌طوری فرتی می‌خوابی و نگاه نمی‌کنی من برات برنامه‌ای دارم یا نه، نگاه نمی‌کنی که من بدبخت برای یه برنامه‌ی جدید چه‌قدر باید بدوم، چه‌قدر باهاس برنامه تولید کنم، چقدر باهاس دم این و اونو ببینم که یه‌نفریه خواب مستعمل و به‌دردنخوربه من بده. ولت کنیم به حال خودت که تا همه‌ی گیسات سفید نشن و دندونات نریزن، دست از این خواب کارتون ‌دیدن شبونه‌ت برنمی‌داری که! هی کارتون تکراری، هی کارتون تکراری! آخه بابا! ما هم تو این متصدیای‌خواب آبرو داریم. دیگه این سندباد بیچاره پروستات گرفت. پینوکیو دارفانی رو وداع گفت. لولک‌بولک رو ول‌کن برن دنبال زندگی‌شون و یه‌لقمه نون برا شیکم‌گرسنه‌ی زن و بچه‌شون دربیارن. ماشالله به جونت باشه، اندازه‌ی ننه‌بزرگ من سن داری. اَ که هی! اصلن از سلیقه من خوشت نمیاد بیدارشو! والله! نمردی که، خوابی! انگار من دعوتش کردم بخوابه…”

    بفرما! هی من می‌گم دستم نمک نداره، هی شما می‌گیرین به دمپایی مبال‌تون. شیطونه می‌گه بزنم اخراجش کنم و بی‌خیال خواب و خیال بشم. اما حیف که دل مهربونم نمی‌ذاره. البته ذاتن نون‌بُر هم نیستم، به این قبله‌ی حاجات قسم، کورشم اگه دروغ بگم. وا؟ عباس‌آقاجون؟ برق چرا رفت؟

 

شرح تصویر: والله مادرجون، طراحی‌های من نصفه هستند، مگه این که خلافش ثابت بشه! شوما بی‌زحمت خودتون اون‌ورشون رو هم تصور کنین. اون‌ورشون هم یه‌چیزیه مث این‌ورشون، حالا یه‌مقدار نورش بیشتره و سایه‌هاش فرق می‌کنه. اصلن من عمدن اون‌ورشون رو نمی‌ذارم ببینم شوما قدرت تخیل‌تون خوبه؟ خانوم‌والده چطور؟ سلام ما رو هم ابلاغ بفرمایید.

نظرات غیرفعال

تازه حیاط رو آب و جاروب کرده بودم و مث بچه‌ی آدم نشسته‌بودم لبه‌ی تخت و هی فکر می‌کردم عجب دلم گرفته و گنجشکا توی شاخ و برگ درخت‌گردو قیومت کرده‌بودن و خنکای غروب و رنگ قرمزنارنجیش آدمو می‌برد به هوای‌گریه. همین‌که خواستم خبرمرگم واس دل‌خودم یه تخمه‌ای بشکونم و واس اجر شب‌جمعه‌ای یه فاتحه‌ای بخونم وهمین‌طوری که یه گوشه‌ای نشستم، تو سر خودم بزنم ویه کم از گناهام توبه کنم، یهو دق‌الباب کردن و یالله گفته‌نگفته، پرده‌ی پشت‌در رفت کنارو تو گرگ و میش خوش‌حالی من ازدیدن یه هم‌دم،  تاج‌خانوم زن شاطرعبدالله عینهو جن بونداده نازل شد و سلام‌علیک نکرده، جفت‌پا پرید رو تخت و دست حنا‌بسته‌ش رو تا مچ فروکرد توی ظرف‌تخمه و یه‌مشت ریخت رو زمین برق‌افتاده و یه‌مشت برداشت و یکی‌دوتاش رو انداخت تو دهنش و جوید و پوستش رو تف کرد، که افتاد توی دومن من و خرخر کرد:” چطوری شمسی؟” گفتم:” خوبم! احوال‌پرس ما شدی؟” خرخر خندید و یه مشت پوست و جویده تخمه رو با آب‌دهنش پاشید تو صورت من:” وا؟ شمسی‌جون؟ ما که همیشه احوال‌پرس شوما هستیم!” لبخندی زدم و گفتم: “والله تاج‌خانوم، الان پیش پای تو دلم گرفته بود و …” که سرش رو انداخت پایین و مث‌همیشه، ناغافل و بی‌اثر قبلی، گریه‌ش گرفت:” تو دلت گرفته‌بود؟ تو که وضعت خوبه بابا! پس من چی‌بگم که این عبدالله ذلیل‌نمرده…” و مث‌همیشه، یهو زد زیر ناله و وردگرفتن. راستشو بخوای خواهر، غم خودم یادم رفت. هی فحش‌داد و هی زنده و مرده‌ی  شوهرش از هفت‌صدسال پیش تا حالا رو ردیف کرد و چسبوند بیخ دیوار و بست به تیرکمون زهرمار زده و هی من شونه‌هاش رو مالیدم و هی دل‌داریش دادم و هی قربون‌صدقه‌ش رفتم. بعد که زنجموره‌هاش و گریه‌هاش کم‌تر شد، یه دستمال قلاب‌دوزی‌شده از تو جوف پیرهنم کشیدم بیرون و دادم دستش و رفتم که براش چای‌بیارم که نفسش بالا بیاد. داشتم از تو قوری، چای می‌ریختم تو استکانای کمرباریک، که یادم اومد که ازوقت زایمون قبلیش که مث همه‌ی زایمونای قبل‌ترش، افتان و خیزان اومده بود در خونه‌مون و اورده‌بودمش تو خونه و کوکب‌قابله رو خبر کرده‌بودم و بچه‌ش رو توی خونه‌ی ما زاییده‌بود و کاچی و زنیونش رو سرموقع بهش داده‌بودم و برده‌بودمش حموم‌زایمون و عباس‌آقا رو واداشته بودم که بره با شاطرعبدالله حرف‌بزنه، که تاج‌خانوم و دخترهفتمش رو قبول کنه و کفران‌نعمت نکنه، مث همیشه، دیگه چشمم به جمال تاج‌خانوم نیفتاده بود، مگه وقتایی که شوهرش کتکش می‌زد و می‌خواست زنجموره‌ای کنه و شونه‌ی خالیی می‌خواست و گوش‌شنوا و زبون همراهی… آهی کشیدم و پولکی و قند و نبات رو ریختم تو قندون و گذاشتم کنار استکان و یه مشت شکوفه‌ی بهارنارنج ریختم کنارشون، کف سینی.

     تو حیاط که رسیدم، دیدم صدای مرد میاد. حجاب کردم و سرک کشیدم. شاطرعبدالله بود که یالله‌نگفته اومده‌بود توی حیاط ما، حکمن دنبال تاج‌خانوم. صدای لخ‌لخ ملکیای منو که شنیدن، شاطرعبدالله سرشو انداخت پایین و سلام کرد و تاج‌خانوم با صورت‌شکفته برگشت: “شمسی‌خانوم! نگفتم شاطرعبدالله بدون من طاقت نمیاره؟ ما رفتیم!”

و رفتن.

    با سینی چای پر از نبات و پولکی و شکوفه‌ی بهارنارنج نشستم لبه‌ی تخت. دستمال قلاب‌دوزی شده هم، پر از کثافت دماغ تاج‌خانوم، افتاده بود کف حیاط، میون پوست تخمه‌های نیمه‌جویده و تف‌تفی.

نظرات غیرفعال

جسارت‌های یک زن معمولی.

1.      کلاس پنجم دبستان که بودم، خانم ن.، مربی پرورشی‌مون، برای مبعث، خودش به‌تنهایی و بدون دخالت دست، شعری سرود، که قرار شده‌بود گروه سرود ما سر صف‌صبحگاهی با تنظیم من‌درآوردی شخص خودشون بخونیم. اون‌قدر شعرش  خجالت‌آور بود که من تا پشت میکروفون هم رفتم و برگشتم. بچه‌های دیگه اونو خوندن. مربی اصرار می‌کرد من به عنوان خط‌مقدم(!) گروه، مجدد خودمو به میکروفون برسونم! دیگه آخرش داشت با اصرار دست منو می‌کشید و من طبق‌معمول همیشه‌ی زندگیم، داشت گریه‌م می‌گرفت که سرود تموم شد! شعرش با تموم جفنگی هنوز به خاطرم هست و آهنگش رو لطفن خودتون حدس بزنین:

           محمد، محمد                       آمد! آمد! (2 بار!)

          از غار حرا می‌آید!                   والشمس‌الضحا می‌آید! (مجددن دوبار زحمت بکشید!)

         مستضعفان ایران!                   خوش‌آمدید به ایران! ( این رو هم دوبار لطف کنید!)

         برای انقلاب‌ها                       خوش‌آمدید به ایران! (بازم بگم دوبار؟ آیا همه‌چیز رو باید گفت؟)

        (والله هنوز که هنوزه دارم فکر می کنم که مستضعفان‌ایران، قبل از انقلاب‌ها(؟!) کجا بودن که خوش‌اومدن به ایران؟ و چیزی به این عقل‌ناقصم نمی‌رسه.)

       و کل این غزل‌زیبا نیز دوبار تکرارشد و بعدش گروه سرودمون مث بچه‌مثبت‌های خنگ همون‌جوری با دستای پشت‌سر گره‌زده، راه‌شون رو کشیدن و اومدن این‌طرف و بر و بر به من و خانم ن. زل‌زدن که هنوز دست همدیگه رو ول نکرده‌بودیم! یه‌کم که خودمون رو جمع و جور کردیم، خانم ن. مستاصل به همه‌مون نگاه‌کرد و با لحن خفه‌ای گفت که بریم سرصف. من هم با خنده‌ی‌بلند، مث تیر دویدم… اگه استعداد شعر و شاعری خانم ن. توی دبستان شهید علی‌رضا قاسمی، در منطقه‌ی جنگ‌زده‌نشین شیراز، بعد از اون واقعه در نطفه خفه شده‌باشه، تقصیر کودکی‌ناآگاه منه. خدایا ببخش.

2.      خانم ن. یه بار سرکلاس‌مون گفت:” دختر نباید توی خونه‌ی پدرش قاعده بشه.” همه‌مون به هم نگاه‌کردیم و پرسیدیم:” اجازه خانوم؟ قاعده چیه؟” لبخندی زد و گفت:” از مادرهاتون بپرسین!” خدایا، به خاطر این‌که زنگ‌تفریح، بعد از فهمیدن معنای قاعده، از این‌که باید تا یکی‌دوسال بعدش شوهر پیدا می‌کردیم نگران شده بودیم و بعضی‌هامون هم ته دل‌مون غنچ می‌زد، حداقل منو ببخش. بقیه رو نبخشیدی هم نبخشیدی.

3.      در دبیرستان مهرآیین شیراز، مربی پرورشی چشم‌سبز و قدکوتاه و بلوندش، خانم ز.، وقتی که سرصف داشت همه رو وارسی می‌کرد، چون به خاطر قدش آخر صف رو- که معمولن ما بودیم- نمی‌تونست تحت‌نظر داشته‌باشه، عقب‌عقب رفت…رفت… تا افتاد توی سطل‌زباله‌ای که پشت‌سرش بود! خدایا، به خاطر ضعف‌کردن و روی زمین ولوشدن اون روزم از شدت‌خنده، و هنوز خندیدنم به این خاطره، منو ببخش و مقداری از بخششت را برای دفعات بعدی که باز هم خواهم‌خندید، یک‌جایی کنار بذار!

4.      در دبیرستان مهرآیین شیراز، دبیر دینی‌مون، خانم ی.، بهمون تذکر داده بود که از پوشیدن لباس‌قرمز در پیش مردها(شامل پدر و برادر) خودداری کنیم و تاکید می‌کرد که روبروی برادرهامون حتا خودکارقرمز هم به دست‌نگیریم. خدایا، به خاطر تموم خودکار قرمزهایی که در دست‌داشتم و به خاطر تموم لباس‌های قرمز خوشگلی که دارم، منو ببخش.

5.      در همون دبیرستان، پاچه‌های شلوارمون رو بالا می‌کشیدن و جوراب‌هامون رو چک می‌کردن، که جزو چهاررنگ دل‌خواه اونا(مشکی، طوسی، سرمه‌ای، قهوه‌ای) باشن. کیف‌هامون رو دم‌در می‌گشتن. خدایا، منو به خاطر دررفتن‌هام از پشت سر انتظامات‌مدرسه و دوستی‌ با اونا که باعث می‌شد جورابم رو چک‌نکنن و کیفم رو نگردن، ببخش.

6.      یکی از بچه‌های کلاس‌مون، روبروی چشم همه، به مدیرمون اعلام‌کرد که دو تا از بچه‌های کلاس وقتی که با دبیرهای‌مرد(که اکثرن ازکارافتاده و خرفت بودن) کلاس داریم، موهاشون رو بیرون می‌ذارن و دایم سوال می‌پرسن و این باعث کم‌شدن نمره‌ی انضباط اونا شد. خانم س. مدیرمحترم دبیرستان مهرآیین، از چنین شاگردانی خوشش می‌اومد. خدایا، به خاطر فحش‌هایی که تازه آموخته‌بودم و به اسم اون دختر چسبونده‌بودم، منو ببخش. اون دوست‌مون به خاطر این‌همه وجدان‌کاری، توی صدا و سیما استخدام شد.

7.      در خوابگاه دانشگاه، دفتری داشتیم که وقت بیرون‌رفتن، ساعت بیرون‌رفتن و مقصد رو باید ذکر می‌کردیم. به انضمام شماره‌تلفن احتمالی محلی که بهش مراجعه می‌کردیم، که حتمن بعدش تماس می‌گرفتن و چک می‌کردن که ما اون‌جا بوده‌ایم یا نه. خانم ح. مسوول دفترخوابگاه، که صلاحیت وی در حد رییس ما تشخیص داده شده‌بود و امرش مطاع بود، بالای سرمون  می‌ایستاد و چک می‌کرد که تموم  ستون‌های دفتر رو پر کنیم و در آخرین ستون او امضا می‌کرد: با لرزش‌دست، اول بخش دوم فامیلش رو نقاشی می‌کرد، بعد بخش اول فامیلش رو. یک خط فرفری هم زیرش می‌کشید. خدایا، به خاطر تموم اسم‌های عجیب و غریبی که از خودمون اختراع کردیم و به خاطر تموم دروغ‌های شاخ‌داری که توی اون دفتر نوشتیم و اون چون سواد نداشت نفهمید و با قیافه‌ی حق‌به‌جانب، چک می‌کرد، همه ی ما رو ببخش.

8.      ساعت ورود به خوابگاه‌مون ساعت 8 شب بود. دور خوابگاه‌ما حصاری با تورفلزی کشیده شده‌بود. خدایا، به خاطر تموم ساعت 9-10 برگشتن‌هامون و از روی حصارفلزی پریدن‌هامون و از زور خنده روی زمین افتادن‌هامون ما رو ببخش.

خانم ن.، خانم ز.، خانم ی.، خانم س. ، خانم ح.، خانم… متشکرم. اگر زحمت‌های شما نبود، من هیچ‌وقت یه لچک‌به‌سر ناقص‌عقل نمی‌شدم. اگر می‌خواید بدونید که من کی هستم، من همون دختری هستم که در جمع‌های دخترهایی که شما می‌دیدید، آخرین‌نفری بودم که به یادتون می‌موندم… از بس که وجه مشخصه‌ای نداشتم. از بس که خاص نبودم. از بس که معمولی بودم.

 

نظرات غیرفعال

نوشته‌های قدیمی‌تر »