آرشیو برای ژوئن, 2008

شمسی‌خانوم پاسخ‌گو.

  • 1. عمرن بتونین منو وادار به این کنین که امروز پاسخ‌گو نباشم. هستم برادر! چیه؟ زور که نیست، تازه، زورهم باشه، شما با قوانین دموکراسی خاص این گل‌فروشی نمی‌تونین نظربدین؛ پس نتیجه می‌گیریم که زور هست، ولی نوک فلشش به‌سمت شماست . درثانی، پاسخ این‌همه سیل نامه‌های دوستان و اقوام و آشنایان رو کی‌بده؟ دراول، ما پیش خدامسوولیم و فردا می‌خوایم زیر یه‌وجب خاک بخوابیم. دررابع، بسم‌الله الرحمن الرحیم. با سلام و صلوات بر محمد و آله‌الطاهرین. درثالث، می‌شه یقه‌ی این بند رو ول‌کنین و احترامن برین(بروید! سوتفاهم نشه، که حوصله‌ی آب‌کشیدن و نجس و پاکی رو نداریم) بند بعد؟

 

  • 2. در پاسخ خواهر یا برادر”م- چغرتمه” باید بگم که اصولن پشه موجودی است دوپا، که چندپای دیگر هم دارد و در مواقع گرسنگی به رگ و پی و اعصاب آدم لوله‌کشی می‌کند و بساط واردات و صادرات راه می‌اندازد. جای نیشش قرمز مایل به سوسنی است و اگر در هنگام گزش ضربه‌ای به قدرت 100گرم‌نیرو بر آن واردکنید، کل وجودش به‌صورت یک خط‌خطی متلاشی‌خونین درمیاد و همه‌ی اعضای‌خانواده و دوستانی که در اطراف شماهستند، با گفتن جملاتی مانند:”اه، اه، حال‌مون رو به هم زدی خاک‌برسر!” ابرازاحساسات می‌نومایند.

 

  • 3. جمعی از دوستان با پرتاب ایمیل از ما سوالات مبسوطی پرسیده بودند. البته مسایلی که این دوستان مطرح نموده‌بودند، در گستره‌ی وسیعی -از دعوای زن و شوهری و عروس-مادرشوهری بگیر تا قسط‌های عقب‌افتاده‌ی ون مسافرکش برادربزرگه که می‌خواد به سلامتی دوماد شه- جای می‌گرفتند، ولی چون سوال پایان ایمل‌شان یکی بود:”شمسی به دادم برس، چه‌کنم؟” و به علت ضیق‌وقت، به‌صورت خلاصه توضیح می‌دم که چمچاره کن. امیدوارم که توضیحات بنده راه‌گشای این دوستان باشه. اگر بازم مساله‌ای بود دونات هزیتیت تو کنتاکت. والله.

 

  • 4. دوستان “چ.ق.” از خرمشهر،”ل.ف.” از برازجان و”شیلا. شوریده” از ساحل رود‌ارس، شعرهاتون رو خوندم. بسیار زیبا بودند، ولی خوب که چی؟

 

  • 5. دوست بسیارگرامی دکتر باسوادزاده، به نظر من دراین کشور مشاغل زیادی هست. هرکی گفته بیکاری هست خیلی به ریش باباش این کرده. مثال بزنم؟ مثلن کوپن‌فروشی، یا خط‌نگهدار خطوط تاکسی‌رانی. از صبح تا شب می‌ایستی زیرسایه و به تناسب سواری یا ون بودن مرکب هی می‌گی:”چهارنفر بعدی” یا”ده نفر بعدی” و خداتومن کاسبی. اصلن من خودم امروز صبح دیدم در مقصد تاکسی‌مون هم یک جوان -به از شما نباشه- رشید و برومند با کلاه‌حصیری سیلور که گویا تازه مد شده، ایستاده و پشت سر مسافرایی که پیاده می‌شن، در ون رو می‌بنده. فردا این آقا سرمایه‌دار می‌شه و شرکت “فرفرپشم و پسر” رو تاسیس می‌کنه و شمای دکتر توی سن 50 سالگی با صدجور دوندگی و شیرینی‌دادن تازه می‌شی کارمندش و باید با گردن‌کج بشینی روبروش و شرح بالاوپایین حماقت‌های زندگیش رو گوش‌کنی. خوب چرا خودت یه صاب‌شرکت احمق نباشی؟

 

  • 6. دوست عزیز “منیره.خ.” از بندرگز، شما مگه خودت خواهرمادر نداری؟

 

  • 7. دوست عزیز “جنیفرکلم” 15 ساله از وین. خیر. در حال حاضر همسر بنده قصد تجدید‌فراش ندارن. بااین‌حال، ایمیل شما رو براش فوروارد کردم.

 

  • 8. دوست عزیزم مگس تراخمی از شوش، انتظار بی‌جاییه اگه فکرکنی که چون عاشق منی، من نباید به تو فخر بفروشم. همین که تو مگسی و من اشرف مخلوقاتم و تو تراخم داری و من ندارم و تو شوشی و من پایتخت، برای فخرفروشی کافی نیست؟

 

  • 9. با ما تماس بگیرید و سوالات خود را مطرح‌کنید و ازعلم و فضل ما استفاده نومایید.

 

نظرات غیرفعال

پسرک من.

بسیاری از زنانی که من دیدم، هیچ‌وقت دوست نداشته اند که دختری رو به‌دنیا بیارن. شونه‌هاشون رو بالا می‌ندازن:”دختر؟ پوف! بچه فقط پسر!”

تفاوتی‌نداره که این زنان در چه‌سنی باشند، سن‌های اونا از 17 سال تا 48 سال متغیره. تفاوتی هم نداره که این زنان چه تحصیلاتی داشته‌باشند، در شرف بچه‌دار شدن باشند یا نه، اصلن متاهل باشند یا نه، همیشه پسری توی شکم اونا داره رشد می‌کنه که روزی باید به دنیا بیاد. دقیقن دلیل روی‌کرد اونا به پسر رو نمی‌دونم. خود من ولی، همیشه فکر می‌کردم دوست‌ندارم دختردار بشم و وقتی که می‌خنده، می‌پره، دوست‌پسردار می‌شه، بزرگ می‌شه و نمایش‌های زنونه داره، عصبانی می‌شه و فحش می‌ده، یا هرکاری که نمود اولیه‌ی هر انسانیه انجام می ده، هزاران پشت‌چشم رو تحمل کنم و یا توصیه‌های خیرخواهانه‌ی فامیل و دوست رو بشنوم و لبخندبزنم. فکر می‌کردم دوست‌ندارم دخترم توی سن دوازده-سیزده‌سالگی استخون بترکونه، فکر می‌کردم ذهنش برای درک این تغییرات سهمگین و ناگهانی که حتا در فاصله ی یک شب تا صبح هم مشهوده، تاب نمیاره. فکر می‌کردم الان که قرار و پیش‌فرض بر اینه که در این‌جامعه همگی مردان، پنهان و آشکار حق داشته باشن که عقربه‌ی انحراف‌سنج‌شون با دیدن بدیهی‌ترین نشانه‌های زنان به‌حرکت دربیاد و حتا توی انیمیشن‌های ایرانی هم جرات نمی‌کنند زنان خانه‌دار را توی خونه بی‌حجاب نشون بدن، که مبادا برخی به حرام‌بیفتن و کودکان ما از 5 سالگی موهاشون رو می‌پوشونن و نگاه‌های ما حریص موها و اندام‌ها و تظاهرات زنانه است، دلم نمی‌خواد دخترم کنار مردانی باشه که هیچ‌وقت نه من واون یادگرفتیم که درموردشون پاکیزه فکرکنیم و نه درواقعیت دیگه خیلی از اونا پاکیزه‌موندن. فکر می‌کردم دوست‌ندارم وقتی دخترم رانندگی می‌کنه، هر دهان آب‌نکشیده‌ای به خودش حق‌بده که بهش ناسزا بگه، فقط چون‌که اون زنه. دوست‌نداشتم که در مراوده‌های معمولیش با یک‌مذکر توی هر مقام و منزلتی، ازراننده و سبزی‌فروش تا رییس فلان‌اداره، همیشه قسمتی از ذهنش مشغول کنترل و پایش اون مرد باشه که مبادا سوتعبیر و سوبرداشتی بشه و فرداش بخواد جواب‌گوی صدمساله‌ای باشه که برخلاف تحلیل‌های بعضی مردان، اصلن یک‌لحظه هم آرزوش رو نداشته. دوست‌نداشتم وقت‌هایی که با لیوان‌چای توی آشپزخونه می‌ایسته و از پنجره بیرون رو نگاه‌می‌کنه و آدم‌های کوچولو رو می‌بینه که سوار ماشین‌هاشون می‌شن و صداهای مبهم‌شون رومی‌شنوه که می‌خندند و به خاطره‌های دور و نزدیکش فکر می‌کنه، پوزخند بزنه که:”اوف! انگاری کسی که به ما نریده‌بود، کلاغ چشم‌دریده بود…”

اون زنان رو نمی‌دونم، ولی انگار، فکر می‌کنم که دیگه نمی‌ترسم. برام مهم‌نیست دیگران چی می‌گن، کاری رو می‌کنم که دوست‌دارم، چون در هرصورت کسی هست که به من بدترین ناسزاها رو بگه و بدترین قضاوت‌های ذهن کوچک و بیمار خودش رو به من نسبت‌بده و من برخلاف زحمت‌های دیگران، هنوز زنده‌ام و حتا این قبیل آدم‌ها رو به یاد هم نمیارم. انگار از بس که منو دوانده‌اند، چابک شدم و می‌تونم در حین دویدن زندگی کنم. انگار بدم نمیاد یک زمانی دختری/پسری/انسانی باشه و مثل من بایسته و باشادی دستش رو به کمرش بزنه و نگاه‌کنه و لبخندش متفاوت‌باشه. انگار تجاربم برای انتقال، جنسیت‌پذیر نیستند. انگار پسری که در درون من رشدمی‌کرد، حالا بدون این‌که بمیره، در درونم منتشرشده و شجاعتش رو به من بخشیده. انگار دیگه بچه و سرنوشت از پیش تعیین‌شده‌ای ندارم. انگار برای هر چه که باشه، آماده‌ام.

نظرات غیرفعال

خوشگلی مایه ی دردسر.

نه که بخوام بگم روم سیاهه و بی‌حجابم، نه به‌جون جفت پسرات که رفتن تو زاهدان اجباری. این یال و کوپالی که از بالای سر ما این‌جوری زده بیرون، حکایتش حکایت هرهری‌مذهبی نیست، حکایت غریب یه سرنوشته که خود خدا برام نوشته. والله از خدا که پنهون نیست، شوما که بنده‌ی خدا هستی چه پشیزی هستی که ازت پنهون باشه، دورازجونت یه مدتیه که این گل‌فروشی شده کاروان‌سرا و هر کیو می‌بینی عینهو گاو سلطان‌تراب سرشو می‌ندازه‌پایین و میاد تو و بعدشم به‌سرعت برق عینهو شاه مزیدالله ازدیاد‌نسل می‌کنه. گلاب به‌روتون باشه، جوری شده که هرجا رو چش‌بندازی، یه ضعیفه‌ای، سیبیل‌کلفتی، پیرزنی، بچه‌دماغیی چیزی می‌بینی که واس خودش اغور‌منقل راه انداخته و دارو برج وبارویی ساخته و نیگاش که می‌کنی همچینی بلانسبت لبخند می‌زنه که تا ته اون دندون‌طلای آخریش هم پیدا‌می‌شه و خودتو نگه‌نداری، تا ته‌تهان دلت آشوب می‌شه و وقتی ازش می‌پرسی:” خیلی عرذ می‌خوام، ببخشیدا… جناب‌عالی کی باشین که این‌جوری نیش‌تون رو واکردین؟” چنون تعجب می‌کنه و چنون با لحن حق‌به‌جانب خودش رو تا ده‌نسل عقب‌تر و جلوترش معرفی می‌کنه که یعنی:”والله ما از قدیم این‌جا حق آب‌وگل داشتیم و جداندرجد این‌جا بودیم و چطور ما رو نمی‌شناسی شمسی؟” و دلت‌نخواد، این‌جاست که چنون شاخی درمیارم که بالای لچکم جر می‌خوره و اون‌وقته که باهاس هی دست به نخ‌و‌سوزن بشم و هی لچکام رو وصله‌پینه کنم، که ماشالله تعریف از خود نباشه وبعض شوما باشه، خانم هنرمندی هستم و از هر خیاطی و گل‌دوزی و ملیله‌دوزی و شنبلیله‌دوزیی که بخوای سر درمیارم. ولی خوب، لچک که جون آدم نیست که با هر زخم‌زبون و زخم‌خنجری تاب‌بیاره و چاره‌ش یه دوخت ساده‌ی چرخ‌خیاطی زینگر باشه، لچک یه تیکه پارچه است. چقذه باهاس وصله‌پینه کنم؟ همینه که هی لابلاش می‌بینی که سولاخای ریز و درشت درمیاد. همینه. وگرنه خدا اون روز رو نیاره که عمدی بخوام تو لچکم سولاخ بذارم. بعدشم خواهرجون، خودت که می‌دونی، زمستون حسابی از کیسه‌ی برکت خدا رو سر ما منت‌گذاشت و چقذه برف روی سر و کله مون اومد و حالا هم برق‌آفتاب مغز آدمو ذوب می‌کنه. دیگه کویربرهوت و آتیش‌ابراهیم هم بود، با این فوران نازونعمت گلستون می‌شد و هرکی هرچی کاشته بود از قدیم‌الایام، سبز می‌شد، چه‌برسه به کله‌ی من که خودش معدن سودای گل‌فروشیه. همینه که این زلفا سبز شدن و بلند شدن و دارن رو سرم بیداد می کنن و دل همه رو بردن. همینه که جرات ندارم تو کوی و برزن ظاهر بشم. اصلن حرف چشم نامحرم هم به کنار، اگه دزدیدنم شوما جواب عباس آقاجون و این لشکر اهالی گلفروشی رو می دی؟ هان؟

نظرات غیرفعال

ما هم بعله.

امروز از روزهایی است که خیلی کار دارم. ولی الان آمدم که … راستش، اولش خواستم یک‌سری گل و بلبل بگذارم. بعدش فکرکردم چندتا فرشته‌ی شیپورزن بگذارم و خط بعدشان با فونت‌های بزرگ فسفری‌رنگ ذوق‌کنم و تبریک‌بگویم. قشنگ‌تر بود اگر مقداری جوادبازی دیگر هم به آن می‌افزودم: مقداری ستاره‌های ریز و درشت هم به نشان‌گر ماوس می‌چسباندم که مثل سریش به سلسله اعصاب‌تان بچسبند، تا روز زن خیلی بر شما مبارک باشد. به این اندیشیدم که برای پیش‌گیری از کپی‌شدن کارهای سوپرویژه‌ی من، راست‌کلیک را هم ممنوع‌کنم و با اولین راست‌کلیک به شما اخطاربدهم و با باردوم راست‌کلیک پنجره‌ای را برایتان بازکنم که فقط با ریست‌کردن کامپیوترتان می‌توانستید از آن خارج‌شوید. می‌توانستم انفجارهایی را در متن ایجادکنم و شما را در هنگام خواندن، در کش‌وقوس یک میدان‌جنگ مجازی نیز قراربدهم و آخرش هم که با چشم بادکرده و دماغ شکسته، عزم ترک گل‌فروشی را نمودید، یک پنجره‌ی غرق‌گل(که با اسم وبلاگ هم‌خوانی داشته‌باشد) باز می‌شد که:” روز زن چه مبارکه!” . اما پس از لختی تفکر به خود گفتم که خوب نیست. بهتر است انسان باشم. بهتر است متنی ادبی بنویسم (یا بدزدم، چه تفاوتی دارد؟) در رثای زن. می‌توانم برای زیادکردن فلفل‌نمکش، در آن جمله‌هایی در مذمت مردبودن نیز بیفزایم. بعدش فکرکردم چه غلطا! بعدش… راستش زیاد وقت درگیری‌های بیش‌تر با خود را نیافتم. به زعم شما چطور می‌شود به بهترین شکل، این روز را تبریک‌گفت؟ آهان، راستی! شما نمی‌توانید هیچ‌چیزی بگویید. عجب گرفتاری شدیم… وقت‌ندارم. باید بروم. فعلن عجالتن تا دیر نشده، روز لچک‌به‌سران ناقص‌عقل  را به همگی مردان و سروران تاج‌سر سبیل‌کلفت صمیمانه تبریک عرض‌کرده و مقادیر متنابهی شادی و خوشحالی را همین‌طوری سیخ‌سیخ و بدون انجام حرکاتِ به‌اصطلاح موزون ابرازمی‌فرماییم، که خدای‌ناکرده یک‌وقت برادران عزیزمان را ناخواسته به قعر چاه‌گناه نکشانده‌باشیم. (توجه‌دارید که کشاندن فعلی‌است که بدین‌ترتیب اجرا می‌شود: شما خودتان جایی -انگارکن همان ته‌چاه- مستقرهستید و شخصی را نیز به آن محل‌مذکور بااعمال‌نیرو-چه با منشا فیزیکی، چه با منشا شیمیایی!- رهنمون می‌سازید).  

و من‌الله التوفیق.

شرح تصویر: با من برقص و خودتو به من بچسبون…

 

 

نظرات غیرفعال

روزهای تعطیل معمولن امارت گل‌فروشی شلوغ‌تر از همیشه است و هرکدوم از اهالی گل‌فروشی- به جز فرهنگ‌لغت که دوستی نداره- یک‌سری از آدم‌هایی رو که به طرزعجیبی به خودشون شبیهن، از زیر بته و توی جوی‌آب و سرگذر و زیر چهارسوق پیدا می‌کنند و سخاوت‌مندانه به امارت دعوت می‌کنند. از لحظه‌ی ورود هم همه با شور و حدت خاصی با هم تبادل‌نظر می‌کنند و دیگه هرچه فریادبکشی هم، کسی صدات رو نمی‌شنوه. من همیشه یه‌گوشه می‌ایستم و ناخن‌هام رو می‌جوم و حس می‌کنم که نیستم (ازبس که کسی منو نمی‌بینه) و حیرت‌می‌کنم که در این قیامت و محشری که به‌پاست، چطور اهالی‌خونه مخاطبای خودشون رو تشخیص می‌دن و چطور کلمات‌شون به کلمات یه گفتگوی دیگه گیر نمی‌کنه و  چطوردر برقراری ارتباط و رسوندن پیام‌هاشون به‌هم، این‌همه موفقند و همیشه یاد حرف‌زدن‌های خودم می‌افتم که آدم‌های اطرافم رو به شک می‌ندازم و سوتفاهم اطرافیانم یکی از صفات روزانه‌ی منه و کاری هم از دستم برنمیاد و به کلمات رنگ‌پریده‌م فکر می‌کنم که چطور کم‌رو خجالتی، پشت‌سر هر تکه‌آشغالی که پیداکنند، سنگر می‌گیرند و با لبخندی موهوم سرشون رو پایین می‌ندازن و معمولن به مقصدنرسیده، می‌میرند. این‌بار تصمیم‌داشتم در روزتعطیلم، برای دل‌خودم یه‌جای خلوت بشینم و کتاب بخونم. همیشه کتاب‌خوندن‌هام پراکنده و بریده‌بریده، یا توی تاکسی و اتوبوس و یا زیر درخت گردوست و این قانون نانوشته‌ی این گل‌فروشیه که هروقت کسی سربرسه، من بی‌صدا کتابم رو ببندم و محل رو دراختیار اون بذارم و روی هیچ‌جایی حق آب و گل احساس‌نکنم. این‌بار، توی تفکرات بی‌سروته و استفراغ‌شده‌ی هفتگیم یادم اومده‌بود که تنها جایی که مونده و تیول هیچ آدمی نیست ، زیرزمینه که ارثیه‌ی هزاران‌سال اجداد شمسی‌خانوم و عباس‌آقا -که تفاوت چندانی با خودشون نداشتن- به انضمام هزاران سوسک و رتیل و عقرب و جانوران ناشناخته و جانداران هوازی و بی‌هوازی، اون‌جا موندن و تنها نورش، نور باریکیه که از یه پنجره‌ی نزدیک سقف- همون کف اتاقای بالا- می‌یاد تو و پر از گردوخاک مرده‌ای که توی هم پیچ می‌خوره، به روی اثاثیه‌ی ناشناخته‌ی اتاق کوبیده می‌شه. فکرکردم جای خوبیه و گردوخاک هزاران‌ساله‌ش عایق‌صوتی خوبی برای سروصدا می‌تونه باشه و عقرب و رتیل هم چندان ترس‌ناک نیستند، لااقل نه‌بیشتر از آدم‌ها. همین‌شد که دیروز، روزتعطیل، وقتی آدم‌ها و سروصداشون داشتن منو له می‌کردن، کتاب رو بستم- با انگشتم که وسطش مونده بود که صفحه رو گم‌نکنم- و مثل همیشه نامریی و بی‌صدا از میون همه گذشتم که برم زیرزمین، که دم در زیرزمین فرهنگ‌لغت که داشت غلط‌های کلثوم‌ننه رو می‌گرفت، حرف خودش رو برید و ازم پرسید:” کجا؟”

و همه ساکت شدند.

دوستای عباس‌آقا از زیر درخت‌گردو و دوستای خاله‌زنک از توی مطبخ و دوستای شمسی‌خانوم از توی پنج‌دری گردن کشیدن که ببینند چه‌خبر شده.

با صدای‌گرفته و خفه‌ی خودم جواب‌دادم:” زیرزمین.”  

همه یک‌صدا پرسیدند:” زیرِ زمین؟ دور از جون! واس‌چی؟”

- واسه کتاب‌خوندن.

و در زیرزمین رو بازکردم، واردشدم و در رو به روی تعجب همه بستم. توی باریکه‌ی‌نور نشستم و گذاشتم خاکی که بلند شده‌بود، روم بشینه. دوباره کتاب رو بازکردم. کلمات در نورمرده‌ی زرد مثل اشکال‌جادویی، خواستنی بودند. حس‌کردم زیرزمین هم جای‌بدی نیست. حس‌کردم بستگی به حس‌من داره که کجا رو قبول داشته‌باشم و دوست داشته‌باشم. فکرکردم شاید اگر برق‌کشی بشه، بدنباشه. داشتم توی جمله‌ها و کلمه‌ها غرق می‌شدم که در بازشد و یک ستون‌بزرگ نور رو انداخت وسط زیرزمین. دستم رو گرفتم روی چشمام و صدام برخلاف همیشه جیغ کشید:” چیه؟”

                   *                                                *                                                 *

 

کسی با چراغ‌قوه روی من نور انداخته‌بود و من مثل بچه‌خفاش ترسویی وحشت‌زده شده‌بودم. صدای فرهنگ‌لغت رو شنیدم که گفت: ” همیشه می‌خواستم این‌جا رو به‌هم بریزم و تمیزش کنم.” و توی نوری از پشت‌سرش از درگاه ریخته می‌شد، تونستم رفتار پرتبختر بدنش رو تشخیص‌بدم. دستش به سمت بینیش رفت:” چه‌بویی! چطور تو این همه خاک‌وخل این‌جا نشستی؟” پشت‌سرش هیکلی‌ریز واردشد، تا حرف‌نزد، نتونستم تشخیصش بدم:” باید عادت داشته‌باشی فرهنگ‌لغت جون. چون عادت‌نداری، حالت به هم می‌خوره. بعضیا رو می‌بینی که راحت هم توش می‌شینن وتازه کتاب هم می‌خونن.” خاله‌زنک بود.

کتاب رو بستم- با انگشتم که وسطش مونده‌بود که صفحه رو گم‌نکنم- و گفتم:” چی می‌خواید؟”

فرهنگ‌لغت چراغ‌قوه رو انداخت روی چشمای‌من:” گفتم که. می‌خوام این‌جا رو تمیزکنم.” و نور رو انداخت روی وسایل و یک‌لحظه تونستم کتابای‌کهنه رو تشخیص‌بدم که روی میزی ریخته شده‌بودند و احتمالن پایه‌ی میز شکسته‌بود که اون‌همه کج بود و احتمالن با کوچک‌ترین اشاره‌ای همه به زمین می‌ریختند. پشت‌سر خاله‌زنک پنج-شش تا سر به داخل اومده‌بودند که نمی‌تونستم تشخیص‌شون بدم. یکی از سرها با صدای شمسی‌خانوم گفت:” قربونت‌برم فرهنگ‌لغت! مگه فقط تو غیرت و همیت داشته باشی توی این خونه. می‌دونی چندوقته اینا دست بهشون نخورده؟” و خاله‌زنک ادامه‌داد:” والله! مردم حاضرن تو گه غلت‌بزنن، ولی تمیزش‌نکنن.” و ناگهان، مثل عمل‌کردن به یک قول و قرار قبلی مقدس، همه سرها با هم شروع‌کردند به حرف‌زدن، مثل‌همیشه. از خیر کتاب‌خوندن گذشتم. بلندشدم و به‌سمت در راه‌افتادم  و ازکنار بدن‌ها و سرهای ناشناس و آشنا پله‌ها رو بالارفتم و رفتم کنار حیاط، توی اون همه همهمه‌ای که همیشه بود،کتاب به دست ایستادم و ناخن‌هام رو جویدم.

آدم‌هایی که بر درگاه زیرزمین ایستاده‌بودند، همه به حیاط برگشتند، به‌جز فرهنگ‌لغت. از داخل زیرزمین صدای کشیدن اجسام بزرگ و خردکردن و پرت‌کردن‌شون می‌اومد و خاک با سرفه‌های خشک زیرزمین از درگاه می‌زد بیرون. کسی توجهی نمی‌کرد، نه به من، نه به زیرزمین. ناخن شستم گوشه کرده‌بود که با دندان کشیدمش و خون اومد. مثل همیشه. صداهای زیرزمین قطع‌شد و چندلحظه بعد فرهنگ‌لغت بیرون‌اومد و فریادکشید: “وای!”

همه ساکت شدند.

فرهنگ‌لغت با لحنی مستاصل گفت:” نمی‌تونم. از عهده‌ش برنمیام… خیلی زیاده، نمی‌تونم، عادت‌ندارم!” و زد زیر گریه. جمعیت با صدای مویه به طرفش رفت و چندین‌دست اون رو نوازش دادن و صدای شمسی‌خانوم از همه بلند تر منو نشونه‌گرفت:” زن‌معمولی! پاشو برو کمکش‌کن.”

تعجب‌کردم و حتا نفهمیدم که چطور جوابش رو دادم:” چرامن؟ من با اون به هم‌ریختگی مشکلی ندارم!”

- اون به خاطر تو داره این‌همه زحمت می‌کشه. فقط تویی که می‌خوای از اون زیرزمین استفاده کنی. برو دیگه. برو کمکش کن. مگه نمی‌بینی که داره گریه می‌کنه و خودش نمی‌تونه؟ هی باید نفرین کنم؟

متوجه شدم که انگشتم بین صفحات کتاب نیست:

- آخه الان می‌خواستم کتاب بخونم…

                   *                                                *                                                 *

از دیروز، همون باریکه‌ی نور هم در زیراثاثیه‌ی مدهوش و تلنبار گم شده و پیداش نمی‌کنم. شاید مرده، نمی‌دونم، ولی باید بفهمم. فرهنگ لغت پس از منهدم کردن زیرزمین و گریه های بعدش، دیگه کلن فراموش کرده که دوست داشته زیرزمین رو تمیز کنه. این خانواده ارثیه‌ی سنگینی دارند. اجسامی روبه تنهایی جابجا کردم که نفهمیدم حتا چیستند. مثل یک‌سری سمبل‌های بزرگ مذهبی، سنگین و دست‌نیافتنی و متکبر بودند. انگار مربوط می‌شدند به اجداد بت‌پرست شمسی‌خانوم و عباس‌آقا و یا غول‌هایی بودند که بر اثر نفرین اجداد اونا به سنگ بدل شده‌بودند. دست‌هام در نور، خون‌مردگی‌هایی دارند که نمی‌شناسم‌شون. کتابم بین کتاب‌هایی که به زبان‌های ناشناخته و منقرض‌شده نوشته شده‌بودند گم‌شده، کمرم به‌شدت درد می‌کنه و در تهوع‌هایی که دارم، حروفی رو بالامیارم که مثل مار به خودشون می‌پیچند و به نور که می‌رسند با جان‌کندنی وقیح می‌میرند.

 

 

 

 

نظرات غیرفعال

کودک بهشت. کودک جهنم.

چندروز پیش بعد از پول قرض‌کردن(!) دوان‌دوان به کتاب‌فروشی رفتیم. البته مدتیه که بیشتر نگاه می‌کنیم وکمتر می خریم و به یکی از کتابا گیر می‌دیم و تا نگاه صاحب شهرکتاب چپ‌چپ نشده، یکی-دو صفحه‌ش  رو می‌خونیم، بعدش مثل بچه‌ی‌آدم با یک قیافه‌ی‌معصوم بچه‌شهرستانی و با نگاهی از همه‌جا بی‌خبر- به‌ طوری‌که کسی دلش‌نیاد با کتک از کتاب‌فروشی بندازدمون بیرون- می‌ذاریمش توی قفسه‌ی‌کتاب و یه کتاب می‌خریم و از کتاب‌فروشی میاییم بیرون. دفعه‌ی پیش چشمم‌افتاد به کتابای صمدبهرنگی و به قصد نوستل‌کردن فضای فکرم، با دهانی سرتاسری گشوده (چیزی شبیه لب‌خندی که کش لب‌هاش دررفته‌ باشه) به سمت‌شون رفتم و کتاب “اولدوز و کلاغ‌ها” روبرداشتم و بازش کردم و چشمم خورد به گفتگوی اولدوز و یاشار. یادم رفته‌بود. با ولع خوندم و درازکشیدن‌های ظهرهای تابستون بچگی و امنیت‌خاطر بدون‌مشق بودن و خوردن شیر و خرما و گیلاس و انارو صدای‌کولر و کتاب‌خواندن‌هام رو تیکه‌تیکه به‌یاد اوردم. ولی حالم خوب نمی‌شد. چیزی‌بود که خراشم می‌داد: گفتگوها رو باور نمی‌کردم. اولدوز و یاشار قصد کشتن سگ رو داشتند. چطور فراموش کرده‌بودم؟ و نتیجه‌ی گفتگوهاشون این‌شد که سگ‌کشی گناه نیست…

      و سگ رو کشتند!

      کتاب رو بستم. با نفسی‌عمیق، گذاشتمش سرجاش. شوهرم بهم گفته‌بود که لازم‌نیست برای مرتب‌کردن قفسه‌های کتاب‌فروشی‌ها زیاد زحمت‌بکشم! بذارم سرجاشون کافیه…. ولی من طوری کتاب رو بین کتاب‌ها فروکردم که پیدانباشه، که هیچ بچه‌ای پیداش نکنه، که هیچ بچه‌ای نفرت‌ورزیدن رو نیاموزه، که هیچ بچه‌ای به خاطر مبارزه به دنیا نیاد. آخ خدا! که هیچ بچه‌ای سربازکوچولو نباشه…

     هه! سربازِکوچولو! چه ترکیب مهوعی! سربازهای‌کوچک، سربازهای بزرگ کوچک، بچه‌های 25 ساله‌ای که توی وحشت و جنگ و خون با جیغ مامان‌شون رو صدا می‌زنن،…  

     نمی‌دونم در بلوغ من دقیقن چه اتفاقی‌افتاده که من تفکرات کودکی به جنگ و نفرت آلوده‌ام رو فراموش‌کردم. ولی خوش‌حالم که تفکرات خونین صمدبهرنگی در من پوسیده ان. خوش‌حالم که حالا، وقتِ دیدنِ عشق و زیبایی و خدا به وجدمیام، نه وقتِ دیدنِ زخم و خون و بدبختی.

     و نمی‌تونم اینو تشخیص‌بدم که آیا قصه‌های قرآن و مثنوی رو به این‌خاطر دوست‌دارم که قصه‌های قرآن و مثنوی رو -از سری کتابای قصه‌های‌خوب برای بچه‌های‌خوب نوشته‌ی مهدی آذریزدی- با طرح‌های مرتضاممیز دیدم؟ یا طرح‌های مرتضاممیز رو به‌خاطر قصه‌های‌قرآن و مثنوی دوست‌دارم؟ چه تصویری زیباتر از تصاویری که اون هرگز نکشید و من با قلبم بازمی‌شناسم‌شون که اثر دست‌های اون هستند، وقتی‌که قرآن رو می‌خونم و خط‌ها و طرح‌هاش آروم‌آروم توی ذهنم ریشه می‌زنند و موج می‌زنند و نفوذ می‌کنند و شکل‌های کلمات‌قرآن رو می‌سازند؟ آیا این تصاویرجدید و خطوط نافذ از بهشتِ اون جاری‌می‌شن؟ آقای ممیزعزیز، خاطره‌ی دوست‌داشتنی کودکیِ‌من، آیا شما در بهشت هم طراحی می‌کنید؟

 

  

نظرات غیرفعال

رسانه ملی.

وقتی چندروز باشد که از فرط اسهال حال‌خودم را هم به‌هم زده‌باشم، تلویزیون یکی از ابزاریست که می‌توانم با نگاه کردن به یکی از برنامه‌هاش برای پست‌های جدید انگیزه پیداکنم و چشمم که به وبلاگم می‌افته، مثل اسب‌وحشی رم‌نکنم. و این‌گونه بود که فیلم روزجمعه‌ی تلویزیون را به نحو رقت‌انگیزی د رخلال کارهای یک بعدازظهرتنهای جمعه، درمعیت صدای نفس‌های خوابیده‌ی شوهرم مشاهده‌کردم. در فیلم، بسته‌ی مهندسین جوان، پلی را چیز* می‌کردند و من چند نکته‌ی علمی آموختم.

-  در کشورایران، همین ایران‌خودمان نه جای‌دیگه، مهندسین‌جوان و ایضن پیر همکار، یکدیگر را به نام‌های کوچک صدا می‌زنند و بعدش به هیچ جایی احضار نمی‌شن و کارگرها هم به هم لبخند معنادار نمی‌زنند.

-  در همین ایران خودمون، وقتی مهندسین‌زن به کارگران دستوری می‌دهند، کارگران نه‌تنها غرولند نمی‌کنند و پشت سر آن خانم‌مهندس حرف‌های ناموسی و بی‌ناموسی نمی‌زنند، بلکه حتا آن‌ دستور را اجرا نیز می‌نمایند..

 - همیشه به یاد داشته‌باشید که بسته‌ی مهندسین‌جوان باز شود، دیده شود، قطعن پسندیده شود و لاغیر. این یه اصله. اصل هم قضیه نیست که نیاز به اثبات داشته‌باشه. مثال‌نقض هم نداریم، هرکی داره، بی‌جا کرده. اصلن شما چی‌کار داری؟ بی‌کاری؟ برو نون و ماست خودت رو بخور.

- هرگردی گردو نیست و هرکی سیبیل داشت بابات نیست، ولی هرجا حرف پی انگلیسی دیدی بدان که علامت اختصاری پلیمره.  

- بسته‌ی مهندسین‌جوان، پرونده‌ای که میلیاردی باشد را امضا نمی‌کنند و درعوض، در طول شبانه‌روز دریک  آزمایشگاه‌کوچک یک مایع را از این لوله‌آزمایش به آن یکی لوله‌آزمایش می‌ریزند و دوباره سرجایش برمی‌گردانند و هی چیز* می‌کنند.

- هرچند که مهندسین یک‌دیگر رو به اسم کوچک صدا می‌زنند، ولی در آخر که حتمن و بی برو و برگرد برنده می‌شوند و با محصولات ساخت ایران پل را چیز* می‌کنند، خواهران و برادران در اقداماتی جداگانه وبا حفظ شئونات اسلامی یک‌دیگر را در آغوش کشیده و خوشحالی می‌کنند.

- ایرانی‌های عزیزی که در پشت پل منتظر مانده‌بودند، پس از بازشدن پل با لبخند طول پل را طی می‌‌کنند و از بسته‌ی مهندسین‌جوان احوال  خانواده‌ی محترم‌شان را نمی‌پرسند.

- بسته‌ی مهندسین جوان، از آن بسته‌های خاص** هستند و پس از اتمام‌کار، بلافاصله با پروژه‌ی بعدی مواجه می‌گردند.

از شما چه‌پنهان که در آخر‌فیلم در حالی‌که اشکِ –شما بگیر شوق- از دیدگانم جاری بود، یاد خاطره‌ای افتادم. گمان‌کنم یادتون باشه که مدتی قبل برای ابتیاع فلش‌تانک دستشویی به خیابون ملاصدرا رفتیم؟ در اون روز، وقتی‌که به تماشای ویترین مشغول بودیم، جوانی در کنارما در حال ارشاد پیری در زمینه‌ی طریقه‌ی نصب صحیح فلش‌تانک در دستشویی بود. در آخر آن آقای‌پیر، صورت جوان را با ماچ صداداری خیس‌کرد و بهش گفت:” ماشالله! به خدا تو از صدتا مهندس هم مهندس‌تری!” و جوان خندید. راستش را بخواید، خودم هم رفتم و یکی دو لیوان  آب‌نمک غرغره کردم، ولی ربط خاطره‌ام را با این فیلم پیدا نکردم.

 

مهندس فرهنگ‌لغت. نظام‌مهندسی1234567890

*: ما که نفهمیدیم این چیز چیست. خود تلویزیون هم نفهمید. ما همه وسیله ایم. مهم خداست که به کل شی‌ء علیم.

**: از بسته‌هایی که خدای‌متعال از وقتی‌که ایشان در دوران جنینی به سر می‌برده‌اند، آنها را با لفظ: “رولکم، عزیزکم” ندا می‌فرمودیده می‌باشد.

 

-          ما بلوتوث‌مان را جاگذاشته ایم و یادمان می‌رود که باخودمان بیاوریم. این را از باب خیل‌عظیم طرفداران طراحی‌های خودمان فرمودیم که انتظار عرصه را بر ایشان تنگ نموده‌است.

نظرات غیرفعال

نوشته‌های قدیمی‌تر »