روزهای تعطیل معمولن امارت گلفروشی شلوغتر از همیشه است و هرکدوم از اهالی گلفروشی- به جز فرهنگلغت که دوستی نداره- یکسری از آدمهایی رو که به طرزعجیبی به خودشون شبیهن، از زیر بته و توی جویآب و سرگذر و زیر چهارسوق پیدا میکنند و سخاوتمندانه به امارت دعوت میکنند. از لحظهی ورود هم همه با شور و حدت خاصی با هم تبادلنظر میکنند و دیگه هرچه فریادبکشی هم، کسی صدات رو نمیشنوه. من همیشه یهگوشه میایستم و ناخنهام رو میجوم و حس میکنم که نیستم (ازبس که کسی منو نمیبینه) و حیرتمیکنم که در این قیامت و محشری که بهپاست، چطور اهالیخونه مخاطبای خودشون رو تشخیص میدن و چطور کلماتشون به کلمات یه گفتگوی دیگه گیر نمیکنه و چطوردر برقراری ارتباط و رسوندن پیامهاشون بههم، اینهمه موفقند و همیشه یاد حرفزدنهای خودم میافتم که آدمهای اطرافم رو به شک میندازم و سوتفاهم اطرافیانم یکی از صفات روزانهی منه و کاری هم از دستم برنمیاد و به کلمات رنگپریدهم فکر میکنم که چطور کمرو خجالتی، پشتسر هر تکهآشغالی که پیداکنند، سنگر میگیرند و با لبخندی موهوم سرشون رو پایین میندازن و معمولن به مقصدنرسیده، میمیرند. اینبار تصمیمداشتم در روزتعطیلم، برای دلخودم یهجای خلوت بشینم و کتاب بخونم. همیشه کتابخوندنهام پراکنده و بریدهبریده، یا توی تاکسی و اتوبوس و یا زیر درخت گردوست و این قانون نانوشتهی این گلفروشیه که هروقت کسی سربرسه، من بیصدا کتابم رو ببندم و محل رو دراختیار اون بذارم و روی هیچجایی حق آب و گل احساسنکنم. اینبار، توی تفکرات بیسروته و استفراغشدهی هفتگیم یادم اومدهبود که تنها جایی که مونده و تیول هیچ آدمی نیست ، زیرزمینه که ارثیهی هزارانسال اجداد شمسیخانوم و عباسآقا -که تفاوت چندانی با خودشون نداشتن- به انضمام هزاران سوسک و رتیل و عقرب و جانوران ناشناخته و جانداران هوازی و بیهوازی، اونجا موندن و تنها نورش، نور باریکیه که از یه پنجرهی نزدیک سقف- همون کف اتاقای بالا- مییاد تو و پر از گردوخاک مردهای که توی هم پیچ میخوره، به روی اثاثیهی ناشناختهی اتاق کوبیده میشه. فکرکردم جای خوبیه و گردوخاک هزارانسالهش عایقصوتی خوبی برای سروصدا میتونه باشه و عقرب و رتیل هم چندان ترسناک نیستند، لااقل نهبیشتر از آدمها. همینشد که دیروز، روزتعطیل، وقتی آدمها و سروصداشون داشتن منو له میکردن، کتاب رو بستم- با انگشتم که وسطش مونده بود که صفحه رو گمنکنم- و مثل همیشه نامریی و بیصدا از میون همه گذشتم که برم زیرزمین، که دم در زیرزمین فرهنگلغت که داشت غلطهای کلثومننه رو میگرفت، حرف خودش رو برید و ازم پرسید:” کجا؟”
و همه ساکت شدند.
دوستای عباسآقا از زیر درختگردو و دوستای خالهزنک از توی مطبخ و دوستای شمسیخانوم از توی پنجدری گردن کشیدن که ببینند چهخبر شده.
با صدایگرفته و خفهی خودم جوابدادم:” زیرزمین.”
همه یکصدا پرسیدند:” زیرِ زمین؟ دور از جون! واسچی؟”
- واسه کتابخوندن.
و در زیرزمین رو بازکردم، واردشدم و در رو به روی تعجب همه بستم. توی باریکهینور نشستم و گذاشتم خاکی که بلند شدهبود، روم بشینه. دوباره کتاب رو بازکردم. کلمات در نورمردهی زرد مثل اشکالجادویی، خواستنی بودند. حسکردم زیرزمین هم جایبدی نیست. حسکردم بستگی به حسمن داره که کجا رو قبول داشتهباشم و دوست داشتهباشم. فکرکردم شاید اگر برقکشی بشه، بدنباشه. داشتم توی جملهها و کلمهها غرق میشدم که در بازشد و یک ستونبزرگ نور رو انداخت وسط زیرزمین. دستم رو گرفتم روی چشمام و صدام برخلاف همیشه جیغ کشید:” چیه؟”
* * *
کسی با چراغقوه روی من نور انداختهبود و من مثل بچهخفاش ترسویی وحشتزده شدهبودم. صدای فرهنگلغت رو شنیدم که گفت: ” همیشه میخواستم اینجا رو بههم بریزم و تمیزش کنم.” و توی نوری از پشتسرش از درگاه ریخته میشد، تونستم رفتار پرتبختر بدنش رو تشخیصبدم. دستش به سمت بینیش رفت:” چهبویی! چطور تو این همه خاکوخل اینجا نشستی؟” پشتسرش هیکلیریز واردشد، تا حرفنزد، نتونستم تشخیصش بدم:” باید عادت داشتهباشی فرهنگلغت جون. چون عادتنداری، حالت به هم میخوره. بعضیا رو میبینی که راحت هم توش میشینن وتازه کتاب هم میخونن.” خالهزنک بود.
کتاب رو بستم- با انگشتم که وسطش موندهبود که صفحه رو گمنکنم- و گفتم:” چی میخواید؟”
فرهنگلغت چراغقوه رو انداخت روی چشمایمن:” گفتم که. میخوام اینجا رو تمیزکنم.” و نور رو انداخت روی وسایل و یکلحظه تونستم کتابایکهنه رو تشخیصبدم که روی میزی ریخته شدهبودند و احتمالن پایهی میز شکستهبود که اونهمه کج بود و احتمالن با کوچکترین اشارهای همه به زمین میریختند. پشتسر خالهزنک پنج-شش تا سر به داخل اومدهبودند که نمیتونستم تشخیصشون بدم. یکی از سرها با صدای شمسیخانوم گفت:” قربونتبرم فرهنگلغت! مگه فقط تو غیرت و همیت داشته باشی توی این خونه. میدونی چندوقته اینا دست بهشون نخورده؟” و خالهزنک ادامهداد:” والله! مردم حاضرن تو گه غلتبزنن، ولی تمیزشنکنن.” و ناگهان، مثل عملکردن به یک قول و قرار قبلی مقدس، همه سرها با هم شروعکردند به حرفزدن، مثلهمیشه. از خیر کتابخوندن گذشتم. بلندشدم و بهسمت در راهافتادم و ازکنار بدنها و سرهای ناشناس و آشنا پلهها رو بالارفتم و رفتم کنار حیاط، توی اون همه همهمهای که همیشه بود،کتاب به دست ایستادم و ناخنهام رو جویدم.
آدمهایی که بر درگاه زیرزمین ایستادهبودند، همه به حیاط برگشتند، بهجز فرهنگلغت. از داخل زیرزمین صدای کشیدن اجسام بزرگ و خردکردن و پرتکردنشون میاومد و خاک با سرفههای خشک زیرزمین از درگاه میزد بیرون. کسی توجهی نمیکرد، نه به من، نه به زیرزمین. ناخن شستم گوشه کردهبود که با دندان کشیدمش و خون اومد. مثل همیشه. صداهای زیرزمین قطعشد و چندلحظه بعد فرهنگلغت بیروناومد و فریادکشید: “وای!”
همه ساکت شدند.
فرهنگلغت با لحنی مستاصل گفت:” نمیتونم. از عهدهش برنمیام… خیلی زیاده، نمیتونم، عادتندارم!” و زد زیر گریه. جمعیت با صدای مویه به طرفش رفت و چندیندست اون رو نوازش دادن و صدای شمسیخانوم از همه بلند تر منو نشونهگرفت:” زنمعمولی! پاشو برو کمکشکن.”
تعجبکردم و حتا نفهمیدم که چطور جوابش رو دادم:” چرامن؟ من با اون به همریختگی مشکلی ندارم!”
- اون به خاطر تو داره اینهمه زحمت میکشه. فقط تویی که میخوای از اون زیرزمین استفاده کنی. برو دیگه. برو کمکش کن. مگه نمیبینی که داره گریه میکنه و خودش نمیتونه؟ هی باید نفرین کنم؟
متوجه شدم که انگشتم بین صفحات کتاب نیست:
- آخه الان میخواستم کتاب بخونم…
* * *
از دیروز، همون باریکهی نور هم در زیراثاثیهی مدهوش و تلنبار گم شده و پیداش نمیکنم. شاید مرده، نمیدونم، ولی باید بفهمم. فرهنگ لغت پس از منهدم کردن زیرزمین و گریه های بعدش، دیگه کلن فراموش کرده که دوست داشته زیرزمین رو تمیز کنه. این خانواده ارثیهی سنگینی دارند. اجسامی روبه تنهایی جابجا کردم که نفهمیدم حتا چیستند. مثل یکسری سمبلهای بزرگ مذهبی، سنگین و دستنیافتنی و متکبر بودند. انگار مربوط میشدند به اجداد بتپرست شمسیخانوم و عباسآقا و یا غولهایی بودند که بر اثر نفرین اجداد اونا به سنگ بدل شدهبودند. دستهام در نور، خونمردگیهایی دارند که نمیشناسمشون. کتابم بین کتابهایی که به زبانهای ناشناخته و منقرضشده نوشته شدهبودند گمشده، کمرم بهشدت درد میکنه و در تهوعهایی که دارم، حروفی رو بالامیارم که مثل مار به خودشون میپیچند و به نور که میرسند با جانکندنی وقیح میمیرند.