آرشیو برای جولای, 2008

لطفن در گوگل‌ما ریدرفرمایید و خانواده‌ای را از نگرانی نجات‌دهید.

بناگاه دریافتیم که وای بر ما! گوییا ما امروز کاری نداریم. مباد. مباد. گوگل ریدر نیز هیچ بانگ جرسی را به گوش‌مان نمی‌رسانید که دمی را به لهو و لعب بگذرانیم و انگشت‌حیرت به‌دهان بگزیم وهزاران آفرین بر شما ببارانیم. ببین که چه بر ما گذشت که با همین دوپای همایونی خودمان پاشدیم رفتیم پیش رییس‌مان و صدای گوش‌نواز خودمان را نیوشیدیم که زرزر فرمود:”گزارش فلان را می‌خواهید یا گزارش بهمان را؟” رییس نخواست که فریاد برآورد که یا للعجب! بزرگوارانه لبخندی تفقدفرمود:”گزارش فلان!”

ما هم با کمال جدیت بیرون آمدیم، انگارنه انگار که خودمان بودیم که چنین حماقتی را مرتکب شده‌بودیم.

و اکنون، یک‌ساعت است که نشسته‌ایم و به خودمان فحش‌های بدبد می‌دهیم و حس ابتکار خودمان را با اختراع فحش‌هایی که زلف‌مان را فشن فرماید، ارضا می‌نماییم. خریت تنها به علف‌خوردن نیست و نه همین لباس‌زیباست*نشان آدمیت.

—————————————————————————

توضیحات فرهنگ‌لغت باوجدان‌ِکاری بیش از حدنیاز:

*: از قضا “همین لباس‌زیبا”ی ایشان عبارت‌است از: یک مانتوی سرمه‌ای، مقنعه‌ی مشکی، شلوارلی، کفش قهوه‌ای و کیف‌مشکی. امروز روی تقی‌هفت‌رنگ سفید گردانده‌شده، سفید گردانده‌شدنی.

مرتبط:  بیل به‌قدت زن‌غیرمعمولی. لال می‌گرفتی یا قورباغه نموده‌بودند توی اثناعشرت؟ بی‌شترمرغ. بی‌کثافت. خرمجه. برو الان بتمرگ 30 صفحه گزارش رو بکار تو ششت، نهال اصل زردآلو برداشت‌کن و برو بالاش خودتو داربزن تو خلاب. اصلن برو له تجزیه شو و سی او دو متصاعد بخور. اه اه اه.

 

 

نظرات غیرفعال

کامپر کن!

قبلن در شرکتی کار می‌کردم که اومدوشدمون با سرویس بود. صبح‌ها در معیت اصغرآقاآشغالی رفتگرمحله و سگ همیشه گشنه‌ی محله‌مون از خونه می‌اومدم بیرون و راه‌می‌افتادم. توی سکوت‌صبح حتا به ضرب جادو و جنبل هم خر پر نمی‌زد. خمیازه‌کشان و تلوتلوخوران می‌رفتم و در ایستگاه می‌ایستادم. چندتا افسر بودند که اون‌ها هم سرویس‌شون هم‌زمان با سرویس‌من می‌اومد و من صبح‌ها به افتخار زیارت اجباری اونا با قدهای بلند و یونیفرم اتوکشیده و سامسونیت‌های متحدالشکل و عینک‌های آفتابی و جویدن غلوآمیزآدامس(!) اون هم در اون وقت صبح‌گاه، نایل می‌اومدم و هرچقدر فکرمی‌کردم نمی‌فهمیدم که این دیدار رو مدیون کدوم یکی از کارهای نیک زندگیم هستم. جوری‌که رفتار می‌کردند، مشخص‌بود که خیلی قیافه‌ی خودشون رو قبول‌دارند و البته این رو از نگاه من نتیجه نگرفته‌بودند که همیشه به‌شدت براشون انواع و اقسام پالس‌های منفی رو با آخرین متد تشعشع امواج فرستاده‌بودم و برای حفظ روحیه‌ی خودشون مجبوربودند که به سمت‌من اصلن نگاه هم نکنند. الغرض، معمولن در آخرین لحظات، در خونه‌ی روبروی ایستگاه باز می‌شد و یه آرنولد شوارتزینگر (درست نوشتم اسمشو؟)، (اوا خاک‌برسرم! شما  که نمی‌تونید نظربدید که! خدا منو بکشه)، می‌اومد بیرون. شیش‌تیغه و خیلی قدبلند و به طرز عجیب و غریبی هیکلی، با موهای ژل‌زده. همون یونیفرم رو پوشیده‌بود، ولی من همیشه تصورمی‌کردم که یکی از ژنرال‌های گشتاپوست. الان هم که یادم‌میاد انگاری مدالای ریز و درشت و رنگارنگ رو هم می‌تونم روی سینه‌ش ببینم، هرچند که بعید می‌دونم کسی توی اون سن‌وسال اون‌همه مدال گرفته‌باشه و هرروزصبح همه‌شون رو به سینه‌ش الصاق‌کنه وبا دو-سه‌کیلو وزن اضافه‌ی روی قلبش بره سرکار. احتمالن این قسمت “مدال‌ها” مربوط به تخیلات منه که مرزشون با واقعیت‌های زندگی من یه چیزیه تو مایه‌های دوسیر عُناب. سلانه‌سلانه (همون گشاد‌‌گشادِ خودمون) از خیابون رد می‌شد. مجددن الان که یادم‌میاد، انگار همه‌ی فضا رو سکوت می‌گرفت تا اون خودشو به ایستگاه‌شون برسونه، البته اینو هیچ دلیلی ندارم که بفهمم جزو تخیلاتم بوده یا نه، ولی چون خیلی شبیه فیلم‌ها می‌شه فکرکنم این هم واقعیت نداره.القصه، این آقای هیکل وقتی به اون دسته‌ی افسران اتوکشیده می‌رسید اتفاقی می‌افتاد: همه‌ی اون آدم‌های اتوکشیده و قدبلند، درمجاورت با اون، یک‌باره جلف و بدبخت و خاک‌توسر و احمق می‌شدند. چس می‌شدند. من معمولن از آقایونی که هیکل هستند خیلی بدم‌میاد. ولی در اون لحظات این جمع به من حس خوبی می‌داد، حس آدمی که به شدت خنده‌ش گرفته و نمی‌تونه به خاطر تنهاییش راحت بخنده!

این‌حس دوباره تکرار شد، وقتی‌که چندسال پیش ریمیکس Sorry seems to be the hardest word به همراهی گروه blue  و التون‌جان دیدم. تا وقتی که خود گروه بلو دارن می‌خونن، مشکلی‌نیست. ولی وقتی که التون‌جان با صدایی کلاسیک و قوی شروع به خوندن می‌کنه، کل ماهیت و صدا و شخصیت گروه بلو رو می‌شه داد و یه چی‌توز خرید و خوش بود. البته مانچی نخرید. چون هم خیلی خوشمزه است و ناغافل زیاد می‌خوریدش و چاق می‌شید، هم این که تنده و برای معده ضرر داره. ازما گفتن. به جاش سیب بدمزه بخورید که یه وقت سرطان‌تون نره تو چشم‌تون و کور بشید.

نظرات غیرفعال

نیایش

یک جوک بی‌مزه‌ای هست که حتمن توی اس‌ام‌اس‌های بی‌مزه، اون هم توی ساعت 3 بعدازنصف‌شب شنیدیم وازاین‌که یه‌زمانی به همچین بی‌شعوری شماره‌موبایل دادیم، کلی به خودمون فحش‌دادیم. اون هم این‌که برای طرف بی‌نمک‌مون سوال پیش‌اومده که پشه‌ها روزا کجا می‌رن؟

 اینو همین‌جا بگیر و داشته‌باش.

    یادته برات از پارکی گفتم که سرراه ما به محل کارمونه و ما ناگزیر از ردشدن از اون پارک هستیم؟ یادم رفته‌بود که برات بگم که اون مناظر، مناظر بعدازظهرهای اون پارکه. منظره‌ی صبح‌های اون پارک، منظره‌ی ما دونفره که داریم از کنار انسان‌های خوابیده رد می‌شیم. انسان‌هایی که مثل کشته‌های یک جنگ خونین بی‌ثمر که آخرش با یک مذاکره‌ی لوس حل می‌شه، روی زمین افتادن و جوری پخش هستند که باید دایم به خودم یادآوری کنم که این‌ها به خاطر پرتاب یک گلوله‌ی بدقواره و فلزی تانک تکه‌وپاره نشدن، این‌ها زخمی و مرده نیستند. این‌ها فقط خوابند. بدون روانداز و زیرانداز، با کفش‌هایی که معلوم‌نیست چندوقته که از پاشون درنیومده، یا بلاخره دراومده و متکاشون شده…

    اونی بود که اون‌بالا گفتم بگیر و داشته باشش… ولش‌کن مادر! دستت خسته‌شد. بیار بچسبونش به این. نه نصف‌شبا، که اون‌قدر مهربون نیستم، ولی همون صبح هایی که این شهیدان بالفطره رو می‌بینم از خدا می‌پرسم:”خدایا… بی‌شوخی، پشه‌ها روزا کجا می‌رن؟ زمستونا چطور؟ پشه‌ها غذاشون از کجا تامین می‌شه؟ کی به پشه‌ها محبت می‌کنه؟ شبا کی روشون رو می‌پوشونه؟ پشه‌ها معتادن؟ پشه‌ها دوست‌ندارن مث همه‌ی هم‌سن و سال‌هاشون ام‌پی‌تری تو گوش‌شون باشه و بخندن؟ چرا پشه‌ها صورت‌شون پر از چین و چروکه؟ پشه‌ها مگه چندسال‌شونه؟ اگه کسی به پشه‌ها تجاوزکنه چی؟ کجا می‌شینن گریه می‌کنن؟ می‌زنن اون‌یکی پشه رو می‌کشن؟ کشته می‌شن؟ اگه یه پشه شب همین‌جا توی پارک بمیره، اصلن کسی می‌فهمه که این پشه بوده، زنده بوده، امید داشته و مرده؟”

    و درآخرهم، وقتی که از پارک بیرون میاییم، خدا رو شکر می‌کنم که پارک حفاظ چندون زیادی نداره و همه‌جاش از بیرون پیداست، وگرنه معلوم‌نبود همین پشه‌های‌عزیز، همین شهدای بالفطره‌ای که صبح‌ها از خوابِ خوش بهشت و حوری‌های مقیم اون بیدار می‌شدن و ملت رو در حال رفت‌وآمد می‌دیدن، چه بلایی سر زیر و زبر ملت می‌اوردن، جوری‌که حتا من هم روم نشه که بیام بنویسم.

ما از این داستان دو نتیجه می‌گیریم:

 1. خدا رو شکر. خدا رو صدهزار‌مرتبه شکر. اینا همش رحمت و توجه خاص خدابه ماست، وگرنه چطور می‌تونستیم وقتی‌که داریم توی خیابون راه می‌ریم این‌همه در حال راز و نیاز و نیایش باشیم؟

 2. احتمالن خدا هم در نیم‌کره‌ی‌غربی زندگی می‌کنه و ساعات خوابش با ساعات بیداری ما تنظیمه و شبا به خاطر سوالای بی‌مزه و بی‌سروته یه بنده‌ی خنگ و ازخودمتشکرو ناسپاس گوشیش رو روشن نمی‌ذاره، چه برسه که بخواد جواباش رو اس‌ام‌اس کنه.

3. کلن خدا نیم‌کره‌ی غربی رو برتر از نیم‌کره‌ی شرقی آفرید.

4. بارالاها! از بنده‌ی آی‌کیویی که تفاوت دونتیجه و چهارنتیجه را نمی‌فهمد چه انتظاری داری؟

 

نظرات غیرفعال

قدت چند مرته؟

بلاخره با هجمه‌ی فرهنگی خانم‌شین، موفق‌شدم که یک گوگل‌ریدر به نام خود ثبت‌کنم ودیروز طی یک مراسم بی‌نظیر و همراه با استقبال پرشور مردم همیشه درصحنه که با مشت‌های گره‌کرده پشت‌سر من ایستاده‌بودند، با همون کلنگ‌احداث، روبان‌افتتاح رو ناکارکردم و با کف و سوت و هلهله‌ی حاضرین و رقص‌عربی هنرمند‌مشهورزمانه و فخر ایران و ایرانیان، جمیله، وارد گوگل‌ریدر شدم. خوبه! امروزصبح با فکر این‌که  شماره‌ی نخونده‌هام بیش‌تر از صفر باشه، توی تاکسی به پس‌گردن راننده‌ی کچل‌مون لبخندهای جورواجور و ملیحی تحویل دادم. اومدم و آره، تعداد نخونده‌هام 5 تا بود که با شور و شوق خوندم‌شون.

می‌دونی چیه؟ مزایا و معایبی داره، مثلن معایب:

    1. اینو خانم‌شین هم گفته: فرمت بی فرمت!

    2. کامنت هم نمی‌تونی بذاری.

    3. والله.

و اما مزایا:

     1. برخلاف انتظاری که از اسمش می‌رود، مطلقن بوی بد نمی‌دهد.

    2. کامنت نمی تونی بذاری، چون کامنت دونیی نمی بینی، یعنی هیاهوهای بعضی کامنترها هیچ! یعنی اون وبلاگ رو می خونی، فقط به خاطراندیشه های صاحب وبلاگ.

    3. همه رو پای دیوار ردیف می‌کنه برات. وقتی همه رو با یه فرمت می‌خونی -فرمتی که آدمای صاحب اون اندیشه‌ها هیچ نقشی توی انتخاب اون نداشتن- دنیا یه‌جوری می‌شه. یه‌جوری که برای آدم جوگیری مثل من، بهتره. درسته که فرمت بی فرمت، ولی بعضی‌وقتا می‌بینی که اونایی که فکر می‌کردی خیلی خوبن، از دیگران اگر بدتر نباشند، بهترهم نیستند. یه‌جورایی آدم‌ها عریان‌تر و خودمونی‌تر وقابل مقایسه و اندازه گیری می‌شن. یه‌جورایی تو ماسک رو کنار‌زدی و داری نگاه‌شون می‌کنی. یه‌جورایی از این‌که از عظمت بعضیا زانوهات به لرزه می‌افتاده، خنده‌ت می‌گیره. یا برعکس، وبلاگ کوچولوهایی که ادعایی نکردند و ریزریز نوشتند، می‌بینی که حالا- بدون این‌که خودشون رو قایم کنن- قدمی‌کشن و از جایی خیلی‌خیلی بالاتر ازچشم‌های دیگران، سرد و بااعتمادبه‌نفس، نگات می‌کنن. یه‌جورایی کسی هیاهو نمی‌کنه که من منم…

 خوبه. خوبه. بهتر می‌تونم فکرکنم که چقدر بی‌ادعا و فروتن و قشنگ نوشتی و حرفات همیشه یادم می‌مونه و این که تونستم تو رو پیدا کنم، همیشه باعث افتخار منه یا این‌که چه راحت می‌شه حرف‌های تو رو حذف‌کرد و نفسی به آرامش کشید. همین امروز، به عنوان استارت، یکی از وبلاگ های موردعلاقه م رو حذف‌کردم و فکرکردم چطور تا حالا داشتم با این پشتکار احمقانه و عجیب تحملش می‌کردم؟*

————————————————————————–

توضیحات فرهنگ‌لغت با لحن تهدیدآمیز:

*: ایمیل‌های حاوی این جمله با تکنولوژی لنگه دمپایی پاسخ داده می شوند:” این جمله ی آخر رو با من بودی؟”

 

 

نظرات غیرفعال

پراکنده گویی.

1. توی چندماه اخیر موضوعی پیش اومد که شبا تا صبح توی خونه قدم می‌زدم و سرمو بغل می‌کردم(بماند که با کدوم فوت و فن یوگا) و هی فکر می‌کردم و فکر می‌کردم، اونم منی که افکار برام حکم الکل رو دارن و به چشم به‌هم‌زدنی می‌پرن و من می‌مونم و افسوس بعدش که :”ای‌بابا! این‌فکری که یادم‌رفته چی‌بود اصلن، عجب فکر‌خوبی بود. از اون مدل فکرایی بود که زندگی‌مون رو از این‌رو به اون‌رو می‌کنه…”

ازاون‌زمان چندتا یادگاری واسم مونده. یکی 14000 صلواتی که در یک اقدام استشهادی، به صورت کاملن خودجوش و مردمی و تحت‌تاثیر فشار‌بالای اتمسفرنذرکردم، و دیگری معده‌درد و دو سه مورد مهم‌تر هم هستند که شما چی‌کار داری؟ بی‌کاری؟ والله. اولی برای اولین‌بار در عمرم اداشد. بی فوت‌وقت و بدون‌تنبلی و درکمترین زمان‌های مرده‌ی‌ممکن. دومی هنوز یقه‌مون رو ول‌نکرده، ما هم دیگه دور از گوش‌تون باشه این مساله، بی‌خیالش شدیم. حال‌عصب داره، گاهی فاز و نول قاطی می‌کنه و میاد بهمون فحش می‌ده و ما رو می‌پیچونه توهم از فرط لگدزدن، ولی ما کارش نداریم و مثل همیشه‌ای که بزاخفش تشریف داشتیم، سر تکان می‌دیم براش. کار دیگه‌ای هم ازمون برنمیاد.

مصرع:

چه‌کنم حرف دگر یادنداد استادم.*

2. معمولن همه وقتی بچه بودند، بچه‌های شارپ و تند و تیزو حاضرجواب و شیطونی بودن. من ولی، وقتی بچه بودم بچه‌ی متفکری بودم. از اون مدل بچه‌ها که یادت نمی‌مونه که هستن. از همون نوباوگی یک‌گوشه برای دل خودم می‌نشستم و تحقیقات‌فلسفی می‌کردم و در افکار طول و دراز خودم غرق می‌شدم. روشن‌فکر و آزاداندیش بودم. نظر منتقدین رو هم به‌خوبی گوش می‌دادم و اگر واردبود با کمال فروتنی می‌گفتم که وارده و اگر نبود براشون توضیح می‌دادم، که صدالبته قانع می‌شدند. طبع‌بلندی داشتم. همه دوستم داشتند. به همه امضا می دادم. عینک رینگ‌اسپرت داشتم و با نگاه عمیقم همه‌جا رو زیر نظر می‌گرفتم. اونقدر ساکت بودم که در چندروزگی زندگیم، مامان و بابام منو توی یه مهمونی جا گذاشتن**. فکرکنم از اون‌موقع شد که این‌طوری شدم، یه جواریی یه لاک‌دفاعی برای خودم تهیه‌دیدم که جا نمونم. الان هم که می‌بینی با لنگه دمپاییم می‌گیرمت به بادکتک و فحشای چاله‌میدونی از دهنم میاد بیرون، همش اثرات همون لاک دفاعیه که من دارم، وگرنه خودت هم خوب می‌دونی و لازم به گفتن نیست که من چقدر روشن‌فکرم.***

3. در راستای بند یک، یه بابا دارم شاه غلط‌کنه از این باباها داشته‌باشه. ماهه. ماه. فقط عیبش اینه که از صبح تا شب داره فکر می‌کنه که چی‌کار کنه که زندگی‌مونو از این‌رو به اون‌رو بکنه. من همیشه بهش می‌گم:” باباجون! وایسادی مورچه رو گرفتی رو آتیش که کله‌پاچه‌شو باربذاری به‌سلامتی؟” و اون می‌گه:” نه دخترم! دارم بین ستونا رو اسلاید می‌کنم که ببینم این فرج کجاست.” من هم چون یه شوهرخاله‌ی سابق دارم که اسمش فرجه، حرف‌شو قبول‌می‌کنم. بعد مامانم باافتخار به‌ما نگاه می‌کنه:” چنین‌پدر! چنین‌دختر! کانون‌داغ خانواده یعنی همین.”**** گفتم کانون، یادم اومد که اولین‌بار که یادگرفتم کانون‌عدسی کجاست، اون رو با استفاده از نورخورشید روی ماتحت مورچه‌ها آزمایش می‌کردم. الان بابام همون مورچه‌ها رو جمع‌کرده که باهاشون کله‌پاچه درست‌کنه به‌گمونم. فقط باباجون زودتر. به عمر بچه‌کچل***** مفوی آخری هم کفاف‌بده، ما راضی هستیم. خدا ازت راضی باشه.

——————————————————————————————–

فرهنگ‌لغت با ریش‌بزی و دیدگاه‌های امپرسیونیستی(!):

*: دانش‌کده مهندسی بزبزقندی می‌رفتیدم.

**: این‌اتفاق واقعی استه‌است. به این قبله‌ی‌حاجات.

***: تو مث این‌که درست متوجه‌نشدی که من روشن‌فکرم؟ بیا تو محل اگه راست می‌گویایی.

****: مادرمان وقت گفتن این حرف دستش رو هم این‌طوری تکان می‌دهاند.

*****: من کچلم تو محتشم     تو بر..ن من سر می‌کشم.

 

نظرات غیرفعال

میای بازی کنیم؟

 

کارهام موندن. دست و دلم به کار نمی‌ره. فکر کار از خود کارکشنده‌تره. فکر می‌کنم بیام بازی‌کنم و برم که راحت‌تر کارکنم. اولش دلم می‌خواد که توی بازیم، از توی دهن‌آدما لوله‌ی جاروبرقی مذاب بیرون بیاد و من قاتل بشم و آدما رو تیکه‌تیکه کنم و هر تیکه‌شون رو به یه‌جای خودم ببندم که چشمم‌نزنن و بشینم در خونه‌مون و یه‌قل دوقل بازی‌کنم. موهام که به زمین برسن، تو خاک ریشه می‌زنن و من احتمالن هیچ‌وقت نمی‌تونم ازجام بلندشم… مگه این که موهای نازنینم رو ببرم. بعد برای نبریدن موهام هم یه دلیل می‌تراشم و داستان حماسی می شه. بعد همه بهم میگن خلاق:” پووووف! تو این فکرا رو از کجا میاری؟” می‌دونی؟ بعدش لابد حالم خوب می‌شه و می‌تونم برم به کارام برسم…

      یا نه! شاید بهترباشه که یکی از اون بازی‌های مضحک فرشته‌ی سیبیلورو-که همش داشت خراب‌کاری می‌کرد و خیلی دوست داشت شبیه شیطون به‌نظر برسه- باهم بازی کنیم. مثل همیشه با “یکی بود، یکی نبود” شروعش کنیم و با “دوغ بود و دروغ بود” تمومش کنیم. بعد شاید یکی-دونفر پیدا بشن که برام بنویسن که دلشون می‌خواست این فرشته‌ی من رو … چه می‌دونم. لابد ببوسن. بعد من شارژ می‌شم. حالم خوب می‌شه. فکر می‌کنم من هم برای خودم در عالم و آدم سری بلندکردم و پخی شدم، به قول شمسی‌خانوم بلانسبت ریخت شما البته.

    گفتم شمسی‌خانوم؟ اصلن شایدم بهتر باشه برم ببینم شمسی‌خانوم و عباس‌آقا چی‌کار می‌کنن، بااون یار غارهای کج و معوج‌شون. ولی اگه پیش خودمون بمونه، یواش یواش دارم حس می‌کنم که از ریخت هردوشون بدم اومده و احساس می کنم جنبه ی تحملم بر جنبه ی لذت بردنم از این موجودات داره می چربه، اونم با اون کلاه‌شاپو و چادرنماز مسخره و احساس خودشیفتگی مفرط. بدم نمیاد بزنم پاک‌شون کنم و از رو صفحه‌ی گیتی برشون دارم. دست خودم نیست، طبیعتم برنمی‌داره که با اونا دم‌خور باشم. اَه! ببین نصیحتم نکن، من خیلی مراعات‌شون رو می‌کنم، ولی آخه اونا هستند که مراعات منو نمی‌کنن، و هزار بارالبته که حوصله‌ی توضیح بیشتر رو هم ندارم، اگه قبولم داری، همین‌جوری قبول کن.

   هیچ‌وقت هم که روزمره‌نویس خوبی نبودم و نشدم، وگرنه الان خاله‌بازی می‌کردیم. نمی‌شه! البته نمی‌تونم بگم که تلاش‌مو کردم. چون نخواستم، دو-سه‌تا چک که خوردم، فکرکردم که این‌جا، تواین عمارت گلفروشی، خاله‌بازی یعنی لخت‌شدن روبروی مردم. تو هم که می‌دونی، من گلاب به روتون 200 ساله که زنده‌ام و دارم نفس می‌کشم. چطور می‌تونم این‌همه پیشرو عمل‌کنم؟ اون هم با تفکراتی که از زمان آل بویه به من تزریق شده؟

اصلن می‌دونی چیه. تو برو. منم می‌رم. چشم بذاریم. هردو. بعد همدیگه رو پیدا کنیم. هردو.

سوک سوک! من بردم.

تو باید چشم بذاری، منم می رم توی گونی برنج قایم می شم، لابلای برنجا. یادت نره منو از اون تو پیدا کن. بعد من و تو همدیگه رو می بوسیم. گوربابای هرچی شمسی‌خانوم و عباس‌آقا و کی و کی و کی.

 سوک سوک! باشه بابا! تو بردی. من جرزن نیستم. 

 

 

نظرات غیرفعال

سین جیم.

اصلن می‌دونی چیه خانمه؟ بذار روشنت کنم:

      یه‌عده می‌گن به این خاطره که سرنوشت هرفردی رو یه جاییش، تو بگو همون پیشونیش، ثبت کردن. نمی‌شه که پیشونیت روعوض‌کنی! می‌تونی؟ پس به فکر تغییر سرنوشتت هم نباش. لابد باهاس بسوزی و بسازی خانمه.

       یه‌عده می‌گن که ما هی داریم می‌میریم و زنده می‌شیم. نه از اون لحاظ بدبختی و اینا که مادرامون هی توی زنجموره‌هاشون می‌گن. ازاین لحاظ که داریم هی بل‌نسبت تناسخ می‌کنیم تو خودمون. واسه همینه که اون بچه‌هه وقتی دنیا میاد پا نداره، اون‌یکی پدر نداره، اون‌یکی اصلا هیچی نداره و فقط یه چشمه و یه دماغ، با یه سولاخ درشت به فاصله‌ی چهارانگشت توی هوا که کار گوش رو انجام می ده. اینا واس همینه که ماها یه راه‌دراز به درازی-بی‌ادبی نباشه یه‌وقت؟- سیاخان شیرازی داریم و هی توش می‌میریم و زنده می‌شیم. می‌گن هر زندگی نتیجه‌ی زندگی قبلیه. می‌گن هر اتفاقی که می‌افته به خاطر خبط ناخواسته‌ای بوده که تو اون زندگی قبلیه کرده بودن و حالا باهاس توونش رو پس‌بدن، که پاک‌پاک برسن به اون ته‌ته راه‌دراز. نمی‌دونم ته‌تهش کجاست خانمه، ولی این‌طوری که اینا هی از آدم فرت و فرت توون می‌گیرن و هی دم به دم مرگش می‌دن، لاید خود‌خود بهشته.

      یه‌عده می‌گن، یه منقاش بیگیر دستت و برو ته‌وتوی اون ذهن وامونده‌ت رو- البت جسارت نباشه! این‌عده این‌حرفا رو به ما می‌زدن نه شوما- همچی خوب وارسی‌کن. ببین مویی لای درزی نمونده؟ قضیه قضیه‌ی همون موی‌زاید ذهنته. اون مویی که تو نمی‌بینیش و حتا نفهمیدی که درومده، باعث می‌شه که سیستوم میستوم فکریت بریزه به هم. هی بترسی. هی ترسات رو زندگی کنی. هی ترسات رو بینویسی و هی اجراشون کنی. حالا یکی نیست از این پدرنامردا بپرسه اصلن توی اون ذهن وامونده‌ی ما درز و مرز چی‌کار می‌کنه و اصلن ما که به ضرب و زور دارویِ تقویتی، چهارتاشوید رو روی‌سرمون نیگرداشتیم و تو سرما و گرما هی داریم با روغن چهارنخود سرمونو مالش می‌دیم که خدای‌نخواسته شیویداش نچّان، واس‌چی باهاس تو ذهن‌مون مو دراورده‌باشه. ولی لابد هست خانمه. لابد توی ذهنت مو دراورده و داره اذیت می‌کنه و خودت حالیت نیست.

      یه‌عده دیگه هم هستن که می‌گن باهاس درس‌بیگیری خانمه. باهاس چی؟! درس‌بیگیری. اینا می‌گن این دنیای‌کوفتی مکتبه. این بدبختیا، درسه. این آدمای رنگاوارنگ و دراز و کوتاه، همه ملاهای این مکتبن. اینا می‌گن چطوره که می‌گن چوبِ معلم گله، هرکی نخورده خُله؟ چطوره که ملای مکتب هرکی یاد نگرفت رو میده فلک کنن؟ چطوره که شاگردای مکتب یکی‌درمیون خوابیدن و کف‌پاهاشون داغ کرده؟ چطوره که ملاهه می‌گه بچه‌جون این کتکا واست خوبه؟ آهان! لابد باهاس به ضرب و زور فلک درسات رو یادبیگیری خانمه.

یه‌عده دیگه هم هستن که می‌گن…

تو چی؟ می‌خوای بدونی واس‌چی این بلاها سرتو اومد؟

واقعن می‌خوای بدونی از اینایی که گفتم،  کیا حرف‌حق رو زدن؟

ولی خانمه، این‌تن بمیره، یه‌بارهم شده که از خودت بپرسی که اصلن اصلن اصلن واس‌چی می‌خوای اینا رو بدونی؟

سوالو اشتباه نپرسیدی وقتی همه‌ی جواباش می‌تونه هم درست‌باشه، هم غلط‌باشه؟

یه سوال دیگه یادت بدم که بپرسی که جوابش همونی باشه که خودت پیدا می‌کنی؟

بپرس: چی‌کار کنم که بهتر بشم؟

      هان؟ پرسیدی؟ حالا جوابشو خودت بده. خودت بهتر از همه می‌دونی. اگه قراره زمینو سولاخ کنی، سولاخ کن. اشتباه بود؟ جوابتو اشتباه فهمیده‌بودی؟ بی‌خیال! دوباره امتحان کن. بپر. لبخند بزن. جیغ بکش. کتاب بخون. زنجموره کن، برو دوستت رو کتک بزن، برو سفر، موهاتو بنفش کن…

      چرا چپ‌چپ نیگام می‌کنی؟ بهت گفته‌بودم که یه جواب داره و سی‌تا جواب برات ریدیف شد؟ نه جونم، همش یکیه، اونم اینه که تلاش واسه زنده‌موندن و زندگی‌کردن حالتو بهتر می‌کنه، نه فقط زنده‌موندن و زندگی‌کردن.

نظرات غیرفعال

نوشته‌های قدیمی‌تر »