آرشیو برای آگوست, 2008

چگونه یک مدیر ناز باشیم؟

با اقتباس از این پست رها: (http://bimokhatab.blogfa.com/post-276.aspx -لینک کردن وردپرس خراب شده!)

1.      جواب سلام ندهید. درحالی‌که دارید روی کاغذ خود با جدیت پروژه‌های جدید ناسا را امضا می‌کنید و بدون آن‌که سربلند کنید با تکان‌سر بفرمایید:”اوم.”

2.      وقتی راه می‌روید و همه‌ی کارمندان تند تند به شما عرض ارادت و سلام دارند، کار شما راحت‌تر است. هر سه‌تا درمیان را جواب‌بدهید. آن‌هم در حالی‌که دارید روی شانه‌ی کت‌تان را می‌تکانید و یا به سقف نگاه‌می‌کنید و یا تازه متوجه شده‌اید که کفش مشکی‌تان را عیال‌تان امروز واکس نزده‌است.

3.      در جلسات تا وقتی‌که نوبت صحبت شما نرسیده‌است، اخم کنید، سررسید شیک خود را خط‌خطی کنید و در آن بعضی از کلمات جسته‌گریخته‌ی صحبت‌های دیگران را به صورت کاملن بی‌ربط بنویسید.

4.      وقتی نوبت صحبت شما رسید، یاد مادربزرگ خدابیامرزتان بیفتید که در حیاط رخت می‌شست و روی بند پهن می‌کرد. همه را بشویید. روی بند هم پهن نکردید نکردید، خودشان انشالله خشک می‌شوند.

5.      از کلماتی مانند: قس‌علی‌هذا، هکذا، علی‌رغم، ترتیبی اتخاذ فرمایید، هامش، مقتضی، انشالله، التماس‌دعا دارند، ذیل، مراتب، جهت، دعاگو خواهندبود، لذا، احترامن، استحضار و غیره در نامه‌هاتان استفاده‌فرمایید.

6.      از احادیثی مانند الاعمال بالنیات، خیرالامور اوسطها، اطلب‌العلم من المهد الی اللحد و … در صحبت‌هاتان استفاده‌کنید و زیاد خاطرمبارک را مکدر مرتبط‌بودن‌شان به بحث نکنید.

7.      هیچ فعلی که با بن آینده‌ی “خواه” صرف می‌شود،بدون ذکر کلمه‌ی “انشالله” نگویید. ربطی به آن‌چه که فکرمی‌کنید ندارد.

8.      وقت اذان هرچندتا مهمان‌خارجی هم که داشته‌باشید، جوراب‌های‌تان را به‌شدت درآورید. دمپایی بپوشید و بروید وضوبگیرید. یادتان‌باشد که آب‌وضو را خشک‌نکنید، که مستحب‌است خودش خشک‌شود. مهمانان‌تان که از فرط خجالت دست و پای‌شان را جمع‌کردند که بروند، اگر مسلمانند که با همان دست‌خیس با آن‌ها دست‌بدهید و اگر مسلمان نیستند، دست‌ندهید چراکه نجس می‌شوید، همین‌طوری از پشت میزتان با آن‌ها بای‌بای کنید.

9.      اشکالی‌ندارد که شما با مهمانان‌های خارجی خانم دست‌بدهید. ولی خدا آن‌روز را نیاورد که کارمندخانم شما بخواهد با مهمان‌خارجی مرد دست‌بدهد. بدون دخالت‌دست و بدون‌ آن‌که به حرام بیفتید، لچک‌ایشان را در ششش تپانده و ایشان را اخراج‌فرمایید.

10.  در مواردی مشابه این مساله، سایر خانم‌های زیردست را به‌جلسه دعوت کنید و دروصف منتی که بر سر آن‌ها دارید و آن‌ها را-با وجود حسادت‌های ذاتی و مکرذاتی و ناقص‌عقل بودن ذاتی و فضای شیطانی ایجادکردن ذاتیی که دارند- استخدام کرده‌اید، سخنرانی مبسوطی ارایه‌فرمایید.

11.  زیاد حمام نکنید. مادرتان راست می‌گوید، لپ‌های‌تان گل می‌اندازد و مردم هم که چشم‌ندارند یک مدیرخوشگل را به‌خودشان ببینند، چشم‌تان می‌زنند خدای‌ناکرده.

12.  یک قبضه محاسن سیاه و سفید جهت فکرکردن لازم‌دارید.

13.  کارمندان خانمی که استخدام می‌فرمایید از حسن‌جمال ‌خدادادی بهره‌مند باشند و شما هربار پس از خروج آن‌ها از اتاق‌تان، در حالی‌که دارید عرق‌تان را خشک می‌کنید با خود بگویید:” فتبارک‌الله الاحسن الخالقین.”

14.  با کارمندان خود جلسه بگذارید و فقط خودتان صحبت‌کنید. هر آدمی که سازمخالف زد شلوارش را با حفظ شئونات‌اسلامی به‌سرش بکشید. هرآدمی که تملق‌گفت در تایید فرمایش‌هایش لبخندفرموده و ریش‌تان را با حرکت‌دورانی ماساژدهید.

15.  اگر کارمندی در یک جلسه‌ی‌خصوصی اعتراض به‌جایی داشت، در پاسخ همان‌طوری که با یک‌دست امضا می‌کنید، با دست دیگر خودتان را بخارانید و مطلقن جواب‌ندهید. اگر افاقه‌نکرد و اعتراضش ادامه‌داشت، کلیدتان را در گوش‌تان فروبرده و مقادیری از تولیدات انبوه گوش‌تان را بیرون‌بیاورید و بادقت بهش نگاه‌کنید. ردخور ندارد. اگر کارمندتان همان‌جا فی‌البداهه و فی‌المجلس یکی-دو دهن بالانیاورد، فورن محل‌کار خود را ترک و به پناهگاه می‌رود.

16.  انگلیسی یادنگیرید. بلاخره یکی از این کارمندهای احمق‌تان درجلسه موجوداست. وقت‌شما بسیار از این حرف‌ها مهم‌تراست. مثال می‌زنم: وقتی می‌خواهید به مهمان خارجی‌تان بگویید که برایش ایمیل می‌فرستید خیلی راحت بگویید:”سیو جی‌میل.” بعد مهمان خارجی‌تان با چشمانی گردشده به کارمندتان نگاه می‌کند. کارمندتان در حالی‌که به دلایل نامعلومی به خود می‌پیچدو دایم کفشش را نگاه می‌کند، برای مهمان توضیح می‌دهد که شما(درحقیقت یعنی خودش)قراراست برایش ایمیل‌بفرستید. شما فکرمی‌کنید که مهمان خارجی‌تان از این‌که شما کلمه‌ی جی‌میل را به کار برده‌اید کف کرده‌است. شما اصلن نمی‌دانید جی‌میل یعنی‌چه، فقط فکر می‌کنید همان ایمیل است، ولی باکلاسش.

17.  اخطار می‌دهم که کامپیوتر یادنگیرید. پیش مهندسانی که با شما جلسه دارند به کارمند از خجالت عرق‌کرده‌تان بگویید:”این کاغذا رو روی سی‌دی با ویندوزت چاپگر کن.” و جوری به مهندسان عالی‌رتبه نگاه کنید که یعنی:”های عامو! فکرنکنی مو کامپیوتر بلت نیستُما.”

18.  کارمندانی خود را به سه‌دسته تقسیم‌کنید:

. کارمندان خنگ.

. کارمندان بی‌آبرو و دعوایی.

. کارمندان کاری.

دیگر کارخاصی نمی‌خواهد بکنید. کارهای مربوط به کارمندان خنگ و کارمندان بی‌آبرو را در کازیه‌ی کارمندکاری بچپانید.

19.  کارهای محیرالعقول بخواهید. مثلن از کارمندتان بخواهید که در عرض یک ساعت یک گزارش 40 صفحه‌ای تحویل دهد. بعد که با صورت خط‌خطی و چشمان به‌درآمده گزارش را تحویل‌داد، بدهیدش به ابوی‌زاده- که برای کنکور آماده می‌شود و چرک‌نویس لازم دارد طفلک- که از پشت کاغذها استفاده کند.

20.  وقت‌هایی که کارمندکاری از برابربودن دستمزدش با کارمندهای خنگ و بی‌آبرو ناراحت است، با ذکر خاطرات خانوادگی و یا خاطرات جنگ خود، اورا مورد تفقدخاص قراردهید.

21.  وقتی کارمند کاری‌تان راهی تیمارستان می‌شود، آن کارهای تعریف‌شده برای آن کارمند را بلااستفاده و اسراف در بیت‌المال تلقی کرده، آن‌ها را کلن از سیستم کاری خارج کنید.

22.  در برابر مدیرعامل هرکاری که ازتان برآمد انجام دهید. تعظیم کنید. دستش را ماچ‌کنید. اگر لبخند زد صورتش را هم ماچ‌کنید. وقت ماچ‌کردن لب‌های‌تان را حتی‌الامکان غنچه‌کنید. ماچ‌تان کمی خیس‌باشد. از حسن‌جمال و کمالش بگویید. جوری به او نگاه‌کنید که مهمانان خارجی در مورد روابط پنهانی شما فکرهای بدبدی به ذهن‌شان بیاید. وقتی از اتاق مدیرعامل بیرون می‌آیید، دست‌تان را روی سینه‌تان بگذارید و با سری خم عقب‌عقب از در خارج‌شوید.

                                                                                               و من‌الله التوفیق

(15) دیدگاه

من استاندارد نیستم.

مادرم تا وقتی‌که در خانه‌اش بودم عقیده‌داشت که من به اندازه‌ی کافی کار نمی‌کنم. از وقتی‌که ازدواج کرده‌ام عقیده‌دارد که من بیش‌ازاندازه کار می‌کنم. به زعم او دختر‌خوب، دختری است که ابراز لطف‌هایی بیش‌ازاندازه و گلایه‌هایی در حد صفر داشته‌باشد.

پدرم عقیده‌دارد که من بیش‌ازاندازه هوش دارم، ولی به‌اندازه‌ی کافی پشت‌کار ندارم. دخترخوب به زعم او دختری است که مدارج‌ ترقی را –صرفن در دانشگاه- یکی پس از دیگری گذرانده‌باشد و عنوان تحصیلی‌اش قابل مطرح‌کردن درجمع باشد.

مادرشوهرم عقیده‌دارد که من به‌اندازه‌ی کافی تمیز و مرتب نیستم و از من می‌پرسد که آیا شوهرم را به دکتر برده‌ام و برایش سوپ پخته‌ام؟ آیا قرص‌هایش را خورده‌است؟ به‌زعم او عروس خوب وجودندارد و با یک‌درجه تخفیف، عروس‌خوب عروسی‌است که سرزا رفته‌باشد.

فرزندم عقیده‌دارد که من به‌اندازه‌ی کافی آرام نیستم و بیش از‌اندازه هیجان‌زده ام. مادرخوب به‌زعم او مادری است که شیک و درعین‌حال عقب‌افتاده باشد و همیشه درخدمت باشد و همیشه لبخند بزند و در مورد خودش هیچ حرفی نزند.

خواهرم عقیده‌دارد که من بیش‌ازاندازه به مادرم شبیه هستم و دارم او را تکرار می‌کنم. خواهرخوب به زعم او خواهری است که او را در جفتک‌اندازی‌های جوانانه‌اش پوشش رسانه‌ای دهد و وقتی مادر و پدر فهمیدند، تمام تقصیرها را به‌گردن بگیرد.

دوستم عقیده‌دارد که من بیش‌ازاندازه خوشبخت و موفق و زیبا هستم. دوست خوب به‌زعم او دوستی است که زشت باشد، احمق‌ باشد و همیشه گریه‌کند.

همکارم عقیده‌دارد که من بیش‌ازاندازه کار می‌کنم. همکار خوب به‌زعم او همکاری است که کارهایش را انجام‌ندهد و با رییس دعواکند، تا او هم که کارهایش را انجام نداده‌است اما با رییس دعوانکرده، یک امتیاز مثبت داشته‌باشد.

*

من اما، صبح‌های‌زود که کلاغ‌ها و بلبل‌ها در کنار پنجره‌هامان تمرین آواز می‌کنند، آن‌وقتی که هنوز هیچ‌کسی ماشین اندازه‌گیریش را روشن‌نکرده، می‌ایستم پشت پنجره. روی پشت‌بام‌های پر از هاشورهای نامرتب و پراز خطوط بران را نگاه می کنم. روی دیش‌ها ضربدر خورده‌است. آن‌دورها چهار هواکش هستند که کنار هم ایستاده‌اند.

 

فکر می‌کنم که آن‌ها هم‌دیگر را دوست‌دارند. فکرمی‌کنم که آن‌ها اعضای یک گروه هستند. فکرمی‌کنم اندازه‌های آن‌ها برای گروه مهم‌نیست. آن‌ها باهم با هراندازه‌ای که دارند، یک گروه عاشق هستند…

اصلن فکرمی‌کنم که آن‌ها هم‌اندازه هستند.

همه پشت‌سرم ایستاده‌اند و نچ‌نچ می‌کنند و عقیده‌دارند که اصولن مشکلات اندازه‌گیری من از همین اول‌صبح شروع می‌شود.

(10) دیدگاه

“اینه معنی روزمرگی.”

چندوقت بود که یک جور افسردگی موذی پنهان داشتم که تا کنترل کش‍ تمبون روحیه م درمی‍ رفت، عینهو بی‍تربیتی بچه می زد بیرون و تا به خودم بجنبم و دو تا تک‍ سرفه در تایید فرمایشات عقل داشته باشم، چشمام خیس گریه می شدن و تا بیام به خودم بیام، دوس‍ه نفر رو توی ذهنم به قتل رسونده بودم، که اولیش خودم بودم. این روزها روسای جدید و گزارش‍‍ های جدید هم منو به کارشدید واداشته بودن که علی رغم انتظارم نتونسته بود این افسردگی رو به مزمن شوندگی منو درمون کنه. حالم خوب نبود و کل دنیا برام شده بود یه ‍ چیزی تو مایه های همون دمپایی توالت‍مون که معرف حضور همه هست. امروز سرکار نرفتم. از صبح تا حالا تو خونه بودم و 6 کیلو و نیم گوجه رو پوره کردم و پختم، 6 کیلو پیاز رو سرخ کردم(لابد برای پیازداغ یه هیات) و 4 کیلو سبزی‍ آش جهت امساک ماه‍ رمضون پاک کردم و خردکردم. دریافتم که وقتی سرما خورده ایم و آبریزش بینی داریم، به جای اون که 300 بار خونه رو دور بزنیم و بریم از توی سالن دستمال برداریم، دستمال کاغذی رو بذاریم بغل دست‍ مون بهتره. دریافتم که هروقت دلم می‍ خواد بزنم رادیوفردا رو خردکنم، ترانه ی قشنگی پخش می کنه. کارکردم. کارکردم.

خواستم پوره ی هندونه هم درست کنم که کمرم با التماس ازم خواست که به این جوزدگی پایان بدم.         

کارهام که تموم شد، عصر، خواستم املتی رو که قولش رو از صبح به خودم داده بودم بخورم که برق رفت. هم‍‍زمان بعد از چندروز بختم هم باز شد و خواستم با کل و بشکن برم دستشویی که رییسم زنگ ‍زد. خواست تا  شب توی خونه کاری رو انجام بدم و براش ایمیل کنم و کمی بابت مرخصی امروزم دماغم سوخت. این‍پا اون پاکنان بهش قول‍مساعد دادم و گوشی رو گذاشتم و به سمت دستشویی دویدم. به نظر من می بایست مثل همه جای خونه مون دستشویی مون هم پنجره داشت. خدا رو شکر کردم که سیفون با برق کار نمی‍‍‍‍‍ک‍نه. جوگیر بودم و فکرکردم دوتا فحش به مادر ادیسون هم بدم. فحش دادم. شبحی در کاشی های دستشویی پدیدار شد. فکر کردم مادرادیسونه و ترسیدم. نبود. عکس خودم بود.

نشسته ام. دارم کیوسک گوش می دم. چقدر دوست شون دارم. خونه هنوز بازار شامه. بهترین صداخفه کن دنیا در گوش من نصبه. ولی البته نه گوش درونی. نشسته ام و گوش می دم. انگار اشتباه نمی کنم. اونی که داشت توی ذهنم داد می کشید ساکت شده. خواهرم می خنده و می گه:” تو روحیه ی کُلفــَتی داری!” شاید. ولی اشتباه نمی کنم. انگار امروز خوبم. شاید هنوز هم جوزده ام. نمی دونم. اون قدر جوزده ام که دلم می خواد مثل دوستان(!) تمرین دموکراسی داشته باشم و امروز کامنت دونی اون بالا باز باشه و اونقدر بیشتر جوگیرم که می خوام غیرتاییدی باشه. پشت سر هم حرف نزنین و از زندگی خصوصی تون ننویسین. البته برای من مهم نیست اگه برای خودتون مشکلی نباشه که دیگران ببینن.

-          عنوان برگرفته از یکی از ترانه های کیوسک. ‍‍

- می بینین که وردپرس هم جوگیره. شیوه ی نگارش رو حظ می برین؟

(22) دیدگاه

ما رسم داریم-4.

اخوی این رسم را هم باید به جای‌آوری وگرنه از ما نیستی: این که یک‌جایی وسط‌های راهت بیفتی، که یعنی نمی‌توانی، که هی استراحت‌کنی، که هی بشکن‌بزنی و بخوانی:”سخت می‌گیرد جهان بر مردمان سخت‌کوش”، که بسته به اندازه‌ی قدت، یا رودررو به‌صورت مردمان سخت‌کوش بی‌شعور تف‌بیندازی، یا پنهانی سرراه‌شان چاله‌ای بکنی.

نظرات غیرفعال

ما رسم داریم-3.

رسم بر این‌است که که تو شدیدن ایرانی باشی اخوی. که با متوسط ِچهره‌ای نه‌چندان زیبا و متوسطِ قدِ نه‌چندان بلند و متوسط ِآی‌کیوی ِنه‌چندان درخور، نژاد‌ برتر جهان باشی، که یکه‌بودنت را بر سر عالم امکان منت‌بگذاری، که از هرکوی و برزنی در پشتِ‌کوه قاف که سر برآورده‌باشی، خون خالص ایرانی در رگانت باشد و حتا یک قطره از عرب وام نگرفته‌باشی، که وقتی درپاسخ ناسزاهایت خدای‌ناکرده ناسزایی می‌شنوی چندهزارسال تمدن پدرانت را به‌زور در حلق دیگران بتپانی، که شش‌دانگ هنر را به‌نام خود زده‌باشی و بس، که وقت رجزخوانی رستم باشی و وقتِ عمل شیرعلم، که وقت زایش مادرت با پرچم رسالت “پارسی سره صحبت کردن” از کُنه شکمش درآمده‌باشی و هی چوب‌پرچم کذایی را فروکنی به‌هیکل کسانی که نان ندارند بخورند و به سرنوشت سگی خود فحش داده‌اند:”کثافت”، و نه:”پلشت”.

نظرات غیرفعال

ما رسم داریم-2.

نه اخوی! رسم بر این است که به رنگ چشمانت، ابعاد جیب پدرجدت، مارک شلوارت، جغرافیایی که درآن متولد شدی، تعداد و محل سفرهای خارجت و ماشینی که می‌رانی، افتخارکنی. که آن پرچم‌انسانیتت به‌زعم دیگران چندمتر پارچه‌ی مضحک باشد که به‌درد زیرشلواری مامان‌دوز هم نمی‌خورد.

نظرات غیرفعال

ما رسم داریم.

اخوی! رسم براین ‌است که تو غم‌هات را نُت کنی، که باحرارت گیتاربزنی، که وقتی سر از گیتار برمی‌داری خیس گریه باشی، که از رادیوپیام پخش‌شود، که یک راننده‌تاکسی درترافیک اتوبان‌همت درحال گرداندن انگشت‌چاقش در سوراخ‌دماغ مرتبط، آن‌را بشنود یا نشنود.

نظرات غیرفعال

نوشته‌های قدیمی‌تر »