امروز بهصورت غیرمترقبه چندتایی از نوشتههای خودمان را مطالعه فرمودیم… این مقولهی وبلاگنویسی عجب مقولهی جوادی میباشدها! راستش را بخواهید، از آنموقع تاکنون حالمان دگرگون گشتهاست. اندیشه نمودهایم که اصولن ازبرای چه داریم اینهمه تشعشع از خودمان متصاعد میفرماییم و اصولن ما از کی تا بهحال اینهمه جواد بودهایم و خودمان خبرنداشتهایم. از همانموقع تاکنون نیز به شیوهی اجدادخودمان از درک این معنایعظیم سر در جیبمراقبت فروبردهایم، نعوذبالله و بلاتشبیه همچون پیامبری که الهامی دریافت میکند. بای دِ وی، میرویم کمی برای خودمان کشکبسابیم و در بحرتفکرغرقگردیم و کمی از برای دلجواد خودمان گریهکنیم، این اهل و عیال و اغورمنقلمان را هم با خودمان میبریم که کمی آسایش داشتهباشید.
در پرانتز:) البته زیاد جدی نگیریدها… ما کش مراقبهمان زود درمیرود و بعد از پنجدقیقه غور و تفکر اصولن و ازبیخ یادمان میرود که داشتهایم مراقبه میفرمودهایم، مستراح تشریفداشتهایم، در حال تناولغذا بودهایم، داشتهایم از برجهایتهران پرت میشدهایم یا که چه؟ شما چطورید انشالله؟ الحمدلله.(
بی ربط: پرانتزش عمدی چپکی است. خواستیم کمی آوانگارد عملفرماییم. صوبتیه؟