آرشیو برای سپتامبر, 2008

ما مثبت اندیشان.

بهش می‌گم:”مردحسابی! تو که الان واسه خودت یال‌وکوپالی به‌هم زدی و روی سیبیلت خود شاه نقاره‌می‌زنه چرا؟ تو چرا رفتی اون‌گوشه خودتو جمع‌کردی و می‌ترسی؟ منو بگی جیغ‌بکشم و رو صورتم ناخن‌بکشم یه‌چیزی، ضعیفه هستم و عقلم ناقصه و لچک به سرمه و مخم آفتاب‌مستقیم نخورده و حق‌دارم این‌طوری کنم و نمی‌کنم و دارم می‌جنگم، تو چرا همچین‌وهمچون می‌کنی؟”

بهم می‌گه:”آخه شمسی‌خانوم، تو که نمی‌دونی، عینهو لشکرکفار از شمال و جنوب می‌ریزن و عینهو مغول می‌تارونن و عینهو عذاب‌الاهی می‌سوزونن و می‌برن. سیبیل من چه‌توفیری تو اصل‌قضیه می‌کنه؟”

خداییش شوما که همه‌تون ماشالله به هیکل‌تون باشه، ده-بیست سال از من بزرگ‌ترین، تاحالا یه‌همچین مسوول مبارزه‌باافکارمنفی دیده‌بودین که زهره‌ش هی دم‌به‌دم آب بشه و هی ما بخوایم تو حلقش آب‌طلا بریزیم؟ اصلن غلط‌کردم از روزاول گول اون هیبتش رو خوردم و استخدامش‌کردم و گذاشتم بره تو مخم براخودش دستک و دنبک راه‌بندازه. نمی‌دونم مهره‌ی‌مار داره یا چی، که همه‌ی آدمای مخم هم حرف اینو می‌خونن و از من هم حساب نمی‌برن. واس‌همین اگه هم بخوام اخراجش بکنم، می‌ترسم همه‌ی آدمای این مملکت‌مغزم شورش‌کنن و بزنن سیم‌های مغزم رو جابجا وصل‌کنن و ما آخرعمری کارای عجیب و غریب ازمون سربزنه. خلاصه دردسرت‌ندم، مث یه‌حیوون زحمت‌کش موندم تو گِل و دستم رو زدم زیر‌چونه‌م و دارم به این مردک خرس‌گنده دل‌داری می‌دم. تا خدا چی قسمت کنه و کی صبر من تموم‌شه و بزنم لهش کنم.

(16) دیدگاه

مسالةٌ.

والله خواهرجون خدا به‌دور مسلمون به‌نور، منم گوش‌شیطون کر، از وقتی‌که دست چپ و راستم رو همین‌جوری الله‌بختکی شناختم، مث شوما لچک به‌سربودم، مث شوما دلم غنچ‌می‌زد وقتی‌که النگوهام رو به‌رخ جاری فقیرم می‌کشیدم، مث شوما کلام مادرشوهرم با اون سن و سالش منعقدنشده، جوابش رو گذاشته‌بودم تو کاسه‌ش، مث شوما از غیبت‌کردن و گناه‌مردم رو شستن خوشم می‌اومده، مث شوما از ریخت همه‌ی لچک‌به‌سرای دیگه جز خودم بدم می‌اومده، مث شوما واس هربلایی واس‌خودم تخم‌مرغ شکوندم، مث شوما هرجا تونستم درمورد مردم قضاوت‌کردم، مث شوما دروغ نقل و نباتم بوده، مث شوما هیچ‌وقت خیر کسی رو نخواستم، مث شوما این دلمو اگه می‌خواستم زیر آب‌توبه بگیرم چرکابه‌ش دنیا رو برمی‌داشته، ولی به خداوندی‌خدا هرجوری چرتکه می‌ندازم، نمی‌فهمم چطوریه که شوما روزه رو می‌گیری و بعدش همه‌ی این کارایی رو که من می‌گم هم می‌کنی و بعدترش از اونایی که روزه نمی‌گیرن و خودشونو سبک نمی‌کنن و دارن جلوت غذا می خورن، ایرادمی‌گیری که جلوت غذانخورن که تو روزه‌ت به‌حروم نیفته؟ یه‌جورایی خاک‌توسر اون روزه‌ی‌تو نیست؟ تن‌شمسی رو روی‌تخته شُستی و کفن‌کردی، شوما که حساب و کتاب عدد ثواب و عذاب از خود عرش اعلا سفارشی به دستت رسیده، در ِگوشم می‌گی که عذاب و ثواب این روزه‌ و این کارات رو که از هم کم‌می‌کنی، چیزی هم تهش واست می‌مونه که شب تو خوابت بری به دل‌خوشیش سق‌بزنی یا نه؟

 

(14) دیدگاه

سفرنومه.

والا خواهرجون، بلا به‌دور، آفتابه به‌پنجره،  اول اینو بی‌ربط بگم: صبح بعد از سحری‌خوردن هول‌هولی، هرکاری می‌کردم خوابم‌نمی‌برد. همچی خوب که تو وجودخودم غورکردم دیدم که گردنم چنون بسته به‌هم که خم نمی‌شه و سرم یه‌ساعته که تو هواست و متکای بیچاره همین‌جوری درهجر زلفای‌من مونده‌معطل. حالا می‌خواستم از همین تریبون بگم:”گردن‌جان، اگه راست می‌گی اون‌وقتی که دارن می‌زنن تو دماغ صاحابِ دربه‌درت، شاخ و شونه بکش. نه مث الان که تا بهت می‌گن پیشته، عینهو سبیل صولت‌خان کج می‌شی و عینهو پل‌صراط ما گنه‌کارا نازک می‌شی. والله. زورت به من و متکای شکم‌پاره رسیده؟”

     گفتم که بدونین منم گردن دارم. اونم نه این‌قدر اون‌قدری که خدا خوشش بیاد، بلکه این‌هوا.

     واما، تو این مدتی که گل‌فروشی -باد واسش خبرنبره- بسته بود، رفته‌بودیم شیراز و از طریق آبجی‌کوچیکه یه‌جاهایی رو که تو اقامت 12 ساله‌ی شیراز کشف نکرده‌بودم، برام با رمل و اصطرلاب کشفوندن، که اجرشون با امام‌غریبان. منم بارخاطرم پیش شوما بود و گفتم بیام چندتا عکس بذارم که ببینین.

     این عکسای مدرسه‌ی خانه. در حقیقت حوزه‌ی‌علمیه است. حالا خواهری که شوما باشین ما ضعیفه‌ها هم لچکای کوتاهِ رنگی‌رنگی سرمون بود و خودمون دیگه شیطان مجسم بودیم و هی معصیت می‌کردیم تو خودمون. در مدرسه رو که فشاردادیم، یه آخوند پشت‌در بود. همه‌مون از جماعت‌ذکور و اناث دست‌وپامون رو گم‌کردیم و خان‌داداش در کمال‌تملق سلام‌غرایی تحویل حاج‌آقا داد و از صمیم‌قلب آرزوکرد که نمازوروزه‌هاشون قبول‌باشه و از حاج‌آقا رخصت‌خواست که بریم مدرسه رو ببینیم. حاج‌آقا هم با خوش‌رویی جواب‌داد و در رو کامل برامون بازکرد و ما با سروشکل نه‌چندون مقبول واردشدیم. ولی راستش رو بخواین کسی نه نگاه‌مون می‌کرد و نه تعجب‌می‌کرد. عجب مدرسه‌ای. به‌خدا اگه من اون تو بودم، با همین لچک‌به‌سری و ناقص‌عقلیم دکترایی‌چیزی از خودم می‌دادم بیرون. والله. رو درختای خرماش پرنده‌ها غوغا کرده بودن و خرماها انگار تیول پرنده‌ها بود و لاغیر و تو هواش پر از صفا بود. من بوی صفا رو از دور می‌شناسم و غلط نمی‌کنم… خود ِخود ِخود ِخودش بود.

 

 

    اینا هم مسجد نصیرالملک. اولین‌بار بود که توی یه مسجد می‌دیدم که کاشی‌های صورتی‌رنگ به‌کار برده بودن. چه کنیم، ما هم ندیدبدید از آب دراومدیم، خلقت خداست، نمی‌شه که ایراد گرفت ماه‌رمضونی، می‌شه؟

    اینم درمسجد و دق‌الباب‌هاش. راستی دق‌الباب مخصوص مردا و چپی دق‌الباب مخصوص لچک‌به‌سرا. هم شکل‌شون با هم فرق داره و هم صداشون. اون زمانا اگه کسی که درمی‌زد زن بود از دق‌الباب سمت‌چپ استفاده می کرد که زن در رو به‌روش باز کنه و برعکس. مث این وقتا که آخرالزمون نشده بود که هرکی هرکی باشه.

 

      این یه امام‌زاده بود در ابعاد یه‌وجب در یه‌وجب! توی همون مسجد نصیرالملکه. جزو با جمال‌ترین امام‌زاده‌هاییه که من دیدم. از گلای شمعدونیش یادگاری برداشتم و الان توی یه‌لیوان آب پشت پنجره‌ی مطبخ‌مون دارن آفتاب می‌خورن. به‌دل سیاه شیطون لعنت‌بفرست. خیلی عکس گرفتیم ولی چون توی همه‌شون خودمون هم هستیم، نذاشتم. می‌دونین که، گفتن نداره، چشم شور زیاده و ما هم تعریف از خود نباشه خوشگل و بانمک…

(15) دیدگاه

من مریضم.

- گیجم. از اینهمه نفرتی که یهو سربازکرد و فوارهزد و الان هم تموم زندگیمن بوی نفرت و گه گرفته. میدونی چی میخوام بگم؟

- هوم…

- نمیتونم باور کنم. انگار اونیکه فحشخورد، اونم به خاطر آدمایی که هیچوقت بهشون فکر نکردهبود، من نبودم. ولی هربار که یادم میاد اونی که میخواست حرفبزنه و نشد و فحش‌خورد خودم بودم. می‌شنوی چی می‌گم؟ خیلی عجیبه. یه‌جورایی انقلاب شده‌بود انگار و من نفهمیده بودم. یه‌جورایی یه‌آدمایی بالارفتن و یه‌آدمایی پایین اومدن. اونم طبق قوانینی که کشف نمی‌شن هیچ‌وقت.

- هوم…

- می‌دونی چیه؟ بعضی‌وقتا انگار آدما قبل از مرگشون می‌میرن. خیلی سخته… چه خودت یه‌زمانی ناغافل مرده‌باشی و هنوز داری راه می‌ری، ‌چه اونی که فکر می‌کردی زنده‌است، مرده باشه و نتونی این‌رو به هیشکی ثابت‌کنی. نه؟

-…

- ولی بازم انگار مرگ‌دیگران برای آدم سخت‌تر از مرگ خودشه. این‌که ببینی که اون آدمی که داره می‌گه و می‌خنده مرده است و نتونی ببری خاکش‌کنی و نتونی سرقبرش گریه‌کنی. همین‌جوری راست راست که داره راه می‌ره، بگنده و تجزیه‌بشه و خودش فکرکنه زنده است و همه فکرکنن زنده است و تو وایسی پیشش و باهاش عکس‌بگیری و دست‌بندازی گردنش و بخندی و به مهمونی دعوتش کنی و براش مهمونی بدی و اون همیشه مرده باشه. خوش به‌حال تو که راستکی مردی. خوش به‌حال من که حداقل تو برام راستکی مردی.

- آره. خوش به‌حالت.

- بعدش می‌بینی که ای‌بابا! خودت هم که خیلی‌وقته مردی. همش داری آوازای‌درپیت می‌خونی و حرفای صدتایه‌قاز خنده‌دار می‌زنی. به‌موقع ازدواج می‌کنی، کار خوبی داری، ‌وضعیت زندگیت آبرومنده،‌ به‌موقع بچه‌دار می‌شی و اونا هم یا دکتر می‌شن یا مهندس و همه‌باهم خوشبخت می‌شین. ولی اون‌چیزی که همیشه قلبت رو فشارمی‌ده، یه زمانایی یادت‌میاد که هیشکی زنده‌نیست که بشنوه. اون‌قدر نمی‌گی که بوی‌گند خودت هم همه‌جا رو پر می‌کنه.

-…

 

—————————————————————

این‌پا اون‌پا کردم. سردم شده‌بود. هنوز روی قبرخالی خمیده‌بود و نجوامی‌کرد. صداش‌کردم. مثل همیشه‌ای که بیماریش عود می‌کرد محل‌نذاشت. می‌ترسیدم. اگه می‌فهمیدن توی راه‌بیمارستان اوردمش قبرستون، برام خیلی مسوولیت داشت.  هیچ‌کدوم از روسای تیمارستان هم این دلیل من رو نمی‌پذیره که  یه دیوونه برای نجوای با یه‌قبر عربده کشیده‌ و التماس کرده‌. رفتم طرفش و دوباره صداش‌زدم. دوباره نشنید. طنابی رو که دورش بسته‌بودم کشیدم. بلندنشد. به‌زور روی زمین کشیدمش تا آمبولانس. مثل لاشه سنگین بود و هنوز نجوا می‌کرد. به آمبولانس که رسیدم، خسته و عصبی شده‌بودم و وقتی می‌خواستم هلش بدم توی آمبولانس،‌یه‌لگد هم به ماتحتش زدم. افتاد توی آمبولانس. مثل گوسفندقربونی. بستمش به تخت. در آمبولانس رو قفل‌کردم و رفتم پشت‌رل نشستم. ننه‌م همیشه می‌گفت که کار توی دیوونه‌خونه اومد نداره و یه‌جورایی شاش و گه آدم قاطی می‌شه… باید بعد از این که مریض رو به تیمارستان می‌رسوندم، می‌رفتم این‌حرف ننه رو طلا می‌گرفتم.

(15) دیدگاه

نه اخوی! این‌که من اون چیزهایی رو که تو می‌دونی نمی‌دونم، نباید باعث خشمت بشه. اگه من مث‌تو خوب و پاک و خالص باشم، اگه مث‌تو دانای‌کل باشم و تموم داستان‌های دنیا از زبون‌من روایت‌بشن، اگه مث‌تو بتونم انحصار صادرات احکام‌کلی رو در مورد هر”قشر” دردست داشته‌باشم، اگه مث‌تو بتونم سر بلند کنم و باافتخار به‌تموم داشته‌هام نگاه‌کنم، اگه مث‌تو بتونم به‌جرات ادعاکنم که جزو بهترین فرزندان آدم ابوالبشر بوده‌ام، اگه در هر بحث و صحبتی صاحب‌ادعا و صاحب‌نظر باشم، اگه مث‌تو اعتمادبه‌نفسم کوه باشه، اون‌وقت هیچ فکرکردی که بعدازظهرهای‌داغ  که بی‌حال به مخده تکیه می‌دی و انگشتت رو بالذت توی سوراخ گل و گشاد دماغت می‌گردونی، چطور باید از خودت راضی‌باشی، وقتی‌که مبنای مقایسه‌ت-من- مث‌خودت خوب و خالص و کاملم؟ اصلن اینا به‌کنار اخوی، هیچ فکرکردی که اگه من مث‌تو کامل باشم، جوری‌که حتا نیاز به راهنمایی توهم نداشته‌باشم، تو اصلن می‌خوای درمورد چه‌چیزی فکر‌کنی، حرف‌بزنی، دادبزنی؟ من که خودم هم می‌دونم چقدر ناقص و بدبختم، تو هم که می‌دونی چقدر خوبی، پس وقتی‌که داری به سر من مشت می‌کوبی، زیاد خون‌خودت رو کثیف‌نکن اخوی، یه‌جورایی هرچی بالابری و پایین‌بیای و خودتو به زمین بکوبی، مدیون این حماقت منی.

(22) دیدگاه

به من بگویید چه کنم؟!

تو رو به‌جون هرکسی که دوست‌دارید، راهی به من نشون بدین که من بتونم بیشتر از چهارثانیه روی مساله‌ای تمرکزکنم و مغزم نره رو اسکرین‌سیور. اصلن هرکی یه راه خوب پیشنهاد کرد منو تا آخرعمر بنده‌ی خودش کرده . والله! مهریه رو کی داده کی گرفته؟

پیشاپیش از الطاف حضرات موتوچّکرم.

(19) دیدگاه

حوض آسمان.

این عکس بر‌می‌گرده به عید، باغ‌ارم شیراز. خیلی شبیه خواب‌های منه که ماهی‌هاش توی‌آسمون شنا می‌کنن. البته خواب‌های من هم کیفیت‌شون بهتره و هم رنگارنگ‌ترند.

(در ادامه هم خواستم یکی از این تصاویر زن‌های چاقی را که هرچشم‌شون سه‌تا مژه داره و یه خال‌گوشتی سیاه هم بالای لب‌شون دارن و صنف‌محترم راننده هلاک‌شون هستن، بکشم و بذارم این‌جا که باهم بخندیم… که هرچی می‌کشیدم خیلی شبیه خودم می‌شدن. فعلن شما همین‌جوری الکی و بدون‌تصویر بخندین تا من برم یه‌کم گریه‌کنم به‌حال این سر و صورتی که دارم…)

(18) دیدگاه

نوشته‌های قدیمی‌تر »