والا خواهرجون، بلا بهدور، آفتابه بهپنجره، اول اینو بیربط بگم: صبح بعد از سحریخوردن هولهولی، هرکاری میکردم خوابمنمیبرد. همچی خوب که تو وجودخودم غورکردم دیدم که گردنم چنون بسته بههم که خم نمیشه و سرم یهساعته که تو هواست و متکای بیچاره همینجوری درهجر زلفایمن موندهمعطل. حالا میخواستم از همین تریبون بگم:”گردنجان، اگه راست میگی اونوقتی که دارن میزنن تو دماغ صاحابِ دربهدرت، شاخ و شونه بکش. نه مث الان که تا بهت میگن پیشته، عینهو سبیل صولتخان کج میشی و عینهو پلصراط ما گنهکارا نازک میشی. والله. زورت به من و متکای شکمپاره رسیده؟”
گفتم که بدونین منم گردن دارم. اونم نه اینقدر اونقدری که خدا خوشش بیاد، بلکه اینهوا.
واما، تو این مدتی که گلفروشی -باد واسش خبرنبره- بسته بود، رفتهبودیم شیراز و از طریق آبجیکوچیکه یهجاهایی رو که تو اقامت 12 سالهی شیراز کشف نکردهبودم، برام با رمل و اصطرلاب کشفوندن، که اجرشون با امامغریبان. منم بارخاطرم پیش شوما بود و گفتم بیام چندتا عکس بذارم که ببینین.
این عکسای مدرسهی خانه. در حقیقت حوزهیعلمیه است. حالا خواهری که شوما باشین ما ضعیفهها هم لچکای کوتاهِ رنگیرنگی سرمون بود و خودمون دیگه شیطان مجسم بودیم و هی معصیت میکردیم تو خودمون. در مدرسه رو که فشاردادیم، یه آخوند پشتدر بود. همهمون از جماعتذکور و اناث دستوپامون رو گمکردیم و خانداداش در کمالتملق سلامغرایی تحویل حاجآقا داد و از صمیمقلب آرزوکرد که نمازوروزههاشون قبولباشه و از حاجآقا رخصتخواست که بریم مدرسه رو ببینیم. حاجآقا هم با خوشرویی جوابداد و در رو کامل برامون بازکرد و ما با سروشکل نهچندون مقبول واردشدیم. ولی راستش رو بخواین کسی نه نگاهمون میکرد و نه تعجبمیکرد. عجب مدرسهای. بهخدا اگه من اون تو بودم، با همین لچکبهسری و ناقصعقلیم دکتراییچیزی از خودم میدادم بیرون. والله. رو درختای خرماش پرندهها غوغا کرده بودن و خرماها انگار تیول پرندهها بود و لاغیر و تو هواش پر از صفا بود. من بوی صفا رو از دور میشناسم و غلط نمیکنم… خود ِخود ِخود ِخودش بود.


اینا هم مسجد نصیرالملک. اولینبار بود که توی یه مسجد میدیدم که کاشیهای صورتیرنگ بهکار برده بودن. چه کنیم، ما هم ندیدبدید از آب دراومدیم، خلقت خداست، نمیشه که ایراد گرفت ماهرمضونی، میشه؟



اینم درمسجد و دقالبابهاش. راستی دقالباب مخصوص مردا و چپی دقالباب مخصوص لچکبهسرا. هم شکلشون با هم فرق داره و هم صداشون. اون زمانا اگه کسی که درمیزد زن بود از دقالباب سمتچپ استفاده می کرد که زن در رو بهروش باز کنه و برعکس. مث این وقتا که آخرالزمون نشده بود که هرکی هرکی باشه.


این یه امامزاده بود در ابعاد یهوجب در یهوجب! توی همون مسجد نصیرالملکه. جزو با جمالترین امامزادههاییه که من دیدم. از گلای شمعدونیش یادگاری برداشتم و الان توی یهلیوان آب پشت پنجرهی مطبخمون دارن آفتاب میخورن. بهدل سیاه شیطون لعنتبفرست. خیلی عکس گرفتیم ولی چون توی همهشون خودمون هم هستیم، نذاشتم. میدونین که، گفتن نداره، چشم شور زیاده و ما هم تعریف از خود نباشه خوشگل و بانمک…


