آرشیو برای اکتبر, 2008

نیمکت.

راستش رو بخوای خیلی‌وقته که گم شدم. هر روز صبح تموم‌شون رو جمع می‌کنم، می‌ریزم توی کیفم و بغل می‌کنم و میام اینجا می‌شینم. یکی‌یکی درشون میارم و پهن‌شون می‌کنم روی نیمکت و می‌ذارم نگاشون می‌کنم. حالا، بسته به وضعیت‌هوا، اونا هم همون‌جوری که دارن منو نگاه می‌کنن و پلک می‌زنن، یا بارون داره روشون می‌باره یا برگ‌پاییزی. سردم می‌شه بعضی‌وقتا، گرمم می‌شه، هوا رو نمی‌شناسم، دلم می‌خواد شعربگم و نمی‌تونم، یه داستانی می‌خواستم برات تعریف کنم که یادم رفته، یه سازی بلد بودم بنوازم که می‌دونم تا ببینمش می‌شناسمش، یه نقاشیی کشیدم که یه‌جایی روی یه‌دیواری آویزونه و حتمن یه‌روزی پیداش می‌کنم و بهت نشون می‌دم، شاید قبلن من بال داشتم و الان بریده شده… می‌دونی؟ همه‌شون همون‌جوری روی نیمکت پهن شدن و دارن هی پلک می‌زنن، معصومانه. خودم هم می‌دونم که دل‌شون می‌خواد مثل همیشه خیلی‌راحت یکی‌شون رو انتخاب‌کنم، ولی من آخه گم‌شدم. بفهم، دیگه اون آدمه نیستم که راحت ماسک‌هاش رو انتخاب می‌کرد. یکی باید بیاد کمکم کنه که بریم اون آدمه رو پیدا کنیم، گمان‌نکنم هیچ آدم دیگه‌ای سرپرستی این ماسک‌ها رو قبول‌کنه.

(10) دیدگاه

معصومیت از دست رفته.2

عموجون، راستش رو بخوای اومدم ازت حلالیت بخوام. دیشب که بابام فهمید تا تو وقت کتک‌زدنم دستمو ول کردی، بهت فحشای بدبد تازه دادم و دویدم تو کوچه، بهم گفت که اشتباه‌کردم. منو تربیت کرد. یعنی اصلن این تربیت‌کردن من این‌جوری شروع‌شد که زن‌عمو اومد به ننه‌م گفت که دیروز چی‌کار کردم. ننه همین‌که از زن‌عمو حلالیت‌طلبید و در رو روی دندونای گنده‌ی زن‌عمو بست، لنگه‌دمپاییش رو دراورد و انداخت طرف من که تیوپ دوچرخه‌م رو فرو کرده‌بودم توی حوض و دنبال پنچریش می‌گشتم. جاخالی دادم و نخورد. دور حیاط دنبالم دوید. خوب، می‌دونی چیه عموجون؟ من خیلی فرز می‌دوم. از روی حوض که پریدم و زانوی ننه خورد به لبه‌ی حوض، همون‌جا نشست و چندبار هم با اون‌یکی لنگه‌دمپاییش- کی دستش گرفته‌بود؟- زد تو سر خودش و جیغ‌کشید. بعد هم با مشت زد تو سینه‌ش و نفرینم کرد. بابا همون‌موقع در رو بازکرد و با یه آروغ گنده اومدتو. ننه هم با جیغ برا بابا تعریف‌کرد. زری‌خانوم هم اومده‌بود رو پشت بوم و همون‌جوری که داشت ولنگ و واز یکی از بچه‌هاش رو شیرمی‌داد و یقه‌ی اون‌یکی بچه‌ش رو که می‌خواست بیاد لب‌بوم می‌کشید، هی به ننه‌م می‌گفت که صلوات بفرسته و براخاطر این ذلیل‌مرده- منو میگفت ها- این‌قدر خون به جیگر خودش نکنه. محو شیرخوردن بچه‌ی زری‌خانوم بودم و دهنم هم یه‌مقداری آب افتاده‌بود، که یهو کمرم سوخت. بابام کمربندش رو دراورده‌بود و اولین ضربه رو زده‌بود. دومیش رو جاخالی دادم. دویدم. اونم دنبالم دوید. می‌دونی چیه عموجون؟ من خیلی فرز می‌دوم، ولی نه به‌اندازه‌ی بابام. منو یه‌گوشه گیرانداخت و دِ بزن. همون‌موقع فهمیدم که نمی‌بایست بهت فحش می‌دادم. حالا خودت سگ‌توضرر، به ننه‌بزرگ نمی‌بایست فحش می‌دادم. بلاخره ننه‌بزرگه، حتا اگه اون‌کارایی که من تو فحشام گفتم تو جوونیاش کرده‌باشه، این‌قدر که روضه و مسجد می‌ره حتمن خدا بخشیدتش. به خدا گفتم:”خداجون، تو رو خدا منو زود بزرگ کن که این‌قدر گناه نکنم و مث عمو هرکاری که می‌کنم درست باشه.” به‌خدا بچه‌ی خوبی شدم. الان هم ننه گفت که با این آفتابه لگن برات آب بیارم که دست و روتو بشوری و منو ببخشی. بیا عموجون بذار من برم و بعد دست و روتو بشور. اگه سوختی هم من تو آبش تیزاب نریخته بودم و اصلن هم خبرنداشتم که تو آبش تیزابه. به حرضت خدا. به پیر ِ پیغمبر.

(15) دیدگاه

معصومیت از دست رفته

هی داد می‌زنه که من خیلی غلط‌کردم که اصلن از اولش حوصله‌م سررفته و منچم رو -که بابام بعد از کلی لج‌کردن‌هام و عرزدن‌هام و کف‌خیابون غلت‌خوردن‌هام و سربه‌زمین کوبیدن‌هام برای حفظ‌آبروش جلوی در و همسایه خریده- برداشتم و بردم و بهش گفتم که بامن بازی‌کنه. می‌گه اون‌موقعی که جلوش وایسادم و دماغم رو با آستینم پاک‌کردم و ازش پرسیدم که منچ بازی می‌کنه یا نه، خیلی گه‌خوری زیادی کرده‌بودم، واسه این‌که اون توی خماری یه‌سیگار بوده و حال و حوصله نداشته و به خاطر این‌که طفلی بیش نبودم باهام بازی‌کرده. ولی عموجون، دروغ می‌گی مث‌سگ، واسه این‌که وقتی بهت گفتم منچ بازی می‌کنی یا نه، دو طرف سیبیلات رفتن بالا و دندونای زرد و یکی‌درمیون و کج و کوله‌ت از زیر سیبیلت اومدن بیرون، این هم یعنی این‌که تو خندیدی. یعنی می‌خواستی بازی‌کنی. یعنی این‌که الان که با یه دستت دست منو پیچوندی و اون‌یکی دستت رو مشت‌کردی و داری هی می‌کوبی تو سرم و کمرم، آخ… به خاطر این نیست که من پریروز تو مدرسه شیشه‌ی دفترمدرسه رو باسنگ اوردم ‌پایین، به‌خاطر اینه که  یه‌جاییت آتیش‌گرفته که من توی منچ بردم و چهاربار هم اون مهره‌ی آبی مسخره‌ت رو بیرون‌انداختم. آخ… اصلن قرمزته، بذار دستمو ول‌کنی برم ته‌حیاط، دم‌در، اون‌وقت ببین چطور مرده و زنده‌ت رو می‌جنبونم و درمی‌رم تو کوچه و تو هیچ‌گهی هم نمی‌تونی بخوری. یه فحشایی تازه یادگرفتم که نگو. به‌خیالت رسیده من بچه‌م و ازت می‌ترسم؟ آخ… فقط بذار دستمو ول‌کنی… فقط بذار بزرگ‌بشم… به‌جون خدا می‌کشمت. حالا ببین.

(15) دیدگاه

صبحانه‌ی بهشتی

همیشه از رویاهای من بوده که وقتی چای‌صبحانه رو می‌نوشم، پرنده‌ها پشت‌پنجره باشن و نگاه‌شون‌کنم که چطور دارن دونه می‌خورن. امروز این رویای من محقق‌شد. خوب… البته رویاهام رنگارنگ‌تر بودند. در رویاهای من به جای پس‌زمینه‌ی پشت‌بام شلخته‌ی همسایه، یک باغ پرگل بود. ظرف ارزن پرنده‌ها به جای یه گلدون‌خالی، یک ظرف بزرگ روی یک تنه‌ی‌درخت بود. به جای یه یاکریم ترسو و تپل، 20-30 تا گنجشک و کبوتر و یاکریم می‌اومدن. ولی راستش رو بخوای، واقعیتش خیلی زیباتر بود. واقعیت این بود که تو نبودی و من کمی بی‌حوصله بودم. ولی صبحانه رو با یک یاکریم خوردم که از سایه‌ی محو من پشت‌شیشه می‌ترسید وهرلحظه چک می‌کرد که مبادا بخوام بهش حمله‌کنم، دانه‌ها را تندتند برمی‌چید و اگر حواسم نبود و سریع چای رو روی میز می‌گذاشتم و یا به‌ناگهان از سرجام بلند می‌شدم، پر می‌کشید، چندثانیه غیب می‌شد و دوباره برمی‌گشت… مست‌مست هستم الان. می‌دونی؟ جات خالی بود.

(19) دیدگاه

من نه منم.

دستام مال من نیستن.

نتایج اشتباهات‌شون جبران‌ناپذیره.

مغزم از من بدش‌میاد.

هیچ‌وقت همراه‌من‌ نیست.

پاهام برای من بزرگن.

منو جایی می‌برن که خوشم نمیاد.

زبونم شخصیت عجیبیه.

زهر تلخی داره و همیشه درحال نیش‌زدنه.

چشمام از من فرمان نمی‌برن.

تو روی من می‌ایستن و مسخره‌م می‌کنن.

راستش رو بخوای، کلی بخوای ببینی، به‌خودم اعتماد ندارم.

خودم رو نمی‌فهمم.

خودم رو نمی‌بخشم.

با خودم دعوا می‌کنم.

فحش می‌دم.

همدیگه رو می‌زنیم.

و آخرش خودم هستم که هی می‌میرم.

اصلن بارالاها، مطمئنی که منو درست سرهم بندی کردی؟ حتمن یه فرشته‌ی خنگ مقرب درگاهت منو با یه آدم دیگه اشتباه گرفته و اونو به جای من به عرش اورده که تو درست‌کنی. وگرنه هرجوری که فکرمی‌کنم، می‌بینم که من دخترخوبی بودم. نمی‌خوام از کارت انتقاد کنم، ولی هرجوری که جمع‌بندی و تحلیل می‌کنم، می‌بینم که این کارناوال عجیب و غریب و رنگارنگ اعضای ناجور، زیاد به من نمی‌خوره.

 

(10) دیدگاه

قوانین ما

گاهی که می‌بینم دوستانی که بعد از سال‌ها از خارج‌ازکشور به داخل‌کشور برمی‌گردند، بدجوری یکه می‌خورند و قواعد بازی “من چقدر بدم میاد”رو نمی‌دونن، دل مهربونم براشون می‌سوزه. فکرکردم بهتره یه‌سری از قوانین فرّار مملکت‌مون رو براشون بنویسم که به صورت کتبی داشته باشن و روزی سه-چهاربار بخونن. چون خمیرمایه‌ی ایرانی‌بودن و هنرمندبودن به‌صورت “و بس” در کل عالم امکان رو هم دارن، مطمئن باشن بعد از یه‌هفته همه‌ی این قوانین ملکه‌ی وجودشون می‌شه، همون‌طوری که الان ملکه‌ی وجود ما هست:

  

دو قانون اصلی:

اگر زن هستین باید از همه‌ی زن‌های دیگه بدتون بیاد.

اگر مرد هستین باید از همه‌ی مردهای دیگه بدتون بیاد.

 

قوانین زیرگروه:

اگر زن هستین:

یا چادری هستین یا مانتویی. این دوقشر با شدت بیشتری از هم بدشون‌میاد.

حالا، اگر چادری هستین، یا از قدیم چادرسرتون بوده و چادر یه قسمت از پوشش ارثی‌تونه، یا باغور وتفکر در اسلام به این نتیجه رسیدین، این دوقشر هم از هم بدشون میاد.

اگر مانتویی هستین، یا شلخته هستین یا ساده یا خوش تیپ یا قرتی. هرکدوم از این گروه‌ها از دیگران بدشون میاد.

 

(توضیح:

شلخته: موهاش به طرز حیرت‌انگیزی در فضا سیر می‌کنند و روی مانتوش انواع و اقسام لکه‌های غذاهای یک ماه گذشته موجوده. بوی زنانه‌ی لطیف فاضلاب‌گونی ازش متصاعد می‌شه.

ساده: همیشه سر و صورت و لباس‌هاش خاکستریه.

خوش تیپ: از برندهای معروف استفاده می‌کنه. رانندگیش هم حرف نداره.

قرتی: برنزه و بلوند و لوس.)

 

یه سری از زن‌ها بلانسبت گلاب‌به‌روتون مشکل مادرزادی دارن و گاهی از مغزشون استفاده می‌کنن. این گروه مورد لعن و نفرین همه‌ی مخلوقات هستند. شما هم  که جزو مخلوقات هستین انشالله، نه؟

 

اگر مرد هستین:

توی گروه مردونه‌ی خودتون، یا لمپن هستین یا سوسول یا روشن‌فکر. این سه گروه از هم بدشون میاد.

 

(توضیح:

لمپن: کسی که سیبیل داره و فحش‌های خوب خوبی بلده و فرت و فرت بذل و بخشش‌شون می‌کنه. بوی مردانه‌ای در حد و حدود ترشی و باقالی هضم‌شده ازش ساطع می‌شه.

سوسول: النگو داره گویا. دست که می‌زنه النگوهاش می‌شکنه و مامانش شب نگرون‌شه.

روشن فکر: کتاب می‌خونه و فکر می‌کنه هی. فحش هم خوب بلده، ولی خسیسه و بی‌خود و بی‌جهت و مفت نمی‌ده به کسی.)

اگر لمپن یا سوسول یا روشن‌فکر نیستید، یا اصولن مرد نیستید، یا کارمند هستید. در حالت اول به پارک دانشجو مراجعه‌کنین و درحالت دوم، از همه‌ی دنیا باید بدتون بیاد، جنسیت و نوع و چراییش رو بی خیال بابا، حوصله داری؟ بی‌کاری؟ والله.

(9) دیدگاه

ترکمان چای

اوایل فکر می‌کردم که دارم وبلاگ می‌نویسم که با آدم‌هایی در محیط‌مجازی دوست‌بشم. ولی الان خیلی‌وقته که متوجه‌هستم که دارم می‌نویسم، چون انگار این‌جا پنجره‌ایه که می‌شه بازش‌کرد و مغز رو هواداد که وقتی به سراغ خاطرات و فکرهای قدیمیم می‌رم، نبینم که بید همه‌شون رو جویده و خورده. به‌زعم من، دوستان‌مجازی بسیار دوست‌داشتنی و شیرینند، ولی فقط در محیط‌مجازی. اصولن همیشه برای این‌که آدم‌ها از جایی بیرون‌بکشم و به محیط دیگه‌ای ببرم، امنیت‌خاطرم به هم می‌خورده و از اون‌جایی که امنیت‌خاطر هیچ ربطی به خمیرنون نداره، گمان کنم که بهتره به‌هم نخوره. برای‌همین فکرمی‌کنم باید مسایلی رو برای دوستان خیلی‌عزیزم روشن‌کنم. هرگز، هرگز در مورد من اشتباه نکنید. من آدم ماخوذبه‌حیا و مبادی‌آدابی نیستم. اتفاقن دیو بی‌شاخ و دمی هستم که خودم هم از دست خودم خسته‌شدم و دارم کم‌کم به یک دیو واقعی باشاخ و دم دگردیسی پیدا می‌کنم. اگر بعضی‌وقتا به‌نظر می‌رسه که من خیلی جیگرطلا هستم، اگر به پر و پای کسی نمی‌پیچم، اگر مواظبم که از کسی سوالی‌خصوصی نپرسم، اگر سعی می‌کنم کسی رو مجبورنکنم که برخلاف میلش رفتارکنه و اون‌جوری بامن دوست باشه که من دلم می‌خواد، اگر کسی رو از شبهه‌ای که در مورد من داره درنمیارم، اگر به همه اجازه‌می‌دم که من رو همون‌جوری که هستم و توی این محیط نشون‌می‌دم درنظر بگیرن و نمی‌خوام خودمو به‌کسی ثابت کنم، اگر رازهاتون رو توی دلم نگه‌داشتم، خیرجانم! به این خاطر نیست که من انسانیت بالایی دارم. بنده هم مثل همه در روز خلقتم خداوند تمایلاتی در جهت عکس مسایل‌بالا در وجودم به ودیعه گذارد که معمولن صدای آلارمش رو با بیل خاموش می‌کنم. من این‌طوری هستم، فقط به این‌خاطر که توقع‌دارم شما هم دربرابر مقابله‌به‌مثل کنین و بیل‌هاتون رو به‌خاطر من به‌کار بندازین. همین. این توقع بالایی نیست. این یه قرارداده، بین من و شما دوستان مجازی عزیز. از دماغ فیل افتادم، عقده‌ای هستم، بی‌شعورم، برم گم شم، خاک‌برسرم یا هرچیز دیگه هم، یکی از تبصره‌های خلل‌ناپذیر این قرارداده. هستین؟

(13) دیدگاه

نوشته‌های قدیمی‌تر »