آرشیو برای نوامبر, 2008

شرح عاشقی من

از سر قبرت که برمی‌گشتم، منگ و خیس گریه، به یه کارناوال شاد و رنگارنگ برخوردم که پر از دلقک و پرنده و گل و زرافه بود. یکی از دلقک‌ها باخنده به‌طرف من اومد و موهای فرفری بنفشش رو روبروی صورتم تکون داد. دماغم رو نیشگون گرفت. با قه‌قه خنده من رو بغل‌کرد و دور خودش تاب‌داد. به بالا پرتاب‌کرد. رفتم تا اون بالایی که همیشه کبوترم می‌رفت و من حسرت می‌خوردم. دستم رو به سمت دستگیره‌ای در آسمان درازکردم که فکرمی‌کردم باید باشه و نبود. سقوط‌کردم. دلقک اون‌پایین بغل باز کرده‌بود. بهش رسیدم. با خنده جاخالی داد. زمین خوردم. مُردم. کارناوال رنگ و خنده و دلقک و پرنده و گل و زرافه، از روی جسدم گذشت. له شدم. تموم شدم. اگر می‌تونستم می‌رفتم دست‌های پر از خنده‌ی دلقک رو می‌بوسیدم. نمی‌تونستم. با خاک یکی بودم و انگار هزارسال بود که من نبودم.

(29) دیدگاه

گفتگوی تمدن‌ها

ببین دوست‌عزیز، ما ایرانیا آدمای کارآمدی هستیم. جهت اثبات این مدعای خودم چندین و چند مثال برات حاضرکردم که انشالله مورد بررسی و در نهایت قبولت واقع بشه:

1.      نغز حرف می‌زنیم و در وقت بسیار صرفه‌جویی می‌کنیم، مثلن به هم می‌گیم:”هُش!” یعنی این‌که:”لطف‌کنید قبل از خط‌کشی عابرپیاده بایستید تا من به‌عنوان یک عابرپیاده بتونم ردشم.”

2.      در مورد استعداد شغلی افراد به‌سرعت تصمیم می‌گیریم:”حمال” یا مثلن: ” بارکش” یا حتا شغل‌های مدیریتی مثل:”گاری‌چی”.

3.      درخصوص شغل خانواده‌ی افراد هم یک مقام‌آگاه محسوب می‌شیم:”مادر…”، “خواهر…”

4.      این که دیگران چه‌جورجانداری هستند رو بدون دریافت اجرت و به‌صورت کاملن فری مشخص می‌کنیم:”یابو”، “الاغ”. (البته پا روی حق نباید گذاشت که بعضی‌وقت‌ها به خاطر ضیق‌وقت فقط دسته‌ی اون جاندار رو به‌صورت عمومی مشخص می‌کنیم، مثل:”حیوون”) .

5.      فانتزی‌های ذهن‌مان بسیار بدیهی، روشن، رویایی و همه‌شمول هستند:” مادرت را…”

6.      بر روان پاک پدر و جد همدیگر درود می‌فرستیم:” تو روح پدر پدرسگت”

7.      شجره نامه‌ی افراد رو بدون فوت‌وقت استخراج می‌کنیم:”نوکرزاده”

8.      در مورد ارتباط عالم ماوراطبیعه و طبیعت فرت و فرت تئوری‌های وزینی ارایه می‌دیم:” خدا بزنه تو کمرت.”

9.      همدیگه رو با آرزوهای بزرگ بدرقه می‌کنیم:” رو تخته بشورنت.”

10.  به بهداشت جامعه اهمیت می‌دیم. همیشه یک آفتابه در دست داریم و همدیگه رو تا حدامکان آب می‌کشیم. در موارد بحرانی از سیفون هم استفاده می‌کنیم.

و قس علا هذا.

 

بخوام بگم تا شب هم می‌تونم بگم. فقط از نگات معلومه که باور نکردی… اصلن می‌دونی چیه؟ انگار تو اجنبی نوکراستعمار با زبون‌خوش نمی‌فهمی که ما این‌همه نبوغ ایرانی داریم.

 نذار دهنم باز بشه‌ها. روتو زیاد نکن بچه‌پررو…

 برو بینیم با… برو تا نزدم مث مُف نچسبوندمت به‌دیوار… شاشو.

(14) دیدگاه

حکمت.

والله خدا به‌دور نباشه و شما به‌دور باشی که ماشالله سالی یه‌بار هم نمی‌ری تو خزینه اون‌هیکل رو به‌آب برسونی، این زینت‌خلاشور که دستش کج بود و هروقت می‌اومد خلاها رو بشوره، یه قاشقی، چنگالی، چیزی کش می‌رفت و ما به‌روی خودمون نمی‌اوردیم و همیشه هم تو بقچه‌ش براش پول‌اضافه می‌ذاشتیم، بنا به حکمت‌خدا اسمش‌شده زی‌زی‌بانو و شغلش شده مدیرکل نهادینه‌سازی پساب در امور بین‌الملل. شوهرش هم که قالپاق اتول‌ها رو بلندمی‌کرد و همیشه‌ی‌خدا تو کلونتری به دستش دستبند زده‌بودن و داشت رضایت می‌گرفت، حکمت‌خدا این‌طوری حکم‌کرد که الان بشه قائم‌مقام مدیرعامل پیداکردن ارتباط قطعات‌خودرو با شقایق‌های دشت‌مغان. حالا البته نه که بخوام استنطاق کارمردم رو بکنم ها، به من چه، مگه بی‌کارم؟ ولی بذار برات اینو تعریف‌کنم که چون یه مدتیه که حکمت‌خدا بر این بوده که ما رو امتحان‌کنه و همچین زندگی ما رو پس و پیش کنه که خودمون هم سر از کار و روزگارمون درنیاریم و بمونیم انگشت به‌دهن، محض‌همین یه‌روز که من و عباس‌آقا نشسته بودیم و هی دو-دوتا چهارتا می‌کردیم و هیچی بار حساب کتاب‌مون نمی‌شد، یاد زینت خلا… چیز… زی‌زی‌بانو افتادم که الان واس خودش کسی شده و این عقل ناقص وامونده‌م منو راهنمایی‌کرد که زی‌زی‌بانو شاید بتونه زیر بال و پرمون رو بگیره و کار ما رو به یه کله‌گنده ای، آدمی، خری حواله بده.

    دردسرت ندم، چارقد چاقچور کردم و رفتم درخونه‌شون درزدم. زی‌زی‌بانو- همون زینت خلاشور رو می‌گم ها- تا در رو باز کرد و منو دید، فوری سلیمون، اون بچه اولیش نه، دومیش رو صدازد و با کرشمه فرمود:”سلی‌جون اون کنترل پرده‌ها رو بردار و دکمه‌ی پرده بست‌کنش رو بزن که پرده‌ها بسته‌شن و آفتاب نخوره به قالی کرمون‌مون.” و بعدشم به من لبخندفرمود:”جون‌دلم، کاری داشتی با من؟” تا خواستم حرف بزنم، دوباره چنگیز، پسر سومی نه چهارمی رو- صدازد و گفت:”چی‌چی جون، کنترل هود رو بردار و دکمه‌ی صداخفه‌کنش رو بزن. سرم رفت.” و دوباره برگشت طرفم و بالبخند گفت:”جونم، ما همدیگه رو می‌شناسیم؟ آها، محتاجی؟ پول می‌خوای عزیزم؟”

    چی بگم خواهر؟ والله همون‌موقع که زبونم بند اومد هیچ، از اون‌موقع تا حالا هم تو دلم انگار رخت می‌شورن. همچین دوست‌دارم یه کنترل درست و درمون دستم بگیرم و بگیرم طرف این زی‌زی‌بانو(همون زینت خلاشور) و دکمه‌ی دهن‌چفت‌کن و مشت‌توچشم‌کن و دمپایی‌به‌حلق‌کن و  بیل‌به‌قد‌کنش رو بزنم. فقط چون من از حکمت‌خدا سر درنمیارم، ترسم از اینه که اون‌لحظه حکمت‌خدا بر این قراربگیره که اون کنترله کنترل خود بدبختم باشه که بعد از سال‌ها پیداشده. والله.

 

 

(9) دیدگاه

مسخ.

فیلمی رو تصورکنید که در اون زنی پشت‌ میزی‌کوچک نشسته، توی سالن غذاخوریی که پر از همهمه است.

دور و برش پر از زن‌ها و مردانی است که دارن با هم می‌گن و می خندن.

زن ماهی و باقالی‌پلوش رو خورده.

زن تنهاست.

زن ناگهان متوجه می‌شه که مدت‌هاست که دست‌هاش رو برده زیر مقنعه‌ش، توی موهاش، و تکیه کرده به میز، و داره به بشقاب غذای به‌هم‌ریخته‌ش نگاه‌می‌کنه.

سرماهی مات و مبهوت و با دهانی‌باز رو‌به‌زن فقط نگاه‌می‌کنه.

پوست‌ماهی از هم باز و خالیه و ته دمش آثاری از لزجی چربی‌ماهی دیده می‌شه.

باقالی‌پلو به هم ریخته و چرب و بدرنگه.

روی ترشی- که شمایل یک استفراغ زودرس هضم‌نشده رو داره- کبره بسته.

ظرف‌نوشابه کج افتاده توی بشقاب.

یه دستمال‌کاغذی مچاله هم روی همه‌ی ایناست.

زن متوجه می‌شه که خیلی‌وقته که داشته به این منظره نگاه می‌کرده.

شما فقط تصور کنید که بازیگرزن این فیلم منم.

کارگردان می‌گه اینجا رو باید بخندم، ولی من متن رو یادم رفته و هی به بشقاب ته‌مونده‌ی غذام نگاه می‌کنم.

کارگردان بهم فحش می‌ده.

من به بشقاب‌غذام نگاه می‌کنم.

کارگردان چیزی رو به‌طرفم پرت می‌کنه.

من حتا نگاهم رو بلندنمی‌کنم ببینم چی بوده.

کارگردان مرد و خاکش کردن.

من همین‌جوری زنده ام و دارم به بشقابم نگاه می‌کنم و همه دارن فیلم منو برمی‌دارن.

کاش شما هم فیلمش رو ببینین.

(16) دیدگاه

پراکنده‌های من خسته.

1.      پیروزی باراک اوباما (حسین‌آقای سابق) رو باتاخیر به خودم، همسرم، آبادانی‌های مقیم مرکز، پاتریس لومومبا، بنا به احتمالات ژنتیکی فرزند(انـ)م، نلسون‌ماندلا، جعفربراون، مش‌فانوس، براتعلی پسرکوچیکه‌ی مم‌تقی و سایر سیاه‌پوستان و هم‌نژادی‌های عزیز تبریک و تهنیت عرض نموده و امیدوارم که این انتخابات مشت‌محکمی باشد بردهان تمامی سفیدپوستان و حالا تازه نفس‌کش هم می‌طلبیم و مردیم از قلدری. صوبتیه؟

2.      این‌روزها از شدت‌کار احتمالن مرده‌ام و هنوز حالیم نشده. ازبس از این مغزبیچاره کار کشیدم خرق‌عادت کرده و داره پشت‌هم ایده و تفکر بالا میاره. برای‌همین نمی‌تونستم بیام این‌جا بنویسم. (این‌بند رو درپاسخ خیل‌عظیم طرفداران و دوست‌دارانی که نگران نبود ما در عالم وبلاگستان بودند و هی کامنت می‌ذاشتن و احوال می‌گرفتن، عرض‌کردیم و هیچچچ ارزش‌قانونی دیگه‌ای نداره).

3.      شب‌ها تا ساعت 8-9 سرکار بودیم و دیروز متوجه‌شدیم که در این یکی-دو هفته در عجب خاک‌وخلی زندگانی می‌فرموده‌ایم. همه‌ی آشغال‌ها را جمع‌کردیم و به‌عنوان آشغال‌تولیدکن نمونه، یک کیسه‌ی این‌قدری(شما بی‌زحمت یک آدم خرهیکل رو مجسم‌کنید، که دستش رو تا منتهاالیه‌های خودش امتداد داده) دم در گذاشتیم که در طرفه‌العینی توسط گربه‌های ملوس کوچه طی یک عملیات انتحاری منفجرشده و ترکش‌هاش به اقصانقاط محله ارسال‌گردید. بعد از نیم‌ساعت پاچه‌ی زیرشلواری کهنه‌ی عباس‌آقا رو دیدیم که روی درخت بود و هی این‌ور و اون‌ور قر می‌داد و بعد که چشمامون رو مالیدیم و دوباره نگاه‌کردیم، دوتا گربه این‌طرف و اون‌طرف پاچه دیدیم که دارند سر پاچه باهم دعوا می‌کنند.

پی‌نوشت: حالا ما خودمان کم گرفتار بودیم، مامان‌مان هم از قضای‌اتفاق در همین دوهفته متوجه شده‌اند که نوه عجب خوب‌چیزی است و به‌ما سفارش یک نوه‌ی کاکل‌زری را داده‌اند که به‌صورت موازی با این‌همه کاری که داریم، تولید بنوماییم. از آن‌جایی که ما مثل‌همیشه درپاسخ اخ و تف نینداختیم (احتمالن فکرمان مشغول بوده و حواس‌مان نبوده)، ایشان چنان از این‌مساله به‌ذوق آمدند که این عکس‌العمل را به‌معنای یک پاسخ مثبت و کوبنده تلقی کرده‌اند و یادشان رفته‌است که حتا اگر هم با نظرایشان موافق بودیم، پروسه‌ی تولید یک نوه‌ی کاکل‌زری که عنوان نوه‌ی‌اول خانواده را هم یدک می‌کشد، احتیاج به زمان دارد. دردسرتان ندهم، در این دوهفته  صبح و ظهر و قبل از خواب زنگ زده‌اند و پرسیده‌اند:” خوب؟ خبری نشد؟!” هربار بهشان می‌گویم:”مادرعزیزم! ما تا ساعت 10 شب سرکار هستیم!” ایشان ناراحت شده می‌فرمایند:”خوب، مگر من گفتم سرکار…؟” در این قیامت کبرا، لطفن یکی بیاید یا مادر گرامی‌مان را توجیه‌کند یا ما را تا می‌خوریم با دسته‌بیل بزند. والله.

(21) دیدگاه

دخترای ننه دریا.

این‌روزها وقت زیادی برای فکرکردن ندارم. البته معمولن زیاد هم به فکرم زحمت نمی‌دادم، ولی آدم‌های درونم خیلی فکرمی‌کردند، بحث می‌کردند، کارشون به‌دعوا می‌کشید و منو مجبورمی‌کردن که ازهم جداشون کنم. بااین‌حال، هیچ‌وقت جدی نمی‌گرفتم، حداکثر تلفاتی که می‌دادیم، دو-سه تا یقه در هفته بود، که مهم هم نبود. هیچ‌وقت به ضرورت وجود این‌همه آدم توی ذهنم فکر نکرده‌بودم، هیچ‌وقت فکر نکرده‌بودم که دوست‌شون دارم، ازبس همیشه با من بودند نیازی هم نبود. ولی یکی از همین‌روزها –یکی از همین روزهایی که گذشتند، یادم نیست کی بود- ازفرط‌سکوت با ترس ازخواب بیدارشدم. دیدم انگار به‌ناگهان از توی سفینه‌ی مضحکم افتاده‌باشم بیرون و توی فضای لایتناهی -که نه نور رو عبورمی‌ده و نه صدا رو- رها شده‌باشم، معلق. انگار همه‌ی سیاره‌ها و ستاره‌ها داشتن به من می‌خندیدن. به‌سختی باورکردم: اون آدم‌ها دیگه نبودن. گویا مرده‌اند، یا وجه خوش‌بینانه‌ش اینه که همه‌باهم به تعطیلات رفته‌اند، شمال، جزایرقناری یا برزخ. اون‌قدر همیشه اونا به جای من فکر کرده‌اند که الان سردرگم شدم و نمی‌دونم چه باید بکنم، اون‌قدر همیشه اونا به‌جای من حرف زده‌اند که الان تازه فهمیده‌ام که هیچ زبانی رو بلد نیستم که ارتباطی با آدمی، حیوانی، سنگی ایجادکنه.  روی دسک‌تاپم تصویری از نقاشی‌های راشین خیریه رو گذاشته‌ام و هروقت که فایلی رو می‌بندم و به ناگهان می‌بینمش  یکه می‌خورم، انگار از وسط جلسه‌ی تعدیل نهادینه‌سازی مصرف بهینه‌ی سوخت‌اتمی با روسای امورشلغم‌ها به‌ناگهان پرت شده‌باشم توی جایی که می‌شه توش شناکرد و به اندازه‌ی این دختر زیبا بود. انگار بعدش من رو از آب می‌کشن بیرون و اون‌قدر منو توی سنگلاخ راه می‌برن، که خاطره‌ی شنای زیبایی رو فراموش‌کنم.

d8b1d8b2d8b7d8b1d8b1d8b81

و ساکتم. سکوتی که بهش عادت ندارم. فکرمی‌کنم که نکنه همه‌ی اون آدم‌ها هنوز زنده باشند، ولی نخوان دیگه حرف‌بزنن؟ نه! برام راحت‌تره که فکرکنم مرده‌اند. آره، این بهتره. الان فقط می‌خوام شناکنم. سکوت بسیار تلخه. شاید صدای دریا حالم رو خوب کنه… می‌دونی کجاست؟ اصلن می‌دونی؟ می‌دونی؟ من اهلشم، می‌دونی؟

(13) دیدگاه

ما زن تشریف داریم.

·         دیرم شده. اتفاقی که من رو به‌شدت عصبی می‌کنه. خر هم به من که مستاصل و نگران کنار خیابون ایستادم توجهی نمی‌کنه. بلاخره یه ماشین برام چراغ می‌زنه. مسیر رو دادمی‌زنم و صدفرسخ جلوتر می‌ایسته. می‌دوم. کوله‌پشتیم سنگینه. بهش می‌رسم و همین‌که نفس‌نفس زنان می‌خوام در ماشین رو باز‌کنم، راه می‌افته. از توی آینه اشاره‌ای می‌کنه که معنیش رو مطمئنن نمی‌فهمم ولی تمسخرش رو می‌فهمم. فکرمی‌کنم وقتی می‌خنده دندون طلاش از ته ردیف دندونای یکی‌درمیونش می‌زنه بیرون.

·         روبروم می‌ایسته. مسیر رو بهش می‌گم. لبخند می‌زنه و نگاش معنایی داره که فکر مشغول من تشخیص نمی‌ده. با خوش‌رویی منو از گیجی درمیاره:” بیا بالا عزیزم. هرجایی که بخوای می‌رسونمت. فقط جلو بشین.”

·         با 70 سال سن و کراوات، پشت پرشیا نشسته و توی اتوبان دنده هی عقب می‌گیره و هی جلو میاد که من رو راضی‌کنه سوارشم. می‌گه:”بیا بالا… اذیت نکن.”

·         از سبزی‌فروش دوره‌گرد می‌پرسم که بعدازظهرها نیست؟ می‌گه که همون صبح سبزی‌هاش تموم می‌شه. دارم پولم رو می‌شمرم و می‌گم که صبح من سر کار می‌رم و نمی‌تونم سبزی بخرم. می‌پرسه:”حالا کارت چیه؟ شوهر داری؟” نگاش می‌کنم. داره لبخند می‌زنه و نگاش که به من می‌افته می‌گه:”ها؟ نگفتی!”

·         همکارم زن‌مطلقه است. داره برام توضیح می‌ده که کجای شیراز رو دیده:”… همون‌جایی که پشت یه ساختمون بلنده و عرق می‌فروشن…” حاج‌آقا-همکار دیگه‌م- دست به محاسنش می‌کشه و با شیطنت مردانه‌ای(!)می‌خنده و بهش می‌گه:” به‌به خانوم! عرق هم می‌خوری؟ حالا چه عرقی می‌خوری؟” نمی‌تونم خیره به حاج‌آقا نگاه نکنم که داره با لبخندملیح تسبیحش رو می‌گردونه.

·         ارباب‌رجوع به همراه همسر روسیش اومده. زن زیبا و بوره. وقتی ارباب‌رجوع برای امضا پیش حاج‌آقا میاد حاج‌آقا ته‌وتوی شجره‌نامه ی خانوم ایشان رو درمیارن. بعد که ارباب‌رجوع می‌ره من‌باب توضیح می‌فرمایند:”دلم سوخت. آخه خانوم‌شون منتظر مونده‌بودن.” زبونم قبل از این‌که بتونم افسارش رو بکشم گفته:”اگه ایشون یک آقای‌ایرانی بودن هم مشمول رحمت حضرت‌عالی می‌شدن؟” در جواب من قاه‌قاه می‌خنده. می‌گه که مچش رو گرفتم. حالم به هم خورده و فکر می کنم که بنده بسیار غلط کرده‌ام و مچ‌ایشون پشیزی به من ربط نداره. تا آخرروز چندبار این مساله رو تعریف می‌کنه و خوشحاله، من فکرمی‌کنم این بز مجددن روش بازشده و ولش کنم شرح رشادت‌ها و حماسه‌های دیگه‌ش رو هم می‌خواد برای‌من تعریف‌کنه . تا آخرروز با تلاشی وصف‌ناشدنی اخم می‌کنم.

 

وجه دیگه:

 

·         زمستونه. توی اتوبوس هستیم که به تهران برسیم. بخاری اتوبوس خرابه. همه اعتراض می‌کنند و طبق‌معمول هیچ اتفاقی نمی‌افته. وسط بیابونیم و راضی شدیم به رضای‌خدا. یک دختر از پشت داد می‌زنه که هیچ‌کدوم از مردای‌اتوبوس مرد نیستند (ندیدم معاینه کرد یا نه) و اون به همین خاطره که 9 ساله که تنها و بدون مرد داره زندگی‌می‌کنه. از تبلیغش خنده‌مون گرفته. با 110 تماس می‌گیره. می‌دونیم که بی‌فایده است، حداقل 12 ساله که داریم با اتوبوس مسافرت می‌کنیم و تنها چیزی که در اتوبوس‌رانی بین‌شهری منظمه، خود عنصر بی‌نظمیه. با تلفن‌هایی که 110 بهش می‌ده با چندجای دیگه تماس می‌گیره. بلاخره “حاج‌آقا”یی بهش می‌گه که شاهین‌شهر پیاده شه و یه ماشین دیگه بگیره! بیشترخنده‌مون گرفته. لحن قبلن معترض دختر بسیار نرم و دلبری شده:”حاج‌آقا، من یه دختر تنهام. چطوری باید شاهین‌شهر پیاده شم؟ حالا من جای خواهرتون، غیرت‌تون اجازه‌می‌ده من پیاده شم؟” ما از خنده داریم می‌میریم.

·         خانم همکارم  از رییس‌مون چیزی می‌خواد و با لبخندی که من رو هم به‌هوس می‌ندازه بهش می‌گه:” توی چشمای‌من نگاه کنین و بهم قول بدین که انجامش می‌دین…”

·         خانم همکارم از همه به خاطر کادوی تولدی که براش خریدیم تشکر می‌کنه. یکی از آقایون مسن و هیز همکارمون یواش بهش می‌گه که تشکر کافی نیست، باید به ایشون بوس هم بده. خنده‌م گرفته و خودم رو می‌زنم به نشنیدن. خانوم‌جوان می‌خنده و یواش نجوامی‌کنه: “شیطون…” باز هم خودم رو می زنم به نشنیدن، ولی گمان هم نکنم زیاد معذب باشن. خنده‌م رو نگه می‌دارم تا برم توی دستشویی بخندم.

پی‌نوشت: گویا طبق معمول درست بیان نکردم. بحث من بحث اخلاق و عفت و غیرت نیست. اخلاق رو هر آدمی برای خودش هرچیزی دوست داشت تعریف کنه. بحث من نگاه‌جنسی جامعه‌ی ما به زنه، که حتا از طرف خودما زن‌ها هم اعمال و استفاده می‌شه. یعنی در روابط‌مون با تمام مردها این فاکتور جاذبه‌ی جنسی زنانه فاکتوریه که همیشه باید لحاظ شه و همیشه باید یک‌قسمت از ذهن‌مون درگیرش باشه. حالا چه اهل استفاده‌ی ابزاری از جاذبه‌های جنسی باشیم، چه نباشیم، هر کدوم به نوعی. اگر بخواهیم به عنوان یک انسان نمود داشته باشیم، باید حداقل  60 درصد مغزمون رو به مبارزه با مردهای کج‌فهم اختصاص‌بدیم و اگر نخواهیم به عنوان انسان مطرح باشیم و تنها جسمیت باشیم، که تکلیف مغزمون پیشاپیش مشخصه. وجه انسانیت و تفکر ما هیچ‌وقت در اولویت نیست، به فکرش هم نیستیم و گویا اصلن مهم هم نیست.

(36) دیدگاه