دخترای ننه دریا.

این‌روزها وقت زیادی برای فکرکردن ندارم. البته معمولن زیاد هم به فکرم زحمت نمی‌دادم، ولی آدم‌های درونم خیلی فکرمی‌کردند، بحث می‌کردند، کارشون به‌دعوا می‌کشید و منو مجبورمی‌کردن که ازهم جداشون کنم. بااین‌حال، هیچ‌وقت جدی نمی‌گرفتم، حداکثر تلفاتی که می‌دادیم، دو-سه تا یقه در هفته بود، که مهم هم نبود. هیچ‌وقت به ضرورت وجود این‌همه آدم توی ذهنم فکر نکرده‌بودم، هیچ‌وقت فکر نکرده‌بودم که دوست‌شون دارم، ازبس همیشه با من بودند نیازی هم نبود. ولی یکی از همین‌روزها –یکی از همین روزهایی که گذشتند، یادم نیست کی بود- ازفرط‌سکوت با ترس ازخواب بیدارشدم. دیدم انگار به‌ناگهان از توی سفینه‌ی مضحکم افتاده‌باشم بیرون و توی فضای لایتناهی -که نه نور رو عبورمی‌ده و نه صدا رو- رها شده‌باشم، معلق. انگار همه‌ی سیاره‌ها و ستاره‌ها داشتن به من می‌خندیدن. به‌سختی باورکردم: اون آدم‌ها دیگه نبودن. گویا مرده‌اند، یا وجه خوش‌بینانه‌ش اینه که همه‌باهم به تعطیلات رفته‌اند، شمال، جزایرقناری یا برزخ. اون‌قدر همیشه اونا به جای من فکر کرده‌اند که الان سردرگم شدم و نمی‌دونم چه باید بکنم، اون‌قدر همیشه اونا به‌جای من حرف زده‌اند که الان تازه فهمیده‌ام که هیچ زبانی رو بلد نیستم که ارتباطی با آدمی، حیوانی، سنگی ایجادکنه.  روی دسک‌تاپم تصویری از نقاشی‌های راشین خیریه رو گذاشته‌ام و هروقت که فایلی رو می‌بندم و به ناگهان می‌بینمش  یکه می‌خورم، انگار از وسط جلسه‌ی تعدیل نهادینه‌سازی مصرف بهینه‌ی سوخت‌اتمی با روسای امورشلغم‌ها به‌ناگهان پرت شده‌باشم توی جایی که می‌شه توش شناکرد و به اندازه‌ی این دختر زیبا بود. انگار بعدش من رو از آب می‌کشن بیرون و اون‌قدر منو توی سنگلاخ راه می‌برن، که خاطره‌ی شنای زیبایی رو فراموش‌کنم.

d8b1d8b2d8b7d8b1d8b1d8b81

و ساکتم. سکوتی که بهش عادت ندارم. فکرمی‌کنم که نکنه همه‌ی اون آدم‌ها هنوز زنده باشند، ولی نخوان دیگه حرف‌بزنن؟ نه! برام راحت‌تره که فکرکنم مرده‌اند. آره، این بهتره. الان فقط می‌خوام شناکنم. سکوت بسیار تلخه. شاید صدای دریا حالم رو خوب کنه… می‌دونی کجاست؟ اصلن می‌دونی؟ می‌دونی؟ من اهلشم، می‌دونی؟

تا کنون 13 نظر داده شده »

  1. ايده گفت

    عجب! منم ازين آدمها درون خودم دارم… ولي چه طوري فهميدي ديگه نيستن و وجود ندارن. گاهي وقتها دلم ميخواد آدماي منم نباشن. گاهي وقتها منم حوصلشون رو ندارم. اما انگار نبودنشون گرهي از كار ادم وا نميكنه. اينا كه برن آدمهاي ديگه كم كم و به نوبه خودشون ميان… باز حوصله ادماي جديد غريبه رو ندارم

  2. سین گفت

    خیلی بد دردیه. تا حالا بهش فکر نکرده بودم. اگه آدم های درون آدم همشون با هم برن مرخصی.

  3. سین گفت

    و این نقاشی. عین این بود که دخترک من با لباس خوابش شنا کنه. عین عین خودش بود!

  4. ava گفت

    fekr mikonam halo havaye sakhtiye man ke ta hala in adama ye too zehnam ba ham morekhkhssi naraftan.hamishe yeki do tashoon aghallan hastan.

  5. پ.نون گفت

    چه تعبیر جالبی داری از درونت . یعنی چه اتفاقی برات افتاد که پرت شدی بیرون؟ که از آدمات جدا شدی؟ منظورت از آدما به قول الانیا رویکردای مختلف شخصیتت با اتفاقات روزمره‌س یا اینکه فکر می‌کنی تو هر اتفاقی یا با هر کسی شخصیتت متفاوته که اون آدم متفاوت حرف می‌زنه؟

    من خیلی آدم ندارم فقط یه وروجک دارم که بعضی وقتا کنترلمو به دست می‌گیره و بد آتیشی می‌سوزونه! شاید اونای دیگه رو نمی‌شناسم! بذا برم یه تفحصی بکنم…

  6. رها گفت

    یعنی ممکنه که آدم دلش برای این آدمای درونش تنگ بشه اگه نباشن؟ بهش فکر نکرده بودم.

  7. لولی گفت

    سلام عزیزم
    مثل همیشه با دلداریهات و راهنماییهات به من آرامش دادی باور می کنی توی این مدت یکی از کسایی که دلم براش تنگ شده بود تو بودی
    من که فکر کنم هیچی توی ذهنم نیست اونقدر مشغولیتم ایلیا و کارهاشه که به هیچ چیز دیگه فکر نمی کنم .
    فکر کنم آدمهای من خیلی وقتی مردن فقط یکیشون هرازگاهی بغضش میترکه و گریه میکنه

  8. لولی گفت

    راستی این دختره خیلی خوشگل بود
    بلا نقاشیت هم خیلی عالیه البته طفلکی دماغش بد فرم بود که ان شاا… در ورژن بعدی با عمل زیبایی اصلاح میشه

  9. شمسی خانوم پاسخ گو گفت

    ایده: از سکوت. از سکوتی که منو داره می ترسونه می فهمم.

    سین: دختر تو یک فرشته کوچولوست. من عاشق آدمای راشین خیریه هستم، تو که واقعیش رو داری حتمن خیلی بهت خوش می گذره.

    آوا: عادت ندارم به نبودن شون. بدترین چیزی که منو ازار می ده اینه که حس می کنم همه لج کردن که حرفی نزنن، نه این که نباشن.

    پ.نون: اتفاق؟ اتفاق خاصی نیفتاده بود. حس می کنم که مغزم تموم شده، مرده.

    رها: آره! ممکنه. من الان یه گنگ خواب دیده ی عصبی هستم.

    لولی: این نقاشی کار من نیست البته. کار راشین خیریه(تصویرگر) است. دماغش هم خوشگله!

  10. شیوا گفت

    می دونی که خیلی نوشته هاتو دوست دارم در ضمن خیلی از این جنگهای درونی برام پیش میاد می خواستم راجع به پست قبلیت بگم فوق العاده بود یه بار یکی به هم گفت تو ناخودآگاه عشوه داری خیلی از خودم لجم گرفت اگه راست باشه
    ؟سعی می کنم خشن باشم تا دیگران چنین فکری نکنن …راست می گی این یه اپیدمیه غیر قابل اجتنابه

  11. شمسی جون اون بالا نوشته یک نظر بنویسید حالا نمیشه ما دو تا نظر بنویسیم ؟

  12. آدمای درون من چرا هیچ وقت نمیرن مرخصی ای مسافرتی چیزی من یه ذره نفس بکشم. البته نمی دونم شاید دلم براشون تنگ شد. مثل تو !

  13. چقدر قشنگ و زیبا حس و حالت رو تشریح کردی. چقدر قشنگ و زیبا اشفتگی افکارت رو توصیف کردی. این نشون میده که چقدر خوب خودت و افکارت رو میشناسی. تازه باسایتت آشنا شدم. خیلی از نوشته هات لذت بردم ولی واسه هیچ کدوم کامنت نگذاشتم. ولی عنوان این یکی پستت منو به خاطرات بچگی برد.
    فکر کنم که عنوانش رو از اون شعر معروف شاملو گرفتی. برای من خیلی خاطره انگیزه چون همیشه توی بچگی پدرم این شعرو واسم می خوند و هنوزم که هنوزه یه وقتایی ازش می خوام که برام بخونه. ممنون از اینکه منو به بچگی ام بردی.

RSS feed for comments on this post · آدرس دنبالک

یک نظر بنویسید