شرح عاشقی من

از سر قبرت که برمی‌گشتم، منگ و خیس گریه، به یه کارناوال شاد و رنگارنگ برخوردم که پر از دلقک و پرنده و گل و زرافه بود. یکی از دلقک‌ها باخنده به‌طرف من اومد و موهای فرفری بنفشش رو روبروی صورتم تکون داد. دماغم رو نیشگون گرفت. با قه‌قه خنده من رو بغل‌کرد و دور خودش تاب‌داد. به بالا پرتاب‌کرد. رفتم تا اون بالایی که همیشه کبوترم می‌رفت و من حسرت می‌خوردم. دستم رو به سمت دستگیره‌ای در آسمان درازکردم که فکرمی‌کردم باید باشه و نبود. سقوط‌کردم. دلقک اون‌پایین بغل باز کرده‌بود. بهش رسیدم. با خنده جاخالی داد. زمین خوردم. مُردم. کارناوال رنگ و خنده و دلقک و پرنده و گل و زرافه، از روی جسدم گذشت. له شدم. تموم شدم. اگر می‌تونستم می‌رفتم دست‌های پر از خنده‌ی دلقک رو می‌بوسیدم. نمی‌تونستم. با خاک یکی بودم و انگار هزارسال بود که من نبودم.

تا کنون 29 نظر داده شده »

  1. آتوسا گفت

    دردناک بود…….اوییییی

  2. لولی گفت

    سلام عزیزم
    نمی دونی چقدر خوشحال شدم وقتی کامنت رو دیدم .مدتها بود که ازت بی خبر بودم و حدس میزدم که شاید خودتم خیلی حال و حوصله نداری برای همین منم صبر کردم صبر کردم تا هر وقت دلت خواست بیای
    حرفهای تو از هر مشاوری بهتره عزیز دلم مدتها بود که خودم به این نتیجه رسیده بودم که واقعا توی زندگی من نقشی نداره و از همین بار آخر تصمیم گرفتم زندگیم رو بدون اون انجام بدم و تمام سعیم هم میکنم ولی به خدا آسون نیست .
    هر چی باشه اون هنوز شوهرمه و پدر بجم سعی کردم نسبت بهش بی تفاوت باشم چون میدونم این از هر چیز دیگه ای کارآمد تره

  3. لولی گفت

    به خودم گفتم حتی اگر طلاق هم بگیرم خیلی فرق نمی کنه باید قبلش بتونم زندگی بدون اون رو تجربه کنم .
    خیلی ممنون که به من لطف داری ولی من اصلا آدم مدیری نیستم و خودمم میدونم که کلا آدم وابسته ای هستم و این بزرگترین مشکل منه
    یک پسر عمه دارم خیلی با نمکه جمعه خونه خواهرم میگفت لاله به خدا همه بچه ها به مامانشون آویزونن تو برعکسی تو به این آویزونی
    می دونم خیلی بده ولی دست خودم نیست می دونم باید سعی کنم سعی کنم که خودم به تنهایی از زندگی لذت ببرم . ولی به خدا سخته میدونم که باید دارو مصرف کنم چون خیلی افسرده ام .
    برام دعا کن باورت میشه این چند وقت اینقدر بهت فکر کردم و باهات حرف زدم
    داشتن یک دوست خوب مثل تو مثل داشتن جواهره

  4. شراره مامان برديا گفت

    ;)

  5. لولی گفت

    راستی از این پستت هیجی نفهمیدم حدس من اینکه شمسی گلم ذهنش خیلی مشغوله و مثل همیشه حرفهاشو به یک طنز تلخ بیان می کنه این همه عزت نفس قابل ستایشه
    برات بهترین ها رو از ته قلبم می خوام .
    فقط این رو میگم و خداحافظی می کنم حتما این جمله رو بارها شنیدی ” هر که گره از کار خلق باز کند خداوند گره از کارش باز میکند ” تنها جیزی که می تونم بگم همینه خدا آدم نازنینی مثل تو رو تنها نمی گذاره

  6. من گفت

    آدرس اون كارناوال رو به من هم مي دي؟ من هم از همين سرنوشت بي زحمت يك كيلو…

  7. خیلی غم انگیز بود. داشتم فکر می کردم کاشکی کبوترت بود، وقتی رسیدی اون بالا یادت می داد چه جوری در ارتفاع بمونی. اون وقت دلقک انقدر روی زمین با لبخند می استاد که زیر پای خودش و کارناوالش علف سبز می شد.

  8. سلام شمسی خانم
    وبلاگت فوق العاده ست .. مرسی که به من سر زدی
    بازم اگه قابل دونستی ازین کارا بکن …
    من هفته 1 بار آپ می کنم

  9. shabnam گفت

    1. افسرده شدم با این پست
    2 . سر در نیاوردم که چی به چی شد.
    3. خسته نباشی .
    4. قربانت .

  10. taraaaneh گفت

    نمیدونم. توی رویاهای من هنوز همه آسمونها دستگیره دارن و هیچ دلقکی جا خالی نمیده.

  11. آتوسا گفت

    دوباره خوندمش. عجیبه که فکر میکنم یکی از غمگینانه ترین نوشته هاته. تو شرکت هم یکی دوبار یادش افتادم. خوبی؟

  12. رها گفت

    منم دو سه بار خوندم. مثل یه خواب بود.

  13. سلام و عرض ادب
    خوشحالم ميك نيد اگر به وبلاگم سر بزنيد و راهنماييم كنيد
    شاد باشيد و سلامت
    قارقاري

  14. ava گفت

    tasavvoresh ham jaleb bood.man ham bahat raftam too asemoon.bargashtam soorate dalghak o didam ke ja khali dad o le shodam o khak shodam.rasti az maraseme ki barmigashti ke in hame fekro khial oomad too saret?

  15. yasaman گفت

    چرا خبري از شماها نيست؟

  16. ای بابا این یکی شخصیت داستانت رو هم که زدی له لورده کردی !
    شمسی خانوم ؟ تو را چه می شود خواهر ؟ بد قاط زدی گمانم ! جوابیه هم که ساطع نمیکنی !

  17. طوطیا گفت

    اول رفتم وبلاگ یکی از دوستان،خبر خوشی داشت ولی توی کامنتهاش یه کامنت خیییلللییی غم انگیز بود سرم درد گرفت، بعدش اومدم اینجا غصه م شد:((((

  18. خانمه گفت

    حال و احوال آبجيمون چطورياست ؟

  19. شايد قصه اي هست
    که سطر به سطر
    ما را جدا نوشته اند
    چه قصه تلخي ست زندگي

    وحيد کيان پور

    سلام دوست عزيز
    وبلاگ و نوشته هاي خيلي زيبايي داريد
    توي وبلاگ – نگاه تلخ – منتظر حضور
    گرمتون هستم.
    باتشکر وحيد کيان پور

  20. لولی گفت

    سلام عزیزم
    به خدا خیلی نگرانتم تو آدمی نیستی که اینقدر سکوت کنی حتی توی لحظات سخت هم با یک پست شاد حالت رو خوب میکنی
    من که دستم به جایی بند نیست و ازت هیچ شماره ای ندارم تو رو خدا یک خبری از خودت بده
    برات خیلی دعا میکنم تا زود زود همه چی حل شه

  21. فرناز گفت

    سلام
    برای اولین بار به وبلاگت اومدم (از کامنتهایی که برای لولی عزیز گذاشته بودی مشتاق شدم بیام بلاگت). نوشته های جالب و جذابی داری.فعلا کل این صفحه رو خوندم. همه اش رو خواهم خوند . موفق باشی .

  22. ننه گلي گفت

    سلام شمسي خانوم جون
    نبينم سكوت كني. اصلا به فكر خيل عشاق نيستيا.

  23. خانمه گفت

    كجايي شمسي جون ؟؟؟ نگرانتم :((

  24. sonia گفت

    kash benevisid

  25. لولی گفت

    نمی خوای بیای ؟ نمی خوای چیزی بنویسی ؟ همه نگرانتن

  26. سلام!
    این وب نوشت شما فیلم final cut رو به یاد من آورد. نمی دونم که این فیلم رو دیدین یا نه! جایی در میانه های فیلم رابین ویلیامز به دوستی، بخشی از رویاهای آدمها را نشان می دهد که به عنوان خاطره در ذهن او ثبت شده اند. شاید تنها به این دلیل که آن آدمها ان رویا را حداقل در ذهنشان زندگی کرده اند. هرچند که باید گفت که این نوشته شما بیشتر به کابوس می ماند تا رویا. اما چه فرقی می کند نفس هر دو یکیست. هر دو در دنیای واقعی اتفاق نمی افتند با این تفاوت که این روزها اتفاقهای روزمره به مراتب از بدترین کابوسها بدترند و رویا ها حتی در خواب هم به سراغ ما نمی آیند.

  27. ننه گلي گفت

    شمسي جون بابايي
    چرا ما رو از نوشته هات محروم مي كني؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  28. تو باز معروف شدی غیبت زد ؟
    امضا قزن خشانت زده صاعقه نیا

  29. شمسی جون من معمولا برای پستای این مدلیت نمی تونم هیچ حرفی بزنم.
    حالت خوبه دوستم ؟

RSS feed for comments on this post · آدرس دنبالک

یک نظر بنویسید