آرشیو برای دسامبر, 2008

باز هم درباره ی خودم.

یکی دیگه از خواص مهم من اینه که معمولن در حال سقوط‌آزاد از اطراف پشت بوم هستم و کلن تعادل خاصی در من برقرار نیست و امروز اگر از چیزی خوشم بیاد ممکنه که فردا کاملن ازش بدم بیاد و بالعکس.

بی‌ربط- دوباره اومدم پست اضافه‌کنم و دیدم که هیشکی برام کامنت نذاشته. از استقبالی که در کامنت‌ها می‌بینم و از آن‌جایی که معتقدم حرف‌نزدن هم یک‌جور حرف‌زدنه و نیز با هوش و فراستی که در وجود خودم نبوغیزه فرموده‌ام، به دو نکته‌ی شایان‌توجه و حایزاهمیت پی می‌برم:

1.       شایان‌توجه: کلن مخاطبین دارند فکرمی‌کنند که بی‌کار که نیستن که در مورد خصلتای نیک شمسی‌خانوم نظربدن، یا این‌که دارن پیش خودشون می‌گن:”ول‌مون کن بابا! این هم چه از خودش متشکر شده…”، یا یه‌چیزی در حدود و اندازه‌های همین مایه‌های خصلت‌های شمسی‌خانوم رو به دمپایی‌مبال گیری .

2.       حایزاهمیت: کسی نمی‌خونه اصلن، که بخواد براش تره خرد کنه.

رفتم سروقت کنتوروبلاگ، عدد انداخته بود بیشتر از صفر حتا(!). پس حایز اهمیتش رو می‌گیرم به دمپایی مبالم و می‌چسبم به همون شایان‌توجه. لذاعرض می‌کنم که شرمنده! انگاری الان در حال سقوط‌آزاد در وادی خودشناسی و انشالله لابد بعدش خداشناسی هستم. دست خودم که نیست، “کل گل‌وجودم رو با بیلچه‌ی باری‌به‌هرجهت بیل‌زدن.”

توصیه‌ی‌اخلاقی- اون جمله‌ی توی گیومه به درد پشت کامیون می‌خوره‌ها. قابل‌توجه رانندگان زحمت‌کش ترانزیت آستارا- باکو و گرگان-بندرعباس، به ویژه رانندگانی که می‌خوان به صاحب‌کار اعلام کنن که خوش‌ندارند هر دفعه یه‌جور باربزنن. کار باهاس تنوع داشته باشه.

پی‌نوشت- اینم خوبه: “خراب رفیقتم مادر” قابل‌توجه اون‌هایی که مادرشون سر پیری و معرکه‌گیری هم بعله، جهت تبلیغ مشتری‌مداری در بازارهای بین‌المللی.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

(16) دیدگاه

ماهی نگیر.

تعجب می‌کنم از این‌همه یخ و خالیی که هستم.

و این‌روزا که این همه یخ و خالیم، خانومی که شوما باشی، هی میای کف من با دوستت دیت می‌ذاری و زیر بغلش رو می‌گیری و اسکیت می‌کنی. تو رو خدا این‌همه تعارف نکن، نه به‌خدا، چه مساله‌ای باشه، خط‌هایی که می‌ندازی روی این یخا، با دوتا برف و خورشید دیگه صاف می‌شه. وقتی هم روی یخ سر می‌خوری و می‌ری توی هوا و “دامب”با ماتحت فرودمیای هم هی برنگرد و معذرت‌خواهی کن، فدای‌سرت، والله به‌خدا. چرا هی توضیح می‌دی که درحقیقت نمی‌خوای روی یخام پاتیناژ کنی و خالی‌بودنم رو وجب کنی؟ چه‌کار دارم؟ بی‌کارم؟ الان هم اگه هی نیگاتون می‌کنم، واسه اینه که یهو یادم اومده که من خاک نیستم و آدمم و یخ‌زدنم اقتضای فصل نیست و خودم خواستم یخ‌بزنم و الان هم گویا -بخوره به تخته- دارم زنده و گرم می‌شم چله‌ی زمستونی و ممکنه که یخام برخلاف پیش‌بینی‌های اداره هواشناسی آب شه و شوما یهو ببینی که ای دل‌غافل، یخم شکسته و تو هم غرق‌شدی و مُردیدی. گفتم از حالا بگم بعدن حرفی پیش نیاد و اگه توی من خفه‌شدی، گله‌گذاریی نباشه که به‌خدا حوصله‌ی حرف و حدیث‌های بعدی فک و فامیلت رو ندارم. دیه هم نمی‌دم و هرچی هم اون جنازه‌ی یخ‌زده‌ت رو شاهد دادگاه کنی، حتا نمی‌تونی لنگه‌دمپایی مبالم رو بخوری. والله. گفته باشم.

 

 

 

(5) دیدگاه

تو خیلی خوبی!

دقیقن نمی‌فهمم این دیفالت معصومیتی که من برای همه‌ی انسان‌های عالم درنظر می‌گیرم ازکجا توی حلق موجودیت من تپانده‌شده که هرجوری باهاش ورمی‌رم، غیرفعال نمی‌شه. هرآدمی داره به‌من این‌آگاهی رو می‌ده که:”اون دکمه‌ی قضاوت پیش‌پیشت رو خاموش‌کن، من اینم که دارم نشون می‌دم، نه اون شخصیت بدون‌خدشه‌ای که تو ازمن درنظر داری.”

      خوب، روی کاغذ که دارم می‌نویسمش خیلی هم سخت نیست. فقط همینه که باید با اطلاعاتی که خود آدم‌ها به من می‌دن صورت‌شون رو رسم‌کنم و آدم‌ها رو آزاد بذارم که اونی باشن که هستن، نه اونی که من دوست دارم، ولی درعمل این‌طور نیست. مشکل این‌جاست که تا به‌خودم بیام، آدم‌ها رو تقریبن خوب و کامل فرض‌کردم و بعد از این‌که اون آدم‌ها کامل نیستند، عصبانی می‌شم و کینه به‌دل می‌گیرم. اسم این خصلت اگه حماقت نباشه، چیه؟

(11) دیدگاه

اخبار

ما در همین دوروبرها به درآوردن یک‌لقمه نان‌حلال و ریزش‌فراوان عرق‌جبین بر عالم‌امکان و آلوده‌سازی محیط‌زیست با افزایش بی‌رویه‌ی گازهای گلخانه‌ای و پاره‌سازی لایه‌ی اوزون و الخ و این‌ها مشغول می‌باشیم و این‌را محض‌خاطر خیل عظیم دوستانی که با پرتاب پیام(رجوع شود به پیام‌های بی‌شمار نوشته‌های قبل) از نبود ما و کم‌حرف شدن ما اعلام برائت نموده‌بودند، چیزنمودیم و نیز همین‌جوری خواستیم تا مقادیری نیز خودمان را چس بفرماییم. اگر بخواهید بدانید از لحاظ خاله‌زنکی چه اتفاقاتی برای ما افتاده‌است که هیچ، هیچ اتفاقی برای‌مان نیفتاد به جز این‌که یک عروسی رفتیم و مقادیر متنابهی شکم و کمر و سایر متعلقات وابسته به آن‌ها را چرخاندیم و مقادیرعظیمی بل و بازو و پرو پاچه دیدیم، من‌باب خمس و زکات. سعی فرمودیم نقش یک بانوی نسبتن چاق که نسبتن خوشگل است و نسبتن خوشگل می رقصد و نسبتن باوقار و عسل است را خوب بازی کنیم ولی کمی نسبت هاش به هم خورد و کمی سوتی‌های شگفت‌آور دادیم و کمی جلف‌بازی فرمودیم و کمی آبروی خانواده را در معرض خطرات بی‌شمار قرار دادیم و کمی بی‌جنبه بازی درآوردیم و کمی همه‌اش در حال رقص بودیم و بعدش ما را با بیل از پیست رقص خارج کردند و با طناب به صندلی بستند و تا بهمان آرام‌بخش تزریق نکردند موقر نگشتیم. قبلش هم خودمان خواسته‌بودیم برای خودمان لباس‌بدوزیم که خیلی زاقارت برش‌فرمودیم و 35 بار لباس‌را شکافتیم و دوباره دوختیم و کارمان به فحش‌های ناموسی به هم رسیده بود و کسی هم نبود بیاید ما و لباس را ازهم جدا کند که این طور زنده و مرده‌ی هم را یاد نکنیم. خیلی هم کار داریم و به خدا وقت نداریم و به خداوندی خدا قسم‌تان می‌دهم که دعایی کنید که ما روزی ربع‌ساعت بنویسیم که حرف‌های‌مان باد نکند و بیات نشود و تعریف ازخود نباشد، حیف است به‌خدا این همه در و گهر که نصیب خودمان می‌کنیم (تقریبن به غلط‌کردن اوفتاده‌ایم از فرط وراجی و مزخرف‌بافی برای خودمان). هرکسی هم که فکر می‌کند ما از فرط یوذرسیف دیدن به این روز افتاده‌ایم و لهجه‌مان تاریخی شده است، کورخوانده و نفرین پیامبرخدا بر او باد. چرا که ما اصولن از این سریال فقط ده‌دقیقه‌اش را دیدیم و بعدش چون با چاقو دست‌مان را برش‌فرمودیم و از آن‌جا که نزدیک‌بود بمیریم از بس که خودمان را کتک فرمودیم و از بس که این سریال جگرطلا و خوشگل بلا بود، اطرافیان نگذاشتند که بقیه‌اش را ببینیم.

 

(8) دیدگاه

تحفه می باشیم به خود خدا.

راستش را بخواهید امروز ما هنگام روزنامه‌خواندن در دستشویی ناگهان به این‌مساله پی‌بردیم که عجب! چقدر ما با همین هیکل‌مان بلانسبت،  می‌توانیم بر خود بغَرّیم* که گاهی وجدان‌اجتماعی داریم ها. مخصوصن آن وقت‌هایی که اعصاب‌مان طبق‌معمول به سایر اعضای‌مان گره نخورده‌باشد، وقت‌هایی که یادمان رفته باشد که چه مردمان‌عجیبی در اطراف ما می‌زیند، وقت‌هایی که همین‌جوری برای دل‌خودمان خواب‌نما شده‌باشیم و حال‌مان خوب باشد، وقت‌هایی که کتاب آنتونی‌رابینز خوانده‌باشیم لابد و سایر اوقات هشیاری‌مان در شبانه‌روز. خواب را هم مطمئن نیستیم که دیگر در عالم خواب اختیار زار و زندگی‌مان پاک از کف می‌رود و برای خودمان اسب‌خوشحالی می‌شویم، افسارگسیخته، که چهارنعل در نقاشی‌های‌مان که هرگز نکشیده‌ایم‌شان می‌تازیم، بی‌عقل، کف بردهان آورده و سرخوش. گاهی برای تنوع در چمن غلت هم می‌زنیم (که معمولن با سقوط از تخت‌خواب ختم به خیر می‌گردد). بنابراین گفتیم این کشف خود را در وبلاگ‌مان بنویسیم که آیندگان بدانند که حمل بر خوستایی نباشد، فخرعالم‌امکان و بزرگامردی که ما بودیم. حالا مرد نبودیم که نبودیم، به کسی چه‌مربوط؟

 

 

*: غرّه شویم.

 

 

(10) دیدگاه

کالانعام بل هم اضل.

“ای کسانی که چونان پدران‌تان و پدران پدران‌تان ایمان آورده‌اید که هر کودکی با تولد خودش روزی و برکتش را نیز خواهدآورد، آیا هرگز به چشمان کودکان خیابانی نگریسته‌اید؟”

 

(5) دیدگاه