آرشیو برای ژانویه, 2009

حرف آخر

زمانی بود که من و وبلاگم با هم دوست بودیم. من اعتماد به نفس نداشتم و او داشت. زمین می خوردم او می خندید و دستم را می گرفت. به من یاد داد بخندم، مخالفت دیگران را تحمل کنم، مدیر باشم. همدیگر را دوست داشتیم. دل مان برای هم تنگ می شد. مدتی است- سالی شاید- که من و او احساس می کنیم که برای هم زیادی هستیم. ازهم خسته شده ایم. من اعتماد به نفس پیدا کردم. او که همیشه به من پر و بال می داد دیگر کاری ندارد که انجام بدهد. من نمی خواهم او برود. او هم نمی خواهد برود، ولی دیگر با هم خوشحال نیستیم. کنار هم که هستیم خمیازه می کشیم. به هم نگاه می کنیم. او از من می پرسد: چه خبر؟ من خبری برای او ندارم. لبخند می زنم و سر تکان می دهم. او هم لبخند می زند. وقت هایی که نمی بینمش دلم برایش تنگ نمی شود. اصلن یادم میرود که وجود داشته.از من دلگیر می شود و به روی خودش نمی آورد.نمی خواهم برنجانمش، ولی گاهی گریزی نیست. این معنایش خیانت نیست. معنایش رفع خستگی و قبول واقعیات است. می خواهم او را به حال خودش بگذارم-کاری که دوسه ماه است که کم و بیش انجام می دهم- و خودم هم کمی نفس بکشم. حتا عزیزترین ها هم گاهی روی گلوی آدم می ایستند و نمی گذارند نفس بکشد. اولین باری که وبلاگم را درست کردم، همان ننه غلام، نوشتم که کاش می شد گاهی نفس کشید. آرزویم برآورده شده است. من نفس می کشم. ولی… چاره ای نیست. مطمئنم او این را می فهمد. مطمئنم که او خیلی وقت است که منتظر نوشته شدن این پست آخر بوده. مطمئنم که می دانست من دارم می روم. شاید یک روزی دلم برایش تنگ شود، ولی مطمئنن آن روز همین روزها و ماه های نزدیک نخواهد بود. خودم که فکر می کنم تمام شده ایم. من و او برای هم تمام شده ایم. ازش می خواهم به کمک کسانی برود که تنها هستند، که خودشان را له  کرده اند، که نمی توانند حرف بزنند. دوست خوبی است. اگر تا به حال با او دوست نبوده اید امتحانش کنید. دست رد به سینه اش نزنید، کمک تان می کند. از همه ی کسانی که مرا می خوانده اند متشکرم. شما همگی به من کمک کردید که من خودم را پیدا کنم. ویرایش نمی کنم. برای رفتن عجله دارم، نمی خواهم پشیمان شوم…

(61) دیدگاه

بازی-1

عطیه‌ی عزیز من را به یک بازی دعوت کرده‌است. بازی این‌که اگر سه‌ماه تا پایان زندگیم فرصت  داشته‌باشم چه‌کاری می‌کنم؟

خوب سوال خیلی سختی است. جوابش را در یک پست نمی‌توانم بدهم. می‌خواهم بهش جدی فکرکنم.

 

بخش اول:

باتوجه به شناختی که از خودم دارم، می‌دانم که اول از همه یک فیلم سه‌روزه اجرا می‌کنم که کل موسیقی متنش گریه و زاری است. خوب من قبلن این گریه‌ها را تجربه کردم و می‌دانم که رسمش اینست که با چهره‌ای حق‌به‌جانب به سقف، ساعت، کنار تخت، دمپایی روفرشی، قرنیز، لنگه‌جوراب یا هر وسیله‌ی بی‌اهمیت دیگری خیره‌شوی و هی بغضت بترکد و باجدیت یک یُبس خسته ولی امیدوار، زوربزنی تا آخرین اشکات هم خشک شوند. چشم‌هام باد می‌کنند. شاید چون عمق‌فاجعه به درک‌اسفل وصل می‌شود دو سه فقره توی سر خودم هم بزنم. همین‌که کمی عر و بوقم از رونق می‌افتد، یادم می‌آید که سه‌ماه بعد همه راست‌راست راه‌می‌روند و من زیرخاک  در حال زدن تست‌های مطروحه توسط نکیر و منکر هستم و فکر می‌کنم که این دو از اسم‌شان هم پیداست که خیلی هم نباید اهل ادب و مهر باشند و فکر می‌کنم که پس من دلم به چه‌چیزی خوش‌باشد؟ و صدای نعره‌هام می‌چسبد به  خود پشت‌بام خانه‌مان. کولی‌بازیی درمی‌آورم که خودم هم گاهی وسط‌هاش تعجب می‌کنم.

      بعد از دو سه شبانه‌روز روضه‌خوانی بلاخره ازدرون رختخواب بیرون خواهم‌آمد. اولین روز را بی‌حال می‌نشینم و صبحانه می‌خورم و فکرمی‌کنم. بعضی‌وقت‌ها هم زورکی می‌خندم، چون دیگر گریه‌ام نمی‌آید. هی عباس‌آقا را بغل می‌کنم و می‌بوسم و یکی درمیان فیلسوف و شاعر و آنتونی رابینز و قاتل و سگ می‌شوم.

روز بعد دگردیسی‌ام کامل‌شده: به یک امیدوار مصمم و خوش‌حال با لب‌خندی تلخ تبدیل شده‌ام. از عذابی که دوسه روز است بر خود روا داشته‌ام موهام سفیدند. موهام را رنگ می‌کنم. فکر می کنم من خیلی زنده تر از آنم که بخواهم بمیرم. دوش می گیرم. کمی آرایش می کنم و بیرون می‌روم و یک بغل کتاب پر از زندگی می‌خرم. به خانواده‌ام هیچ‌چیزی نمی‌گویم. نه به خاطر نگران‌نشدن‌شان، به این خاطر که از سگ‌اخلاق شدن‌هام در وقت استیصالی می‌ترسم. می‌نویسم، خط می‌زنم، می‌نویسم، خط می‌زنم…

 

(8) دیدگاه

هذیان

 و اصولن از آن‌جایی که  الان وقت نداریم و از آن‌جایی که دایم خواب‌مان دم‌نکشیده وقتش تمام می‌شود و بیداری‌مان به سرانجام نرسیده به خواب می رویم، فعلن همین سوال‌ها را مطرح می‌نماییم و می‌رویم رد کارمان:

1.       وقتی سرعایله یعنی همین‌که همه می‌دانند، ته‌عایله چیست می‌تواند باشد چرا؟

2.       غم‌نان که برطرف شود بعدش چه می‌شود مثلن؟

3.       چرا وقت‌من همیشه کم است؟

4.       من خیلی کاردارم. (خاک بر سرم باد، این جمله‌ی خبری این‌جا چه می‌کند؟)

5.       چرا ما فکرمی‌کنیم که غصه‌خوردن به آپولوهواکردن مشابهت دارد؟

6.       مشابهت دارد را از بقچه‌ی کدام عمه‌مان بیرون کشیده‌ایم؟

7.       آیا ما ممکن است خوب شویم؟ آیا امیدی هست؟ آیا اصولن ماخواهیم مرد؟

8.       آیا فلسفی‌بودن از دلقک‌بودن ثوابش بیشتر است؟

9.       شما لولای در خانه‌تان را بیشتر دوست دارید یا بندکفش‌کتانی پای چپ‌تان را؟ خودتان را یا گربه‌ی همسایه را؟

10.    حضرت‌عالی چطور؟

11.   و شما؟

12.   یکی میآید ما را از این صفحه‌ی سفید جدا کند لطفن؟

(11) دیدگاه

کاج پیر

دو-سه روزی است که دوباره کک‌هجرت به یک منطقه‌ی خوش آب‌و‌هوا در شمال‌ایران بدجوری در تمبان‌ما خانه گزیده‌است. علاوه‌برآن، این‌روزها که بسیار کار‌می‌فرماییم و خانه‌مان عملن خوابگاه‌ما شده‌است، ما نمی‌دانیم مغزمان به چه‌روزی افتاده‌است که هی در گوش‌مان بلغورمی‌کند:”بریم از این‌جا. بریم. مگه با تو نیستم می‌گم بریم؟ کری؟ حتمن باید پس‌گردنی بخوری؟…” و همین‌جوری یا به‌قول عرب‌ها- همان آدم‌های نژادپایین‌تراز ما که با کمال بی‌ادبی هنوز سوسمار می‌خورند و بسیار پیف هستند و مثل ما خوش‌بو نیستند- قس‌علا‌هاذا.

ما با سیاست‌هایی که در اداره‌مان آموخته‌ایم، مغزمان را آرام می‌کنیم و با کلاس‌نقاشی روز پنج‌شنبه‌مان گولش می‌زنیم و یادآوری می‌کنیم که دلش برای آقای بنی‌اسدی تنگ می‌شودها… و او هم لال می‌شود تا قسمتی و بعد هم بروبر نگاه‌مان می‌کند و بعد هم می‌رود پی کارش، همان دوردورهایی که بود و زیاد هم پیش‌ما نبود. بعد ما با غرورپیروزی در حالی‌که انگشتان‌ دست‌چپ‌مان روی کی‌بورد به‌شدت ورجه‌ورجه می‌کنند و شانه‌ی سمت‌راست‌مان گوشی را کنار گوش‌مان نگه داشته‌است و گوش‌مان به تلفن چسبیده‌است و دهان‌مان حرف می‌فرماید و چشم‌مان تندوتند محاسبه می‌نماید، دست‌راست‌مان را به‌سمت فنجان‌چای که دارد سرد می‌شود، می‌بریم و آن‌را بلندمی‌کنیم و با احساس خیالی نسبتن‌خوش به‌دهان‌مان نزدیک می‌کنیم. خوب… در همین‌لحظه است که کک‌مذکور درسطر ‌یک این‌پست، نمی‌دانم یکهوکجایش لای‌در می‌ماند که شروع می‌کند به پریدن و گازگرفتن ما و دایم هم فریاد می‌زند:”مگه زندگی چندروزه پدرسگ؟ پاشو بریم شمال…” (ببخشید ان‌شالله شما که انتظارندارید من بابت بی‌تربیت بودن ککم ازتان معذرت بخواهم؟) و در آنی ما با گوشی‌تلفن و کی‌بورد و محاسبات و فنجان‌چای همگی باهم با سرعت‌نور به‌سمت ملکوت‌اعلا به‌پرواز درمی‌آییم. همه‌ی همکاران باترس می‌پرسند که چی‌شده؟ ما بالبخند می‌فرماییم که هیچی، ولی هی یواشکی خودمان را می‌خارانیم و سعی‌می‌کنیم با به‌کارانداختن سلول‌های عصبی ردیاب، محل کک را شناسایی‌کنیم که موفق نمی‌شویم. روی‌مان هم نمی‌شود که روبروی همکاران تمبان‌مان را دربیاوریم و خودمان را بجوریم، بنابراین همین‌طوری به رقص مستتر خودمان بر روی صندلی ادامه‌می‌دهیم تا کک‌مان بتمرگد. توی دل‌مان به خواهرومادرکک‌مان فحش‌های ناموسی می‌دهیم، که او پاسخ‌هایی می‌دهد که چشم‌مان چهارتا می‌شود. همکارمان بانگرانی از ما می‌پرسد که مطمئنیم خوب هستیم؟ سر تکان می‌دهیم و اصولن از غلط‌خودمان- دهان‌به‌دهان شدن با یک کک بی‌ادب- پشیمان می‌شویم. با حیله‌گری تمام از کک‌مان معذرت‌می‌خواهیم واو هم می‌پذیرد وغایله پایان می‌گیرد. همین‌که می‌خواهیم خبر مرگ‌مان راحت بنشینیم و نفسی چاق کنیم، مغزمان که به اعتبار خوش‌حافظه بودنش یادش‌رفته که ده‌دقیقه پیش چه مکالمه‌ای باهم داشتیم، متفکر پیش‌می‌آید و می‌گوید:” می‌گم شمسی‌خانوم… بیا پاشو بریم شمال زندگی‌کنیم. ها؟ نظرت چیه؟…”

و آبدارچی می گوید:” شمسی‌خانوم، چای‌تون سرد شد! مثل همیشه…”

(12) دیدگاه