دو-سه روزی است که دوباره ککهجرت به یک منطقهی خوش آبوهوا در شمالایران بدجوری در تمبانما خانه گزیدهاست. علاوهبرآن، اینروزها که بسیار کارمیفرماییم و خانهمان عملن خوابگاهما شدهاست، ما نمیدانیم مغزمان به چهروزی افتادهاست که هی در گوشمان بلغورمیکند:”بریم از اینجا. بریم. مگه با تو نیستم میگم بریم؟ کری؟ حتمن باید پسگردنی بخوری؟…” و همینجوری یا بهقول عربها- همان آدمهای نژادپایینتراز ما که با کمال بیادبی هنوز سوسمار میخورند و بسیار پیف هستند و مثل ما خوشبو نیستند- قسعلاهاذا.
ما با سیاستهایی که در ادارهمان آموختهایم، مغزمان را آرام میکنیم و با کلاسنقاشی روز پنجشنبهمان گولش میزنیم و یادآوری میکنیم که دلش برای آقای بنیاسدی تنگ میشودها… و او هم لال میشود تا قسمتی و بعد هم بروبر نگاهمان میکند و بعد هم میرود پی کارش، همان دوردورهایی که بود و زیاد هم پیشما نبود. بعد ما با غرورپیروزی در حالیکه انگشتان دستچپمان روی کیبورد بهشدت ورجهورجه میکنند و شانهی سمتراستمان گوشی را کنار گوشمان نگه داشتهاست و گوشمان به تلفن چسبیدهاست و دهانمان حرف میفرماید و چشممان تندوتند محاسبه مینماید، دستراستمان را بهسمت فنجانچای که دارد سرد میشود، میبریم و آنرا بلندمیکنیم و با احساس خیالی نسبتنخوش بهدهانمان نزدیک میکنیم. خوب… در همینلحظه است که ککمذکور درسطر یک اینپست، نمیدانم یکهوکجایش لایدر میماند که شروع میکند به پریدن و گازگرفتن ما و دایم هم فریاد میزند:”مگه زندگی چندروزه پدرسگ؟ پاشو بریم شمال…” (ببخشید انشالله شما که انتظارندارید من بابت بیتربیت بودن ککم ازتان معذرت بخواهم؟) و در آنی ما با گوشیتلفن و کیبورد و محاسبات و فنجانچای همگی باهم با سرعتنور بهسمت ملکوتاعلا بهپرواز درمیآییم. همهی همکاران باترس میپرسند که چیشده؟ ما بالبخند میفرماییم که هیچی، ولی هی یواشکی خودمان را میخارانیم و سعیمیکنیم با بهکارانداختن سلولهای عصبی ردیاب، محل کک را شناساییکنیم که موفق نمیشویم. رویمان هم نمیشود که روبروی همکاران تمبانمان را دربیاوریم و خودمان را بجوریم، بنابراین همینطوری به رقص مستتر خودمان بر روی صندلی ادامهمیدهیم تا ککمان بتمرگد. توی دلمان به خواهرومادرککمان فحشهای ناموسی میدهیم، که او پاسخهایی میدهد که چشممان چهارتا میشود. همکارمان بانگرانی از ما میپرسد که مطمئنیم خوب هستیم؟ سر تکان میدهیم و اصولن از غلطخودمان- دهانبهدهان شدن با یک کک بیادب- پشیمان میشویم. با حیلهگری تمام از ککمان معذرتمیخواهیم واو هم میپذیرد وغایله پایان میگیرد. همینکه میخواهیم خبر مرگمان راحت بنشینیم و نفسی چاق کنیم، مغزمان که به اعتبار خوشحافظه بودنش یادشرفته که دهدقیقه پیش چه مکالمهای باهم داشتیم، متفکر پیشمیآید و میگوید:” میگم شمسیخانوم… بیا پاشو بریم شمال زندگیکنیم. ها؟ نظرت چیه؟…”
و آبدارچی می گوید:” شمسیخانوم، چایتون سرد شد! مثل همیشه…”
آتوسا گفت
میدونی هر مهاجرتی یه سری مزایا و معایب داره. مثلا فکر کن اگه بری شمال حتما وقت آزاد بیشتری داری و میتونی برای نقاشی وقت بذاری. از طرفی فکر نکنم پیشرفت کاری به اندازه تهران باشه. خلاصه که سبک و سنگین کن. ببین واقعا چی برات بهتره همون رو بکن.
آتوسا غیب گوییان
مشاور در امور مهاجرت درون و برون مرزی
از دانشگاه گیمبیدون آدیسابابا
ایده گفت
آخر آنجا هم که بروی نیست لامصب خوش آب و هوا است و خاکش آدم را میگیرد سیل مشتاقان شما!!! (به جان خودم کسی مشتاق ییلاقهای آن منطقه و آب و هوا ها! نیست همه عاشق خود شمایند) سرازیر شده و از آنجا که مدت زیادی است در فراق شما اشک اندوه ریخته اند بساط کنگر خوری و لنگر اندازی برپا میکنند تا مباد خدای عالم ناکرده شما را درد هجران گزشی آید! فی الواقع ماحصل امر کاروانسرایی است بس شلوغ که کدبانوی بخت برگشته آن دم به دم مشغول پختاندن شوربا و هفت با و چلو و کباب می باشد…
خواهی برو برو! از ما گفتن همی بود.
شمسی خانوم پاسخ گو گفت
آتوسا: خوب همین کلاس نقاشی هم هست. من هنوز به مرحله ی اختراع(!) نقاشی نرسیدم و نمی تونم دور از استاد کار کنم. بعد هم می ترسم پشیمون بشم. از طرف دیگه من به شدت معتقدم که ممکنه که وضعیت اطراف مون ملایم تر یا سخت تر بشه ولی ما مشکلات مون رو با خودمون حمل می کنیم. من ابتدا می بایست حداقل نیمی از مشکلاتم رو با خودم به سرانجام برسونم.
ایده: اگر یکی از اون مشتاقان حضرتعالی باشین که ما بسیار مسرور خواهیم شد از لنگری که در خانه ی ما خواهید انداخت. فقط خوردن دست پخت من رو هنوز هیچ اداره بیمه ای بیمه نکرده. حالا خود دانی. (چهره ی معصوم یک شیطان مخفی)
قزن قلفی گفت
من باب این پست شما ما فقط میتونیم بگوییم : واه واه ( غلیظ و خواهر شوهروار تلفظ بفرماین ) عجب کک بی شعوری ! بزن تو سرش ادب شه !
حالا میگم شما هم که توقع نداری که بابت بی احترامی به ککت معذرت خواهی کنیم ؟ یا چی ؟
natasha گفت
salam… noe neveshtaritoono besiar doost midashtam… az ashnaeitoon khoshhalam.. bazam sar mizanam agar omri bood
khosh bashid
sonia گفت
خانوم عزیز……خوب با نوشته هاتون دل می برید
بهترین ها رو براتون آرزو می کنم …با کک یا بی کک
لوبیا گفت
شمسی جانم. خودت درست سبک و سنگین باید بکنی. ولی می گم مواظب باش ترس از تغییر عامل اصلی تصمیمت نباشه.
شمسی خانوم پاسخ گو گفت
قزن قلفی: نه مادر! اتفاقن خوب گفتی. فقط توجه داری که وقتی بزنم تو سرش خودم هم یه جورایی کتک می خورم؟
ناتاشا: خوشحالم و ممنون از لطفی که داری.
سونیا: ممنون خانوم عزیز. من هم برای تو که خیلی وقتا این همه امید می دی همین آرزو رو دارم. البته یعنی زندگی بی کک هم امکان پذیره؟ گمان نمی کنم.
لوبیا: یه تکون حسابی خوردم با این کامنتت. آره… بعید نیست این طوری باشه که تو می گی.
لولی گفت
سلام عزیزم
اصلا فکر نمی کردم دوباره شروع به نوشتن کرده باشی این مدت اینقدر حالم بد بود که نتونستم یک چک هم بکنم
قربونت برم بازم با پستای شاد اومدی حالا تا میتونی بزن توی سر این ککه یعنی چی پاشیم بریم شمال زندگی کنیم .
حالا مسافرت بخوای بری خیلی خوبه 4 روزهم تعطیله حسابی آب و هوا عوض میکنی
چقدر خوب شد که اومدی وقتی کامنتت رو خوندم گریه گرفت حدس میزدم بیای بخونی ولی فکر میکردم ……..
دلم برات خیلی تنگیده بود دوستی مثل تو کم پیدا میشه .
لطف کن دیگه خودت رو چس نکن بیا بنویس
نه نه منو نزن خودت تو چند تا پست قبلیت گفتی
neda گفت
خوب برو بزا این ککه فک کنه آدمست و شمام یه ککه سمج که توهم زده ها؟
م. گفت
این کک شما بعضی وقتا مهمون پاچه ما هم هست. مخصوصا وقتی 3-4 روزی میایم و طعم لذیذ کباب ترش و صدای ساحل و خواب سنگین بعد از ظهر حسابی هواییش می کنه.
pirooz گفت
when i die,i,ll become wind,and will live above your roof,when you die you ll become the sun and still be above me ,