بازی-1

عطیه‌ی عزیز من را به یک بازی دعوت کرده‌است. بازی این‌که اگر سه‌ماه تا پایان زندگیم فرصت  داشته‌باشم چه‌کاری می‌کنم؟

خوب سوال خیلی سختی است. جوابش را در یک پست نمی‌توانم بدهم. می‌خواهم بهش جدی فکرکنم.

 

بخش اول:

باتوجه به شناختی که از خودم دارم، می‌دانم که اول از همه یک فیلم سه‌روزه اجرا می‌کنم که کل موسیقی متنش گریه و زاری است. خوب من قبلن این گریه‌ها را تجربه کردم و می‌دانم که رسمش اینست که با چهره‌ای حق‌به‌جانب به سقف، ساعت، کنار تخت، دمپایی روفرشی، قرنیز، لنگه‌جوراب یا هر وسیله‌ی بی‌اهمیت دیگری خیره‌شوی و هی بغضت بترکد و باجدیت یک یُبس خسته ولی امیدوار، زوربزنی تا آخرین اشکات هم خشک شوند. چشم‌هام باد می‌کنند. شاید چون عمق‌فاجعه به درک‌اسفل وصل می‌شود دو سه فقره توی سر خودم هم بزنم. همین‌که کمی عر و بوقم از رونق می‌افتد، یادم می‌آید که سه‌ماه بعد همه راست‌راست راه‌می‌روند و من زیرخاک  در حال زدن تست‌های مطروحه توسط نکیر و منکر هستم و فکر می‌کنم که این دو از اسم‌شان هم پیداست که خیلی هم نباید اهل ادب و مهر باشند و فکر می‌کنم که پس من دلم به چه‌چیزی خوش‌باشد؟ و صدای نعره‌هام می‌چسبد به  خود پشت‌بام خانه‌مان. کولی‌بازیی درمی‌آورم که خودم هم گاهی وسط‌هاش تعجب می‌کنم.

      بعد از دو سه شبانه‌روز روضه‌خوانی بلاخره ازدرون رختخواب بیرون خواهم‌آمد. اولین روز را بی‌حال می‌نشینم و صبحانه می‌خورم و فکرمی‌کنم. بعضی‌وقت‌ها هم زورکی می‌خندم، چون دیگر گریه‌ام نمی‌آید. هی عباس‌آقا را بغل می‌کنم و می‌بوسم و یکی درمیان فیلسوف و شاعر و آنتونی رابینز و قاتل و سگ می‌شوم.

روز بعد دگردیسی‌ام کامل‌شده: به یک امیدوار مصمم و خوش‌حال با لب‌خندی تلخ تبدیل شده‌ام. از عذابی که دوسه روز است بر خود روا داشته‌ام موهام سفیدند. موهام را رنگ می‌کنم. فکر می کنم من خیلی زنده تر از آنم که بخواهم بمیرم. دوش می گیرم. کمی آرایش می کنم و بیرون می‌روم و یک بغل کتاب پر از زندگی می‌خرم. به خانواده‌ام هیچ‌چیزی نمی‌گویم. نه به خاطر نگران‌نشدن‌شان، به این خاطر که از سگ‌اخلاق شدن‌هام در وقت استیصالی می‌ترسم. می‌نویسم، خط می‌زنم، می‌نویسم، خط می‌زنم…

 

8 دیدگاه »

  1. وای خدا بدور …..هنوز پارت اولی این همه کولی بازی درآوردی ! بی زحمت شما وقت کردی نمیر …… خواهر صرف نمیکنه شما بمیری فقط این وسط ببین تا اینجای قضیه چقدر کلینکس مصرف کردی ! اعصاب و روان خودت و شوهرت بماند !

  2. ايده گفت

    خوب سناريوي تا حدي خنده داري بود… :دي
    منم به خانواده ام چيزي نميگم. عمرن!

  3. عطيه گفت

    منم با قزن جون موافقم!
    اينجوري تا سه ماهت سر بياد همه رو دق ميدي خواهر! به قول خودت: والله!
    پس ايشالله تا 120 سال زنده باشي و عمراً از اين پيشامدها برات پيشامد نكنه خواهر! :)

  4. ava گفت

    zende bashi hamishe ke kheili malmoos neveshti.kheili be ham shebahat darim too in ghaziye.!!!!!!!!!!

  5. رضوان گفت

    سلام دوست گرامی

    از آشنایی با شما خوشحالم امیدوارم همیشه شاد وموفق باشید

    این پست***حل مشکلات با نماز توسل به امام زمان(عج)***

  6. آزاده گفت

    خدا نكنه بميري مادر. پس من وبلاگ كي رو بخونم كه كلي روحيم خوب بشه. شمسي جون مواظب خودت باش. حالا اگر هم پيش اومد بميري مادر جنبه داشته باش اينكارا چيه ميكني؟ عين اين سريال ايرانيها هست راه بيفت برو يك همسر نمونه براي عباس آقا پيدا كن يكوقت درد بيهمسري نكشند خدا نكرده.

  7. رها(ستایش) گفت

    ایجان منم دقیقا همین کارها رو می کنم تازه کلی هم وصیت به جناب سرهنگ می کنم

  8. کاسنی! گفت

    سه ماه؟! چقدر زیاد. من تو یه بازی شرکت کردم که 24 ساعت بود!

خوراک RSS دیدگاه‌های این نوشته · URI دنبالک

نوشتن دیدگاه