زمانی بود که من و وبلاگم با هم دوست بودیم. من اعتماد به نفس نداشتم و او داشت. زمین می خوردم او می خندید و دستم را می گرفت. به من یاد داد بخندم، مخالفت دیگران را تحمل کنم، مدیر باشم. همدیگر را دوست داشتیم. دل مان برای هم تنگ می شد. مدتی است- سالی شاید- که من و او احساس می کنیم که برای هم زیادی هستیم. ازهم خسته شده ایم. من اعتماد به نفس پیدا کردم. او که همیشه به من پر و بال می داد دیگر کاری ندارد که انجام بدهد. من نمی خواهم او برود. او هم نمی خواهد برود، ولی دیگر با هم خوشحال نیستیم. کنار هم که هستیم خمیازه می کشیم. به هم نگاه می کنیم. او از من می پرسد: چه خبر؟ من خبری برای او ندارم. لبخند می زنم و سر تکان می دهم. او هم لبخند می زند. وقت هایی که نمی بینمش دلم برایش تنگ نمی شود. اصلن یادم میرود که وجود داشته.از من دلگیر می شود و به روی خودش نمی آورد.نمی خواهم برنجانمش، ولی گاهی گریزی نیست. این معنایش خیانت نیست. معنایش رفع خستگی و قبول واقعیات است. می خواهم او را به حال خودش بگذارم-کاری که دوسه ماه است که کم و بیش انجام می دهم- و خودم هم کمی نفس بکشم. حتا عزیزترین ها هم گاهی روی گلوی آدم می ایستند و نمی گذارند نفس بکشد. اولین باری که وبلاگم را درست کردم، همان ننه غلام، نوشتم که کاش می شد گاهی نفس کشید. آرزویم برآورده شده است. من نفس می کشم. ولی… چاره ای نیست. مطمئنم او این را می فهمد. مطمئنم که او خیلی وقت است که منتظر نوشته شدن این پست آخر بوده. مطمئنم که می دانست من دارم می روم. شاید یک روزی دلم برایش تنگ شود، ولی مطمئنن آن روز همین روزها و ماه های نزدیک نخواهد بود. خودم که فکر می کنم تمام شده ایم. من و او برای هم تمام شده ایم. ازش می خواهم به کمک کسانی برود که تنها هستند، که خودشان را له کرده اند، که نمی توانند حرف بزنند. دوست خوبی است. اگر تا به حال با او دوست نبوده اید امتحانش کنید. دست رد به سینه اش نزنید، کمک تان می کند. از همه ی کسانی که مرا می خوانده اند متشکرم. شما همگی به من کمک کردید که من خودم را پیدا کنم. ویرایش نمی کنم. برای رفتن عجله دارم، نمی خواهم پشیمان شوم…
Mrs Shin گفت
راستش من یکی که فکر نمی کنم این وبلاگ دست از سرت برداره… فکر می کنی از دستش خلاص شدی ولی قدم به قدم دنبالت میاد. بهرحال من برات صبر می کنم تا باهاش آشتی کنی …
pamchal گفت
همیشه نوشته هات رو دوست داشتم. موفق باشی.
آرزو مامان آرش گفت
من دلم برای خودت و نوشته هات تنگ میشه شمسی جون. انشاءالله که عمر این دوری کوتاه باشه.
ترانه گفت
منکه فکر نمیکنم بتونی ننویسی. شاید تو وبلاگت لازم داشته باشین یه مدتی بهم space( فضا؟) بدین. آخه اگه ننونیسی نوشته هات کجامیرن؟مثل این می مونه که قبل از بدنیا اومدن زنده به گورشون کرده باشی.
مواظب خودت باش.
ava گفت
har ja hasti movaffagh bashi shamsi joon.
لوبیا گفت
شمسی جون. دلم برات تنگ می شه. امیدوارم برگردی. البته دیگه نه بخاطر نفس کشیدن. از سر ذوق و خوشحالی. به خاطر خود خود نوشتن. به خاطر اونا که نوشته هات رو دوست دارن. همیشه موفق باشی شمسی خانوم جون.
آتوسا گفت
میدونی بعضی چیزا رو وقتی دوریم قدرشون رو میدونیم. این وبلاگ هم از همینهاست. یه مدت به خودت استراحت بده. مطمئن هستم چند وقت دیگه نوک انگشتات ذوق ذوق (درست نوشتم؟!) میکنه برای نوشتن…
sonia گفت
کاش عجله نداشتید ..کاش …
کاش پشیمان می شدید .
خانمه گفت
خوب به قول خودت از مدتها پيش معلوم بود كه ديگه اين گلفروشي يه جورايي شده … كليدش رو نگه دار و باز گاهي بهش سر بزن و ما رو از حال و هواي خودت با خبر كن .
دوست خوبمون بودي و نميخواهم كه بي خبر باشم ازت . قابل دونستي به ما سري بزن و خبري از خود بده .
شاد و پاينده باشي .
نازخاتون گفت
دیر رسیدم انگار
ناشناس گفت
باز هم میگم فوق العاده ای. هر جا که هستی هر کاری که میکنی موفق باشی، سلامت باشی، خوشحال باشی. در نهایت تو هستی که مهمی، مواظب خودت باش
قزن قلفی گفت
تو هم بروتوس ؟ :((
شبنم گفت
هر جا هستی لبت خندون و دلت خوش عزیزم . به امید دیدار دوباره .
خانم خونه گفت
شمسی جونم آدم یه دوست رو که یه مدت بهش کمک کرده و به قول خودت دستش و گرفته و اگه افتاده بلندش کرده رو که وقتی خودش دیگه زمین نخورد ول نمی کنه ، می کنه ؟ وبلاگت و میگما !
حالا اگه یه مدت اذیتت کرده ازش خسته ای بحثش فرق می کنه ولی لطفا برای همیشه ترکش نکن. یه مدت از هم جدا شید بعد که دلتون واسه هم تنگید دوباره با هم باشید.
صميم گفت
وايييييييييييييييي به حال كسي كه جرات كنه و از ننوشتن شمسي خانوم ما بنويسه..خودم همون خيشتكش رو ميذارم روي در سازمان ملل!!!! تا درس عبرت همه ا بشه!!!!!
شنففففففففتي يا نه ؟!!! با وبلاگتم ها!!
ننه گلي گفت
ننه شمسي جون
از موفقيتي كه اين قلم گاه بهت داده خوشحالم يه موفقيتي هم به ماداده بود، اونم ديدار دست نوشته هاي علياحضرت بود كه نديدنش محزونمون مي كنه. خوش تيپ يه اثر ديگه از خودت نشون بده بذار بيشتر بشناسيمت
بهی گفت
I understand what you’re talking about ,
Be happy and enjoy life :)
عطيه گفت
خوشحالم كه به اين دليل خداحافظي كردي… نگفتي خسته م …نگفتي به دليل سانسور ديگه نمينويسم…نگفتي به خاطر بعضي ها ديگه دلم نميخواد بيام اينجا و ….
پس هر جا هستي خوب و خوش و شاد و سلامت باشي…
دلم برات تنگ ميشه… از همين الان… :)
آتي گفت
سلام براي اولين باره كه ميام تو گلفروشيتون چيزي كه خيلي برام جالب بود اينه كه من پاي همه نوشته هامو امضا ميندازم و يه جا اعلام كردم كه هر نوشته اي بدون امضا از درجه اعتبار ساقطه و اينكه شما پيش پيش تكذيب ميكنيد كه اينا نوشته هاي شوماس.
رامونا خانوم گفت
عزیزم هرجا هستی خوش باشی. اما به غیر از فکر دلتنگی خودت و وبلاگت یک کمی هم به فکر دلتنگی ما باش. :(
لولی گفت
سلام عزیزم
می دونم که میدونی این روزها حال و روز خوبی ندارم با دیدن نوشته ات اشک توی چشام جمع شد با اینکه خیلی وقت بود که دیگه مثل قبل نبودی ولی ته دلم هنوز امید داشتم گاهی وقتها فکر میکردم بعضی از این کامنتهای آدمهای ناشناس مال توهه و صبر میکردم
امروز دیگه اتمام حجتت رو دیدم همیشه جدایی برام سخت بوده هر جور خودت دوست داری بدون که همیشه به یادتم باور میکنی خیلی وقتها حتی باهات درد دل میکردم .
برات بهترین رو می خوام چون تولایقش هستی و همیشه برای من یک دوست عالی هستی نمی دونم چه حوری بنویسم ولی خیلی ناراحتم از اینکه دیگه نیستی نمی دونم شایدم برای خودم ناراحتم که کس مثل تو رو از دست دادم
دلم برای ننه غلام و شمسی تنگ میشه برای اون نوشته های قدیمی و معنی دار که ظاهرش خنده دار بود و من مجبور بودم برم زیر میز تا ریسم نفهمه به چی میخندم
دیگه نمی تونم بنویسم شاید بازم اومدم و برای همین پست آخرت کامنت بگذارم .
مهراوه گفت
به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی. …
به آرامي آغاز به مردن ميكني اگر ننويسي. ميدونم نوشتن رو دوست داري چون قلمت خيلي خيلي زيباست. من هميشه خواننده ي مطالبت بودم گرچه كمتر پيام برات گذاشتم. ميدونم بر ميگردي. پر بارتر و با قلمي شيواتر و با سخناني شنيدني تر…
هنا گفت
دلم گرفت…اما به بازگشتت امید دارم.
Noonoosh گفت
كار درستي نميكني …….نميشه كه زرتي از هر كي خسته بشي بزاري واسه خودت بري !! پس انسانيت و جوانمردي …كجا رفته
پاشو مثل بچه آدم برگرد سر خونه زندگيت ..اين ادا هاي روشنفكري بچه سوسو لها را هم در نيار
ماه آبی گفت
قهر کردن و پشت کردن کار شما نیست
لولی گفت
سلام عزیزم
روز سه شنبه و چهارشنبه من سمینار بودم و دسترسی به اینترنت نداشتم الان کامنتت رو دیدم
خیلی خوشحال شدم میدونم که تو هیچ وقت نظر احساسی نمی دی برای همین بود که توی اون بحران هیچی نمی گفتی راست میگی عزیزم من خودمم قبول دارم که آدم وابسته ای هستم و باید این وابستگی رو کم کنم .
الان خودمو با روز اولی که سر کار اومدم مقایسه میکنم میبینم خیلی بهترم البته اضطراب دارم و همش نگرانم
نمی دونم باید اعتراف کنم مادر شدن برام زود بود من همش نگرانم نگرانم که غذاش دیر نشه خوابش به هم نخوره یک موقع پاش نسوزه چون اصلا تحمل گریه و نق و نق شو ندارم متاسفانه هنوز هم شبها ایلیا خوب نمی خوابه و کمبود خواب دارم اینم به اضطرابم اضافه میکنه .این وسط هم بابک و مشکلاتش منو کم طاقت تر و کم تحملتر کرده
باید دارو مصرف کنم و سعی خودمو بکنم
لولی گفت
نمی دونم من اینطوریم یا بقیه هم هستن بچه داری خیلی سخته خیلی دلم می خواست کسی بود تا ایلیا رو نگه می داشت وقتی خوب به خودم فکر کردم دیدم یکسال و نیمه دارم این اضطرابها رو با خودم میکشم من واقعا نیاز دارم تنها باشم مشکل من شاید اداره کردن خونه نباشه مشکلم اینه که می خوام جند ساعت برای خودم باشم و از تمامی این اضطرابها دور باشم از بعد از ظهر که می خوام برم خونه این دلشوره شروع میشه شاید فکر انجام کار از خودش برام سخت تر باشه از طرفی همون طور که گفتی اینه که به تنهایی شاد نیستم و برای شاد بودن نیاز به کسی دارم .
بارها به خودم میگم این سختیها تموم میشه میدونم باید از لحظه لحظه اش استفاده کنم چون دیگه کوچولویی پسرم بر نمی گرده .
برام دعا کن بازم ازت ممنون ممنون که همیشه بهترین راهنمایی ها رو میکنی هیچی نمی تونم بگم جز اینکه از ته قلب برا دعا کنم تا همون جور که حفات تسکین دهنده منه خدا هم آرامش وشادی رو بهت هدیه بده
َشیوا گفت
آخی من شاید کامنت نمی گذاشتم همیشه می اومدم ولی حیف …شاد و پیروز و موفق باشی عزیز دلم همه جا همه وقت همیشه
.... گفت
خوشگلم من یه چند وقتی بود بلاگتو میخوندم. تموم آرشیوتو هم شخم زدم. یه وقت ریا نشه اما خودمم یه بلاگر توپ و خفن و بچه معروف هستم که حالا بماند. خلاصه که خورد تو پرم که دیگه نمینویسی. اما چه میشه کرد دیگه. زندگی همینه. ایشالله اینهمه ذوق و استعداد و قریحه ی نابتو یه جا دیگه سرمایه گذاری کنی و خیرشو ببینی. دوست دارم
خانمه گفت
خوبي شمسي جون ؟
دلم تنگ شده برات . كاش سري ميزدي به ما.
سین گفت
یک ضرب المثل فرانسوی می گه : “فقط احمق ها هستند که تغییر عقیده نمی دهند”
حالا خود دانی.
امین شیرازی گفت
حیف!
کاملاً قابل درکه، اما برای من که بیشتر از یک سال بود که به بلاگ شما سر می زدم، کمی سخته که عادت بدی کنم، این عادت لذت بخش رو کنار بذارم.!
به هر تقدیر هرکجا هستی باش، آسمان مال توست(یعنی امیدوارم)، پنجره، فکر، هوا، عشق(؟) و ….
لولی گفت
سلام عزیزم
یک عکس از پسرم گذاشتم اگر دوست داشتی بیا ببین
goli گفت
kash baz ham benevisi. man hanooz montazeram
rahgozar گفت
vali be nazare man to kheyli khoob minevisi heyfe ke beri
rahgozar گفت
vali be nazare man to kheyli khoob minevisi heyfe ke beri!!
Pardis Beyzaee گفت
ما همیشه دلتنگیم حتی زمانی که فکر می کنیم دلتنگی به چه معناست..؟یادمان باشد برای بودن همیشه نشانه لازم نیست ، گاهی همین لبخند جدا از فکر نیز نشانه است، نشانه از روزهایی که بی اختیار بودیم، خندیدیم و راه رفتیم و همه را به حساب زمانی گذاشتیم که نشانه بود، زمانی که نشانه ای داری حتی اگر فکر می کنی نشانهایی وجود ندارد مطمئن باش بازگشتی وجود دارد که نشانه نمی خواهد.
بی اختیار مطلبت را خواندم و این نیز یک نشانه است از باورهای ما در باور ما
ناشناس گفت
امیر رضا خوردآزاد از کارتونیستها و گرافیستهای خوش قریحه و باسلیقه اصفهان است امیر رضا خورد آزاد متولد۱۳۵۳وفارغ التحصیل مدیریت صنعتی است البته تا انجا که من می دانم امیر تا به حال نه با مدیریت نه با صنعت میانه ای نداشته است …یک دفتر برای خودش در محله خوردآزاد اصفهان که به خاطر پدر بزرگ خوش نام و خیرش نام گذاری شده راه انداخته و به کار گرافیک مشغول است
خلاقیت وتعهد و توان و سابقه اش باعث شده که در کارش بسیار موفق باشد و بسیاری از شرکتهای بزرگ اصفهان از مشاوره هنری و آثار گرافیکی اش بهره بگیرند نسرین شماعی زاده همسر امیر خوردآزاد نیز از کارتونیستها و تصویر گران خوب اصفهانی است که فعلا به خاطر دختر کوچولو وبامزه شان هلیا گویا عطای هنر را به لقایش بخشیده است .کاغذ کاربن شناسایی شد.
طوطیا گفت
از روزی که این پستت رو گذاشتی مدام سر زدم ولی دیدم نیومدی…مطمئنا اینجوری راحت تری که این تصمیم رو گرفتی.شمسی جونم آرزو دارم دلت همیشه همیشه شاد باشه.هر چند که چند وقتی بود نوشته هات دلم رو می گیروند ولی باز امید داشتم که شاد باشی.
پارميدا گفت
مگه نمي گي يه روزايي اون به تو كمك كرده شايد چند وقت ديگه لازم بشه تو با دوباره برگشتن بهش كمك كني.
منتظريم تا دلتون براي همديگه تنگ بشه.
حسین جعفریان گفت
من هم همین احساس رو داشتم
نوشته ها باعث شد خودم رو ÷یدا کنم
و پیدا کردن خودم میان نوشته ها خیلی حس لذت بخشیه
نگارنده گفت
سلام:) سال نو مبارك اميدوارم باز هم بنويسي يعني ما هنوز هم منتظريم
قزن قلفی گفت
با اینکه شاید دیگه کامنتهای اینجا رو چک نکنی ولی دلم میخواد بهت سال نو رو تبریک بگم گلم …. و بهش اضافه میکنم که میس یو سوووووووووو ماچ ! خیلی ها !
فک کنم الان شیراز باشی : خدا کنه هر جا هستی شاد و دلخوش باشی عزیزم …. به عباس آقا هم سلام زیاد برسون
دوستت دارم و همیشه از برگشتنت خوشحال که نه پردرمیارم ……
مهرنوش گفت
سلام . مهرنوشم از سایت احساسات دات کام . سایت ما جاییه که می تونین صداتون رو به گوش عشقتون برسونین . حتی اگه گمش کرده باشین . ابزار رایگان وبلاگ در رابطه با عشق و احساسات هم براتون آماده کردیم . پیروز و پابنده باشید
خانمه گفت
سال نو مبارك شمسي جون . اميدوارم كه عيد خوش گذشته باشه حسابي .
اينجا تنها جاييه كه ميشه باهات حرف زد . اميدوارم سري بزني .
ننه گلي گفت
شمسي جون ننه
جا نداشتم برات پيغام بذارم اومدم اينجا مي خواستم بگم
سعادت گرچه كمرنگ است ارادت همچنان باقيست. سال نو مبارك
خانم خونه گفت
سلام شمسی عزیزم. دلم واست تنگ شده خانومی . کجایی ؟
سال نوت مبارک باشه و امیدوارم سال خوبی پیش رو داشته باشی .
راستی تو هنوز از من سونوگرافی نخواستی یعنی هنوز مامان نشدی ؟ بابا بجنب دیگه دیر شدا . بوووووووووس
مهراوه گفت
با كلي تاخير سال نو مبارك! اميد كهامسال با وبلاگت آشتي كني. قهر بسه ديگه يه سال تموم شد!!!!!!!
ثمانه مامان مهدیار گفت
قربونت برم…. الهی هر جا که هستی در ارامش باشی….. غلاممون رو دعوت نکردین این دنیا هنوز…ننه غلام
می بوسمت
فيروزه گفت
شمسي خانوم جون خوبي؟ … دلم تنگ شده برات …
shazde khanum گفت
che dir umadam man!
heyf
kash bargardid
همایش گفت
خوشا هر باغ را بارانی از سبز
خوشا هر دشت را دامانی از سبز
برای هر دریچه سهمی از نور
لب هر پنجره گلدانی از سبز
دوست عزیز
بدین وسیله از شما دعوت میشود در همایشی که با عنوان “طرح مطالبات زنان در انتخابات دهم” با حضور خانم دکتر زهرا رهنورد، خانم دکتر فاطمه راکعی و جمعی از فعالان اجتماعی زنان در فضای مجازی برگزار میشود شرکت فرمایید
چشم به راه حضور سبزتان هستیم
مکان: بزرگراه جلال آل احمد، دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، تالار ابن خلدون
زمان: 6 خرداد، ساعت 16-19
پريسا در درياي خوشبختي گفت
من از وقتي قالبتو عوض كردي نيومده بودم اينحا يكسالي ميشه نه؟؟؟؟
مهراوه گفت
نمیخوای برگردی؟دلت برای ما تنگ نشده؟پس تکلیف دل به دل راه داره چی میشه؟ ما به جهنم. دلت برای خودت تنگ نشده؟ یعنی الان راضی تری؟من که باور نمیکنم. با دلت مهربون باش و برگرد
قزن قلفی گفت
هنوز وقتش نشده برگردی ؟
اومده بودم آدرس جدیدم رو بزارم ……
یه کوچولو از خودت بنویس . دلمون تنگه برات .
خانمه گفت
چطوري خانم ؟
قزن قلفی گفت
گمونم تولدت باشه نه ؟ اگه آره پس تولدت خیلی مبارک عزززززززیزم !
مادر بچا گفت
شمسی خانم جون هیشکی جای تو رو نمیگیره جات خالی
ناشناس گفت
خواب دیدم اینجا آپ شده.. چقدر ذوق کرده بودم..
پروین گفت
این نوشته ها ارتباطی با ما ندارند و به محض انتشار از درجه ی اعتبار ساقطند.
سلام
متوجه جمله با نشدم خانم گل
شادی رمضانی گفت
سلام
وقت شما به خیر
کمک بزرگی به من کردید اگر این پرسش نامه رو که برای پایان نامه ام با موضوع زنان طراحی کردم،پاسخ بدین.
لطف تون رو فراموش نمی کنم.
http://www.cyberwomen.ir/portal/form.html