آرشیو برای Uncategorized

حرف آخر

زمانی بود که من و وبلاگم با هم دوست بودیم. من اعتماد به نفس نداشتم و او داشت. زمین می خوردم او می خندید و دستم را می گرفت. به من یاد داد بخندم، مخالفت دیگران را تحمل کنم، مدیر باشم. همدیگر را دوست داشتیم. دل مان برای هم تنگ می شد. مدتی است- سالی شاید- که من و او احساس می کنیم که برای هم زیادی هستیم. ازهم خسته شده ایم. من اعتماد به نفس پیدا کردم. او که همیشه به من پر و بال می داد دیگر کاری ندارد که انجام بدهد. من نمی خواهم او برود. او هم نمی خواهد برود، ولی دیگر با هم خوشحال نیستیم. کنار هم که هستیم خمیازه می کشیم. به هم نگاه می کنیم. او از من می پرسد: چه خبر؟ من خبری برای او ندارم. لبخند می زنم و سر تکان می دهم. او هم لبخند می زند. وقت هایی که نمی بینمش دلم برایش تنگ نمی شود. اصلن یادم میرود که وجود داشته.از من دلگیر می شود و به روی خودش نمی آورد.نمی خواهم برنجانمش، ولی گاهی گریزی نیست. این معنایش خیانت نیست. معنایش رفع خستگی و قبول واقعیات است. می خواهم او را به حال خودش بگذارم-کاری که دوسه ماه است که کم و بیش انجام می دهم- و خودم هم کمی نفس بکشم. حتا عزیزترین ها هم گاهی روی گلوی آدم می ایستند و نمی گذارند نفس بکشد. اولین باری که وبلاگم را درست کردم، همان ننه غلام، نوشتم که کاش می شد گاهی نفس کشید. آرزویم برآورده شده است. من نفس می کشم. ولی… چاره ای نیست. مطمئنم او این را می فهمد. مطمئنم که او خیلی وقت است که منتظر نوشته شدن این پست آخر بوده. مطمئنم که می دانست من دارم می روم. شاید یک روزی دلم برایش تنگ شود، ولی مطمئنن آن روز همین روزها و ماه های نزدیک نخواهد بود. خودم که فکر می کنم تمام شده ایم. من و او برای هم تمام شده ایم. ازش می خواهم به کمک کسانی برود که تنها هستند، که خودشان را له  کرده اند، که نمی توانند حرف بزنند. دوست خوبی است. اگر تا به حال با او دوست نبوده اید امتحانش کنید. دست رد به سینه اش نزنید، کمک تان می کند. از همه ی کسانی که مرا می خوانده اند متشکرم. شما همگی به من کمک کردید که من خودم را پیدا کنم. ویرایش نمی کنم. برای رفتن عجله دارم، نمی خواهم پشیمان شوم…

(54) دیدگاه

شرح عاشقی من

از سر قبرت که برمی‌گشتم، منگ و خیس گریه، به یه کارناوال شاد و رنگارنگ برخوردم که پر از دلقک و پرنده و گل و زرافه بود. یکی از دلقک‌ها باخنده به‌طرف من اومد و موهای فرفری بنفشش رو روبروی صورتم تکون داد. دماغم رو نیشگون گرفت. با قه‌قه خنده من رو بغل‌کرد و دور خودش تاب‌داد. به بالا پرتاب‌کرد. رفتم تا اون بالایی که همیشه کبوترم می‌رفت و من حسرت می‌خوردم. دستم رو به سمت دستگیره‌ای در آسمان درازکردم که فکرمی‌کردم باید باشه و نبود. سقوط‌کردم. دلقک اون‌پایین بغل باز کرده‌بود. بهش رسیدم. با خنده جاخالی داد. زمین خوردم. مُردم. کارناوال رنگ و خنده و دلقک و پرنده و گل و زرافه، از روی جسدم گذشت. له شدم. تموم شدم. اگر می‌تونستم می‌رفتم دست‌های پر از خنده‌ی دلقک رو می‌بوسیدم. نمی‌تونستم. با خاک یکی بودم و انگار هزارسال بود که من نبودم.

(29) دیدگاه

مسخ.

فیلمی رو تصورکنید که در اون زنی پشت‌ میزی‌کوچک نشسته، توی سالن غذاخوریی که پر از همهمه است.

دور و برش پر از زن‌ها و مردانی است که دارن با هم می‌گن و می خندن.

زن ماهی و باقالی‌پلوش رو خورده.

زن تنهاست.

زن ناگهان متوجه می‌شه که مدت‌هاست که دست‌هاش رو برده زیر مقنعه‌ش، توی موهاش، و تکیه کرده به میز، و داره به بشقاب غذای به‌هم‌ریخته‌ش نگاه‌می‌کنه.

سرماهی مات و مبهوت و با دهانی‌باز رو‌به‌زن فقط نگاه‌می‌کنه.

پوست‌ماهی از هم باز و خالیه و ته دمش آثاری از لزجی چربی‌ماهی دیده می‌شه.

باقالی‌پلو به هم ریخته و چرب و بدرنگه.

روی ترشی- که شمایل یک استفراغ زودرس هضم‌نشده رو داره- کبره بسته.

ظرف‌نوشابه کج افتاده توی بشقاب.

یه دستمال‌کاغذی مچاله هم روی همه‌ی ایناست.

زن متوجه می‌شه که خیلی‌وقته که داشته به این منظره نگاه می‌کرده.

شما فقط تصور کنید که بازیگرزن این فیلم منم.

کارگردان می‌گه اینجا رو باید بخندم، ولی من متن رو یادم رفته و هی به بشقاب ته‌مونده‌ی غذام نگاه می‌کنم.

کارگردان بهم فحش می‌ده.

من به بشقاب‌غذام نگاه می‌کنم.

کارگردان چیزی رو به‌طرفم پرت می‌کنه.

من حتا نگاهم رو بلندنمی‌کنم ببینم چی بوده.

کارگردان مرد و خاکش کردن.

من همین‌جوری زنده ام و دارم به بشقابم نگاه می‌کنم و همه دارن فیلم منو برمی‌دارن.

کاش شما هم فیلمش رو ببینین.

(16) دیدگاه

دخترای ننه دریا.

این‌روزها وقت زیادی برای فکرکردن ندارم. البته معمولن زیاد هم به فکرم زحمت نمی‌دادم، ولی آدم‌های درونم خیلی فکرمی‌کردند، بحث می‌کردند، کارشون به‌دعوا می‌کشید و منو مجبورمی‌کردن که ازهم جداشون کنم. بااین‌حال، هیچ‌وقت جدی نمی‌گرفتم، حداکثر تلفاتی که می‌دادیم، دو-سه تا یقه در هفته بود، که مهم هم نبود. هیچ‌وقت به ضرورت وجود این‌همه آدم توی ذهنم فکر نکرده‌بودم، هیچ‌وقت فکر نکرده‌بودم که دوست‌شون دارم، ازبس همیشه با من بودند نیازی هم نبود. ولی یکی از همین‌روزها –یکی از همین روزهایی که گذشتند، یادم نیست کی بود- ازفرط‌سکوت با ترس ازخواب بیدارشدم. دیدم انگار به‌ناگهان از توی سفینه‌ی مضحکم افتاده‌باشم بیرون و توی فضای لایتناهی -که نه نور رو عبورمی‌ده و نه صدا رو- رها شده‌باشم، معلق. انگار همه‌ی سیاره‌ها و ستاره‌ها داشتن به من می‌خندیدن. به‌سختی باورکردم: اون آدم‌ها دیگه نبودن. گویا مرده‌اند، یا وجه خوش‌بینانه‌ش اینه که همه‌باهم به تعطیلات رفته‌اند، شمال، جزایرقناری یا برزخ. اون‌قدر همیشه اونا به جای من فکر کرده‌اند که الان سردرگم شدم و نمی‌دونم چه باید بکنم، اون‌قدر همیشه اونا به‌جای من حرف زده‌اند که الان تازه فهمیده‌ام که هیچ زبانی رو بلد نیستم که ارتباطی با آدمی، حیوانی، سنگی ایجادکنه.  روی دسک‌تاپم تصویری از نقاشی‌های راشین خیریه رو گذاشته‌ام و هروقت که فایلی رو می‌بندم و به ناگهان می‌بینمش  یکه می‌خورم، انگار از وسط جلسه‌ی تعدیل نهادینه‌سازی مصرف بهینه‌ی سوخت‌اتمی با روسای امورشلغم‌ها به‌ناگهان پرت شده‌باشم توی جایی که می‌شه توش شناکرد و به اندازه‌ی این دختر زیبا بود. انگار بعدش من رو از آب می‌کشن بیرون و اون‌قدر منو توی سنگلاخ راه می‌برن، که خاطره‌ی شنای زیبایی رو فراموش‌کنم.

d8b1d8b2d8b7d8b1d8b1d8b81

و ساکتم. سکوتی که بهش عادت ندارم. فکرمی‌کنم که نکنه همه‌ی اون آدم‌ها هنوز زنده باشند، ولی نخوان دیگه حرف‌بزنن؟ نه! برام راحت‌تره که فکرکنم مرده‌اند. آره، این بهتره. الان فقط می‌خوام شناکنم. سکوت بسیار تلخه. شاید صدای دریا حالم رو خوب کنه… می‌دونی کجاست؟ اصلن می‌دونی؟ می‌دونی؟ من اهلشم، می‌دونی؟

(13) دیدگاه

من مریضم.

- گیجم. از اینهمه نفرتی که یهو سربازکرد و فوارهزد و الان هم تموم زندگیمن بوی نفرت و گه گرفته. میدونی چی میخوام بگم؟

- هوم…

- نمیتونم باور کنم. انگار اونیکه فحشخورد، اونم به خاطر آدمایی که هیچوقت بهشون فکر نکردهبود، من نبودم. ولی هربار که یادم میاد اونی که میخواست حرفبزنه و نشد و فحش‌خورد خودم بودم. می‌شنوی چی می‌گم؟ خیلی عجیبه. یه‌جورایی انقلاب شده‌بود انگار و من نفهمیده بودم. یه‌جورایی یه‌آدمایی بالارفتن و یه‌آدمایی پایین اومدن. اونم طبق قوانینی که کشف نمی‌شن هیچ‌وقت.

- هوم…

- می‌دونی چیه؟ بعضی‌وقتا انگار آدما قبل از مرگشون می‌میرن. خیلی سخته… چه خودت یه‌زمانی ناغافل مرده‌باشی و هنوز داری راه می‌ری، ‌چه اونی که فکر می‌کردی زنده‌است، مرده باشه و نتونی این‌رو به هیشکی ثابت‌کنی. نه؟

-…

- ولی بازم انگار مرگ‌دیگران برای آدم سخت‌تر از مرگ خودشه. این‌که ببینی که اون آدمی که داره می‌گه و می‌خنده مرده است و نتونی ببری خاکش‌کنی و نتونی سرقبرش گریه‌کنی. همین‌جوری راست راست که داره راه می‌ره، بگنده و تجزیه‌بشه و خودش فکرکنه زنده است و همه فکرکنن زنده است و تو وایسی پیشش و باهاش عکس‌بگیری و دست‌بندازی گردنش و بخندی و به مهمونی دعوتش کنی و براش مهمونی بدی و اون همیشه مرده باشه. خوش به‌حال تو که راستکی مردی. خوش به‌حال من که حداقل تو برام راستکی مردی.

- آره. خوش به‌حالت.

- بعدش می‌بینی که ای‌بابا! خودت هم که خیلی‌وقته مردی. همش داری آوازای‌درپیت می‌خونی و حرفای صدتایه‌قاز خنده‌دار می‌زنی. به‌موقع ازدواج می‌کنی، کار خوبی داری، ‌وضعیت زندگیت آبرومنده،‌ به‌موقع بچه‌دار می‌شی و اونا هم یا دکتر می‌شن یا مهندس و همه‌باهم خوشبخت می‌شین. ولی اون‌چیزی که همیشه قلبت رو فشارمی‌ده، یه زمانایی یادت‌میاد که هیشکی زنده‌نیست که بشنوه. اون‌قدر نمی‌گی که بوی‌گند خودت هم همه‌جا رو پر می‌کنه.

-…

 

—————————————————————

این‌پا اون‌پا کردم. سردم شده‌بود. هنوز روی قبرخالی خمیده‌بود و نجوامی‌کرد. صداش‌کردم. مثل همیشه‌ای که بیماریش عود می‌کرد محل‌نذاشت. می‌ترسیدم. اگه می‌فهمیدن توی راه‌بیمارستان اوردمش قبرستون، برام خیلی مسوولیت داشت.  هیچ‌کدوم از روسای تیمارستان هم این دلیل من رو نمی‌پذیره که  یه دیوونه برای نجوای با یه‌قبر عربده کشیده‌ و التماس کرده‌. رفتم طرفش و دوباره صداش‌زدم. دوباره نشنید. طنابی رو که دورش بسته‌بودم کشیدم. بلندنشد. به‌زور روی زمین کشیدمش تا آمبولانس. مثل لاشه سنگین بود و هنوز نجوا می‌کرد. به آمبولانس که رسیدم، خسته و عصبی شده‌بودم و وقتی می‌خواستم هلش بدم توی آمبولانس،‌یه‌لگد هم به ماتحتش زدم. افتاد توی آمبولانس. مثل گوسفندقربونی. بستمش به تخت. در آمبولانس رو قفل‌کردم و رفتم پشت‌رل نشستم. ننه‌م همیشه می‌گفت که کار توی دیوونه‌خونه اومد نداره و یه‌جورایی شاش و گه آدم قاطی می‌شه… باید بعد از این که مریض رو به تیمارستان می‌رسوندم، می‌رفتم این‌حرف ننه رو طلا می‌گرفتم.

(15) دیدگاه

نه اخوی! مریضی نیست. فحش نیست. والله‌بالله، این خود خود منه. از اول هم همین‌طوری بوده. دست خودم نیست. هی می‌زنم به بی‌راه و مردم برام کف می‌زنن. ولی بابا آخه به چه زبونی حالی‌تون کنم، این واسه من بی‌راهه. من راهم چیز دیگه‌ست. جای دیگه‌ست. شما چه اصراری داری خوک رو توی تخت بخوابونی؟ خوکا تا بوده و بوده تو گل و لجن و کثافت غلت می‌خوردن و خوش‌بودن. حالا تو اومدی کراوات زدی برا خوکا و یکی یه عصا دست‌شون دادی، اونا SIR  شدن؟ نه بابا. من همین‌جوری که هستم خوشم. بفهم. منو مترنزن. به خدا من قد خودمم. هربار هم که منو اندازه‌بگیری قد خودمم. هیچ‌وقت هم بیش‌تر یا کم‌تر از خودم نبودم. این‌جوری که منو جور دیگه‌ای می‌خوای، منو داری کش‌میاری. یا نه، داری می‌زنی تو سرم که جام بدی تو متراژ کوتاه خودت. ببین، بیا یه قراری بذاریم. هربار تو خواستی برات تیارت بازی می‌کنم. تو هم برام کف‌بزن. ولی دیگه بعدش رو کاری نداشته‌‌باش. دیگه تو خشتک ما چنبره‌نزن و شیپیش نشمر. حالا 10 تا شیپیش دارم یا سی‌تا. چی‌کار داری تو. من بهت می گم 15 تا. تو هم کلاتو به احترامم بردار و خدافظی و تموم. بذار وقتی رفتم تو قبرخودم بخوابم اندازه‌هام‌اندازه ی تو نشده باشه. اون وقت یا پام بیرون می‌مونه و گورکنا مجبورن با بیل بشکوننش تو قبر، یا قبره زیادمیاد و لوطی‌خور می‌شه. ولی مگه ارث‌خورام می‌ذارن این‌طوری بشه؟ می‌رن می‌گردن دنبال قبری که اندازه‌ی من باشه. گرفتی چی‌شد؟ اون وقت قبرتو قد منه. منو تو قبر تو می‌خوابونن و تو که می‌خوای بعد از 120 سال بمیری، مرده‌ت رو زمین می‌مونه. بفهم. نکن این‌جوری.

نظرات غیرفعال

ما را که برد خانه؟

 

امروز به‌صورت غیرمترقبه چندتایی از نوشته‌های خودمان را مطالعه فرمودیم… این مقوله‌ی وبلاگ‌نویسی عجب مقوله‌ی جوادی می‌باشدها! راستش را بخواهید، از آن‌موقع تاکنون حال‌مان دگرگون گشته‌است. اندیشه نموده‌ایم که اصولن ازبرای چه داریم این‌همه تشعشع از خودمان متصاعد می‌فرماییم و اصولن ما از کی تا به‌حال این‌همه جواد بوده‌ایم و خودمان خبرنداشته‌ایم. از همان‌موقع تاکنون نیز به شیوه‌ی اجداد‌خودمان از درک این معنای‌عظیم سر در جیب‌مراقبت فروبرده‌ایم، نعوذبالله و بلاتشبیه همچون پیامبری که الهامی دریافت می‌کند. بای دِ وی، می‌رویم کمی برای خودمان کشک‌بسابیم و در بحرتفکرغرق‌گردیم و کمی از برای دل‌جواد خودمان گریه‌کنیم، این اهل و عیال و اغورمنقل‌مان را هم با خودمان می‌بریم که کمی آسایش داشته‌باشید.

در پرانتز:) البته زیاد جدی نگیریدها… ما کش مراقبه‌مان زود درمی‌رود و بعد از پنج‌دقیقه غور و تفکر اصولن و ازبیخ یادمان می‌رود که داشته‌ایم مراقبه می‌فرموده‌ایم، مستراح تشریف‌داشته‌ایم، در حال تناول‌غذا بوده‌ایم، داشته‌ایم از برج‌های‌تهران پرت می‌شده‌ایم یا که چه؟ شما چطورید ان‌شالله؟ الحمدلله.(

بی ربط: پرانتزش عمدی چپکی است. خواستیم کمی آوانگارد عمل‌فرماییم. صوبتیه؟

 

 

نظرات غیرفعال

Older Posts »