You are currently browsing the category archive for the 'Uncategorized' category.
نه اخوی! مریضی نیست. فحش نیست. واللهبالله، این خود خود منه. از اول هم همینطوری بوده. دست خودم نیست. هی میزنم به بیراه و مردم برام کف میزنن. ولی بابا آخه به چه زبونی حالیتون کنم، این واسه من بیراهه. من راهم چیز دیگهست. جای دیگهست. شما چه اصراری داری خوک رو توی تخت بخوابونی؟ خوکا تا بوده و بوده تو گل و لجن و کثافت غلت میخوردن و خوشبودن. حالا تو اومدی کراوات زدی برا خوکا و یکی یه عصا دستشون دادی، اونا SIR شدن؟ نه بابا. من همینجوری که هستم خوشم. بفهم. منو مترنزن. به خدا من قد خودمم. هربار هم که منو اندازهبگیری قد خودمم. هیچوقت هم بیشتر یا کمتر از خودم نبودم. اینجوری که منو جور دیگهای میخوای، منو داری کشمیاری. یا نه، داری میزنی تو سرم که جام بدی تو متراژ کوتاه خودت. ببین، بیا یه قراری بذاریم. هربار تو خواستی برات تیارت بازی میکنم. تو هم برام کفبزن. ولی دیگه بعدش رو کاری نداشتهباش. دیگه تو خشتک ما چنبرهنزن و شیپیش نشمر. حالا 10 تا شیپیش دارم یا سیتا. چیکار داری تو. من بهت می گم 15 تا. تو هم کلاتو به احترامم بردار و خدافظی و تموم. بذار وقتی رفتم تو قبرخودم بخوابم اندازههاماندازه ی تو نشده باشه. اون وقت یا پام بیرون میمونه و گورکنا مجبورن با بیل بشکوننش تو قبر، یا قبره زیادمیاد و لوطیخور میشه. ولی مگه ارثخورام میذارن اینطوری بشه؟ میرن میگردن دنبال قبری که اندازهی من باشه. گرفتی چیشد؟ اون وقت قبرتو قد منه. منو تو قبر تو میخوابونن و تو که میخوای بعد از 120 سال بمیری، مردهت رو زمین میمونه. بفهم. نکن اینجوری.
امروز بهصورت غیرمترقبه چندتایی از نوشتههای خودمان را مطالعه فرمودیم… این مقولهی وبلاگنویسی عجب مقولهی جوادی میباشدها! راستش را بخواهید، از آنموقع تاکنون حالمان دگرگون گشتهاست. اندیشه نمودهایم که اصولن ازبرای چه داریم اینهمه تشعشع از خودمان متصاعد میفرماییم و اصولن ما از کی تا بهحال اینهمه جواد بودهایم و خودمان خبرنداشتهایم. از همانموقع تاکنون نیز به شیوهی اجدادخودمان از درک این معنایعظیم سر در جیبمراقبت فروبردهایم، نعوذبالله و بلاتشبیه همچون پیامبری که الهامی دریافت میکند. بای دِ وی، میرویم کمی برای خودمان کشکبسابیم و در بحرتفکرغرقگردیم و کمی از برای دلجواد خودمان گریهکنیم، این اهل و عیال و اغورمنقلمان را هم با خودمان میبریم که کمی آسایش داشتهباشید.
در پرانتز:) البته زیاد جدی نگیریدها… ما کش مراقبهمان زود درمیرود و بعد از پنجدقیقه غور و تفکر اصولن و ازبیخ یادمان میرود که داشتهایم مراقبه میفرمودهایم، مستراح تشریفداشتهایم، در حال تناولغذا بودهایم، داشتهایم از برجهایتهران پرت میشدهایم یا که چه؟ شما چطورید انشالله؟ الحمدلله.(
بی ربط: پرانتزش عمدی چپکی است. خواستیم کمی آوانگارد عملفرماییم. صوبتیه؟
قطعن 8 سال بیشتر نداشتم، وقتی که ایستاده بودم توی ایوان کوچولوی خونه ی اجاره ای شیراز و پودر ژله می خوردم و ماشین ها داشتن بوق بوق می کردن ومن به دنبال ماشین عروس هی گردن می کشیدم و نمی دیدمش. قطعن در اون زمان اگر کسی می شنید، شاید من هم می تونستم از خاطرات جنگی براش بگم که کلاس اول منو بین شهرهای مختلف تکه پاره کرده بود و بعد از هزار بار بالا و پایین شدن زندگی در عرض دو سال، ما حالا آدم های سبزه ای بودیم که شیرازی ها هویتی جدید بهمون داده بودن:”آبادانیا”. من هرگز آبادان رو ندیده بودم. بابا توی هال دراز کشیده بود، با اخمی درهم و اعصابی داغون و سیگار می کشید. فیگوری که به تازگی خاصیت همیشگی اون شده بود. تازه اول دوره ی چندساله ی بیکاریش بود و من و خواهرم می دونستیم که نباید شلوع کنیم، جون بابا عصبانی بود، همیشه. اینو یادمه که رفتم توی خونه و گفتم: “یه عالمه ماشین دارن بوق می زنن. ماشین عروسش رو ندیدم.” قطعن بابا نگام نکرده و مامان خسته و داغون با چشم های خیس توی آشپزخونه بوده و ننه خواب بوده و خر و پف می کرده. قطعن دیگه حرفمو تکرار نکردم و دوباره به ایوون برگشتم و توی خیالاتم عروس رو دیدم… یا ندیدم. ولی اینومطمئنم که وقتی بابا فهمید که خرمشهر آزاد شده، خندید. بعد از هزار سال. بهش گفتم:” من که گفتم ماشینا دارن بوق می زنن!” بغلم کرد. تند تند و با خنده منو بوسید:” آره! گفتی قربونت برم! دخمرمنه. دخمر منه!” خندیدم. از اون بالا، از توی بغل بابا که هزار سال بود نبودم، آدم ها چقدر کوچولو بودن. بابا همونی شده بود که خوش تیپ بود و بازوهاش درشت بود و دوستش داشتم. همه سوار پیکان قراضه ی بابا شدیم. توی خیابون همه داشتند بوق می زدن. کنارمون ماشینی بود که بوقش خراب بود، ترمزهای صدادار می گرفت. ما می خندیدیم. بابا و مامان می خندیدن…
آه می کشم و فکر می کنم اون وقتا آدما چقدر به هم شبیه بودن.
توی اون روزهای کوچیکی من که توی سکوت و غم می گذشت و من بی اون که کسی متوجه باشه، داشتم قد می کشیدم و بزرگ می شدم، اون روزفقط به این دلیل برام خاطره شد که بعد از مدت ها بابا و مامان خندیدن، بی اون که از وطن پرستی، مرز، اشغال، مرگ و یا تجاوز چیزی شنیده باشم و یا کوچک ترین احساسی نسبت به این مفاهیم داشته باشم. برای منی که کودک بودم، دنیا در پدر و مادری خلاصه شده بود که با دو بچه همه ی زندگی شون رو از دست داده بودن و وحشت زده و سرگشته و تنها بودند. برای منی که کودک بودم، جنگ، هرگز زیبا نبود.
…
بیرون از چاه جنازه ها را
برای دفن می بردند
اگر از من می پرسیدند
می گفتم:
در حریم جنازه ها
سکوت انبوه از افسانه است
برای کسی که از بام ستاره ها را
دانه-دانه در کوزه ی آب
برای سفرش مخفی می کرد
گل های خشک گلدان
در آب روان ریخته می شد.
(شعر از احمدرضا احمدی)
وقتی تورو کشونکشون اوردن، من عروسکبهبغل نشستهبودم روی تاب بزرگ حیاط و آرومآروم تاب میخوردم. ماتم بردهبود به پاهات که چقدر بلند بودن و روی زمین کشیدهمیشدن، و تو کوشش میکردی که اونا رو بلند کنی و قدم برداری. زیر بغلهات رو گرفته بودن و تو یهلحظه سرت رو که پایین افتادهبود، بلند کردی و منو نگاه کردی. گردنت تاب نیاورد و سرت دوباره افتاد. دوباره به پاهات نگاه کردم که تنها نشانهی زندهبودن تو بود ن و هی روی زمین کشیده میشدند و هی تلاش میکردن برای قدمزدن. تو رو روی ایوون نشوندن. پشتت رو به دیوار تکیه دادن. مامان روی ایوون نشستهبود و توی سفرهی سفید سبزی پاک میکرد و به تو حتا نگاه نمیکرد. بابا پاهات رو دراز کرد. خواست کفشهات رو دربیاره. بندها گره خورده بودن. برای بازکردنشون تلاش میکرد و عرق کردهبود و تند تند رو به تویی که معلوم نبود زندهای، میگفت:” پول ندارم. دیگه الان کار ندارم. این زن داره با حقوق معلمی خرج ما رو میکشه. دیشب بچههام نون خالی خوردن. حتا نتونستم براشون ماست بخرم که قاتق کنن. چرا؟ چرا؟” و داشت فریاد میزد که بندکفشهات پارهشدن. پاهات پودرشدن و ریختن. تو تموم شدی. بابا رفت جارو رو بیاره و تو رو از کف حیاط جارو کنه. دفترچهی بسیج رو نگاه کردم. بابا با عینک درشت توی صفحهی اول، تنها موجود جذاب من بود. شغلش: کارگر. تعجبکردم. مامان داشت سبزیها رو پاک میکرد و تعجب من سبزیها رو خشک میکرد. به من گفت:” برو تو مامان. این جا تو آفتاب نشین. سیاه میشی. خوندماغ میشی…” من لج کردم. گریه کردم. بابا داشت تو رو جارو میکرد که اونهمه خشک و زرد و دور بودی و لابلای موزاییکهای حیاط و توی تموم لونه مورچهها خودتو قایم کرده بودی که مبادا جارو بشی. دلم تو رو خواست. با اون پاهای بلندی که خیلی زنده بودن و دیگه نبودن. همسایهها اومدن. دست بابا رو فشردن: “هرچه خاک اونه، بقای عمر شما و خانوادهتون باشه.” سبزیهای مامان تموم نمیشدن و اون با نگاهثابت و انگشتانثابت اونا رو پاک میکرد. تو رو اینطوری حس میکردم که نیستی. فکر کردم چقدر دردناکه که حضور یکنفر نبودنش باشه. بابا به من نگاه کرد. عینکش رو از روی چشماش برداشت و اشک چشماش رو پاک کرد. همسایهها از روی تو رد شدن و رفتن. ردپاشون روی زردی وجود تو موند. حتمن کمی به ته کفششون میچسبیدی و به خونهشون میرفتی. دلم برات تنگ شد. دلم برات سوخت. بابا سرمو نوازش کرد. دستاش زبر بودن. لابلای ناخنهاش روغنی و سیاه بود. دلم میخواست دست بابا رو بغل کنم ولی ازش میترسیدم. دلم میخواست خطم مثل خط بابا بشه. دلم میخواست مثل بابا استعداد ریاضیم عالی باشه. بابا رفت و خم شد توی ماشینها تا از توشون گنج پیدا کنه. از صبح تا شب فکر میکرد که گنجی هست که او پیداش نکرده و به یاد پیدا کردنش میافتاد، در روزهای بعدی که نیومده بودن. تو رو باد برده بردهبود و توی باغچه ریخته بود. تو رفته بودی توی درختا و قد کشیده بودی و دستهات رو توی هوایآزاد باز کرده بودی و صورتت رو بیترس ِسوختن، گرفتهبودی رو به روی آفتاب. مامان روی ایوون ، هنوز، نشستهبود و قوز کرده بود روی سبزیهایی که دیگه خشک شدهبودن و زرد شدهبودن و تموم شدهبودن. مثل تویی که رفتهبودی و اونقدر توی همهچیز قاطی شده بودی که دیگه کسی تو رو تشخیص نمیداد و تو رو به شکل یهنفر دیگه نمیدید. موهایسفید مامان توی صفحهی ایوون تنها موجود جذاب من بود. مامان زیر لب آواز میخوند:” برو تو مامان. آفتاب داغه. سیاه میشی. خوندماغ میشی…” من روی تاب، تاب رو چرخوندم و چرخوندم و چرخوندم. وقتی رهاش میکردم به گرد خودم میچرخیدم و میچرخیدم و میچرخیدم. سالها بعد که از روی تاب پایین اومدم، سرم گیج میرفت و نمیتونستم بایستم. به زانو افتادم و دفترچه بسیج و خاک تو و عینک بیکار شدهی بابا و ورق امتحانیهای شاگردهای خنگ مامان رو با صدای آژیر قرمز بالا اوردم. درازکشیدم روی موزاییکهای حیاط. صورتم روی آخرین تکههای خاک تو بود و من توی لحظههای آخر عمرم، یادم نمیاومد که تو این جایی.
فکرکردم سردش میشه، اونجوری که بیپناه روی یه ملافه روی زمین سرد و زبر و بیرحم دراز کشیدهبود. حیرت کردهبودم که در تمام شبی که توی اون خونهی ناشناس از شنیدن خبر از دست دادن و رفتنش، در تنهایی ادای گریهکردن رو دراورده بودم، نمیدونستم که اون هم توی اتاقپهلویی دراز کشیده و با تموم وجود و با جدیت خیلیزیادی مردهبود. حیرت کردهبودم که چرا اینجا روی زمین لخت، روی یه تکه ملافه… دلم سوختهبود که زمین سفته و فکر کردم که اون سختی و زبری زمین برای یکمرده هم دردناکه. همون زیرپوش سفید و پیژامهای رو به تن داشت، که معمولن بود و اون اخم همیشگیی روی صورتش بود، که هیچوقت عصبانی نبود. مهمونها اومدن. خالهی بداخلاق و پسر لندهورش زودتر از همه و کنار اون درازکشیدند. جیغ کشیدم:”چیکار میکنین؟” خاله که چادری شدهبود، با تعجب پرسید:”چی؟” لحنم رو تلطیف کردم و دوباره پرسیدم.
نمیخواستم بالای سر جسد بابابزرگ دعوا بشه.
نشنیدند، یا شنیدند و جوابندادند، یا جوابدادند و جوابشان پر از دورویی بود، که من با ترشرویی رو برگردوندم؟
چندنفر دیگه هم رسیدند. چرا همه پیش اون دراز میکشیدند؟ همینطوری به صف؟
مامانم هم سراسیمه از راه رسید. مامان ِ زیبای من. نگاهی به خالهم کرد و مثلهمیشه همونکاری رو کرد که او میکرد. اشاره کردم که نه! نفهمید چی میگم…
دیگه مهم نبود که دیگران چهکار میکنند. ایستادم میون جمعیتی که کنار مرده دراز کشیده بودند و مویه میکردند. به بابابزرگ نگاه کردم که تازه دیشب مرده بود، پهلوی من مرده بود، من خبرش رو انگار از کسی دیگه شنیده بودم و نمیتونستم گریه کنم. حتا بغض هم نداشتم.
من فقط نگاه می کردم.
…
ایستادم و رو به اون توی ذهنم داد زدم: بابابزرگ! تو حتمن منو نبخشیدی که بعد از مرگت فقط یهبار اومدی به خوابم، اونم توی همون خونهی زیبای گذشتهم، میون گلهامون با اون عصات لنگانلنگان قدم میزدی و من اشکهام رو پاک میکردم و بهت میگفتم: “بابابزرگ! چرا ناراحتی؟ مریض شدی؟ چی شده؟ بابابزرگ؟”
وتو فقط نگاه میکردی.
…
این بار هم دومینبار حضور او بود. بیرحمی بود که باز هم بمیره و بازهم نتونم گریه کنم.
جمعیت زیرپای من مویه میکردند.
بهش نگاه کردم و تازه دیدم که انگاردستای بابابزرگ ناقصن. کوتاه. لـُخت. بیانگشت. مثل نوزادای ناقصالخلقهی عجیب و غریب. مثل شوخیهای ترسناک خدا… یا شیطان؟ دستاش رو به سختی به هم رسونده بودن و بسته بودن. مثل این که رسم باشه.
بدون روانداز.
روی زمین لخت.
با دستای کوتاه و بسته.
و مرده.
و من فقط نگاه می کردم.
…
انصاف نبود بابابزرگ.
