قطعن 8 سال بیشتر نداشتم، وقتی که ایستاده بودم توی ایوان کوچولوی خونه ی اجاره ای شیراز و پودر ژله می خوردم و ماشین ها داشتن بوق بوق می کردن ومن به دنبال ماشین عروس هی گردن می کشیدم و نمی دیدمش. قطعن در اون زمان اگر کسی می شنید، شاید من هم می تونستم از خاطرات جنگی براش بگم که کلاس اول منو بین شهرهای مختلف تکه پاره کرده بود و بعد از هزار بار بالا و پایین شدن زندگی در عرض دو سال، ما حالا آدم های سبزه ای بودیم که شیرازی ها هویتی جدید بهمون داده بودن:”آبادانیا”. من هرگز آبادان رو ندیده بودم. بابا توی هال دراز کشیده بود، با اخمی درهم و اعصابی داغون و سیگار می کشید. فیگوری که به تازگی خاصیت همیشگی اون شده بود. تازه اول دوره ی چندساله ی بیکاریش بود و من و خواهرم می دونستیم که نباید شلوع کنیم، جون بابا عصبانی بود، همیشه. اینو یادمه که رفتم توی خونه و گفتم: “یه عالمه ماشین دارن بوق می زنن. ماشین عروسش رو ندیدم.” قطعن بابا نگام نکرده و مامان خسته و داغون با چشم های خیس توی آشپزخونه بوده و ننه خواب بوده و خر و پف می کرده. قطعن دیگه حرفمو تکرار نکردم و دوباره به ایوون برگشتم و توی خیالاتم عروس رو دیدم… یا ندیدم. ولی اینومطمئنم که وقتی بابا فهمید که خرمشهر آزاد شده، خندید. بعد از هزار سال. بهش گفتم:” من که گفتم ماشینا دارن بوق می زنن!” بغلم کرد. تند تند و با خنده منو بوسید:” آره! گفتی قربونت برم! دخمرمنه. دخمر منه!” خندیدم. از اون بالا، از توی بغل بابا که هزار سال بود نبودم، آدم ها چقدر کوچولو بودن. بابا همونی شده بود که خوش تیپ بود و بازوهاش درشت بود و دوستش داشتم. همه سوار پیکان قراضه ی بابا شدیم. توی خیابون همه داشتند بوق می زدن. کنارمون ماشینی بود که بوقش خراب بود، ترمزهای صدادار می گرفت. ما می خندیدیم. بابا و مامان می خندیدن…
آه می کشم و فکر می کنم اون وقتا آدما چقدر به هم شبیه بودن.
توی اون روزهای کوچیکی من که توی سکوت و غم می گذشت و من بی اون که کسی متوجه باشه، داشتم قد می کشیدم و بزرگ می شدم، اون روزفقط به این دلیل برام خاطره شد که بعد از مدت ها بابا و مامان خندیدن، بی اون که از وطن پرستی، مرز، اشغال، مرگ و یا تجاوز چیزی شنیده باشم و یا کوچک ترین احساسی نسبت به این مفاهیم داشته باشم. برای منی که کودک بودم، دنیا در پدر و مادری خلاصه شده بود که با دو بچه همه ی زندگی شون رو از دست داده بودن و وحشت زده و سرگشته و تنها بودند. برای منی که کودک بودم، جنگ، هرگز زیبا نبود.
…
بیرون از چاه جنازه ها را
برای دفن می بردند
اگر از من می پرسیدند
می گفتم:
در حریم جنازه ها
سکوت انبوه از افسانه است
برای کسی که از بام ستاره ها را
دانه-دانه در کوزه ی آب
برای سفرش مخفی می کرد
گل های خشک گلدان
در آب روان ریخته می شد.
(شعر از احمدرضا احمدی)