اخبار

ما در همین دوروبرها به درآوردن یک‌لقمه نان‌حلال و ریزش‌فراوان عرق‌جبین بر عالم‌امکان و آلوده‌سازی محیط‌زیست با افزایش بی‌رویه‌ی گازهای گلخانه‌ای و پاره‌سازی لایه‌ی اوزون و الخ و این‌ها مشغول می‌باشیم و این‌را محض‌خاطر خیل عظیم دوستانی که با پرتاب پیام(رجوع شود به پیام‌های بی‌شمار نوشته‌های قبل) از نبود ما و کم‌حرف شدن ما اعلام برائت نموده‌بودند، چیزنمودیم و نیز همین‌جوری خواستیم تا مقادیری نیز خودمان را چس بفرماییم. اگر بخواهید بدانید از لحاظ خاله‌زنکی چه اتفاقاتی برای ما افتاده‌است که هیچ، هیچ اتفاقی برای‌مان نیفتاد به جز این‌که یک عروسی رفتیم و مقادیر متنابهی شکم و کمر و سایر متعلقات وابسته به آن‌ها را چرخاندیم و مقادیرعظیمی بل و بازو و پرو پاچه دیدیم، من‌باب خمس و زکات. سعی فرمودیم نقش یک بانوی نسبتن چاق که نسبتن خوشگل است و نسبتن خوشگل می رقصد و نسبتن باوقار و عسل است را خوب بازی کنیم ولی کمی نسبت هاش به هم خورد و کمی سوتی‌های شگفت‌آور دادیم و کمی جلف‌بازی فرمودیم و کمی آبروی خانواده را در معرض خطرات بی‌شمار قرار دادیم و کمی بی‌جنبه بازی درآوردیم و کمی همه‌اش در حال رقص بودیم و بعدش ما را با بیل از پیست رقص خارج کردند و با طناب به صندلی بستند و تا بهمان آرام‌بخش تزریق نکردند موقر نگشتیم. قبلش هم خودمان خواسته‌بودیم برای خودمان لباس‌بدوزیم که خیلی زاقارت برش‌فرمودیم و 35 بار لباس‌را شکافتیم و دوباره دوختیم و کارمان به فحش‌های ناموسی به هم رسیده بود و کسی هم نبود بیاید ما و لباس را ازهم جدا کند که این طور زنده و مرده‌ی هم را یاد نکنیم. خیلی هم کار داریم و به خدا وقت نداریم و به خداوندی خدا قسم‌تان می‌دهم که دعایی کنید که ما روزی ربع‌ساعت بنویسیم که حرف‌های‌مان باد نکند و بیات نشود و تعریف ازخود نباشد، حیف است به‌خدا این همه در و گهر که نصیب خودمان می‌کنیم (تقریبن به غلط‌کردن اوفتاده‌ایم از فرط وراجی و مزخرف‌بافی برای خودمان). هرکسی هم که فکر می‌کند ما از فرط یوذرسیف دیدن به این روز افتاده‌ایم و لهجه‌مان تاریخی شده است، کورخوانده و نفرین پیامبرخدا بر او باد. چرا که ما اصولن از این سریال فقط ده‌دقیقه‌اش را دیدیم و بعدش چون با چاقو دست‌مان را برش‌فرمودیم و از آن‌جا که نزدیک‌بود بمیریم از بس که خودمان را کتک فرمودیم و از بس که این سریال جگرطلا و خوشگل بلا بود، اطرافیان نگذاشتند که بقیه‌اش را ببینیم.

 

(8) دیدگاه

تحفه می باشیم به خود خدا.

راستش را بخواهید امروز ما هنگام روزنامه‌خواندن در دستشویی ناگهان به این‌مساله پی‌بردیم که عجب! چقدر ما با همین هیکل‌مان بلانسبت،  می‌توانیم بر خود بغَرّیم* که گاهی وجدان‌اجتماعی داریم ها. مخصوصن آن وقت‌هایی که اعصاب‌مان طبق‌معمول به سایر اعضای‌مان گره نخورده‌باشد، وقت‌هایی که یادمان رفته باشد که چه مردمان‌عجیبی در اطراف ما می‌زیند، وقت‌هایی که همین‌جوری برای دل‌خودمان خواب‌نما شده‌باشیم و حال‌مان خوب باشد، وقت‌هایی که کتاب آنتونی‌رابینز خوانده‌باشیم لابد و سایر اوقات هشیاری‌مان در شبانه‌روز. خواب را هم مطمئن نیستیم که دیگر در عالم خواب اختیار زار و زندگی‌مان پاک از کف می‌رود و برای خودمان اسب‌خوشحالی می‌شویم، افسارگسیخته، که چهارنعل در نقاشی‌های‌مان که هرگز نکشیده‌ایم‌شان می‌تازیم، بی‌عقل، کف بردهان آورده و سرخوش. گاهی برای تنوع در چمن غلت هم می‌زنیم (که معمولن با سقوط از تخت‌خواب ختم به خیر می‌گردد). بنابراین گفتیم این کشف خود را در وبلاگ‌مان بنویسیم که آیندگان بدانند که حمل بر خوستایی نباشد، فخرعالم‌امکان و بزرگامردی که ما بودیم. حالا مرد نبودیم که نبودیم، به کسی چه‌مربوط؟

 

 

*: غرّه شویم.

 

 

(10) دیدگاه

کالانعام بل هم اضل.

“ای کسانی که چونان پدران‌تان و پدران پدران‌تان ایمان آورده‌اید که هر کودکی با تولد خودش روزی و برکتش را نیز خواهدآورد، آیا هرگز به چشمان کودکان خیابانی نگریسته‌اید؟”

 

(5) دیدگاه

شرح عاشقی من

از سر قبرت که برمی‌گشتم، منگ و خیس گریه، به یه کارناوال شاد و رنگارنگ برخوردم که پر از دلقک و پرنده و گل و زرافه بود. یکی از دلقک‌ها باخنده به‌طرف من اومد و موهای فرفری بنفشش رو روبروی صورتم تکون داد. دماغم رو نیشگون گرفت. با قه‌قه خنده من رو بغل‌کرد و دور خودش تاب‌داد. به بالا پرتاب‌کرد. رفتم تا اون بالایی که همیشه کبوترم می‌رفت و من حسرت می‌خوردم. دستم رو به سمت دستگیره‌ای در آسمان درازکردم که فکرمی‌کردم باید باشه و نبود. سقوط‌کردم. دلقک اون‌پایین بغل باز کرده‌بود. بهش رسیدم. با خنده جاخالی داد. زمین خوردم. مُردم. کارناوال رنگ و خنده و دلقک و پرنده و گل و زرافه، از روی جسدم گذشت. له شدم. تموم شدم. اگر می‌تونستم می‌رفتم دست‌های پر از خنده‌ی دلقک رو می‌بوسیدم. نمی‌تونستم. با خاک یکی بودم و انگار هزارسال بود که من نبودم.

(29) دیدگاه

گفتگوی تمدن‌ها

ببین دوست‌عزیز، ما ایرانیا آدمای کارآمدی هستیم. جهت اثبات این مدعای خودم چندین و چند مثال برات حاضرکردم که انشالله مورد بررسی و در نهایت قبولت واقع بشه:

1.      نغز حرف می‌زنیم و در وقت بسیار صرفه‌جویی می‌کنیم، مثلن به هم می‌گیم:”هُش!” یعنی این‌که:”لطف‌کنید قبل از خط‌کشی عابرپیاده بایستید تا من به‌عنوان یک عابرپیاده بتونم ردشم.”

2.      در مورد استعداد شغلی افراد به‌سرعت تصمیم می‌گیریم:”حمال” یا مثلن: ” بارکش” یا حتا شغل‌های مدیریتی مثل:”گاری‌چی”.

3.      درخصوص شغل خانواده‌ی افراد هم یک مقام‌آگاه محسوب می‌شیم:”مادر…”، “خواهر…”

4.      این که دیگران چه‌جورجانداری هستند رو بدون دریافت اجرت و به‌صورت کاملن فری مشخص می‌کنیم:”یابو”، “الاغ”. (البته پا روی حق نباید گذاشت که بعضی‌وقت‌ها به خاطر ضیق‌وقت فقط دسته‌ی اون جاندار رو به‌صورت عمومی مشخص می‌کنیم، مثل:”حیوون”) .

5.      فانتزی‌های ذهن‌مان بسیار بدیهی، روشن، رویایی و همه‌شمول هستند:” مادرت را…”

6.      بر روان پاک پدر و جد همدیگر درود می‌فرستیم:” تو روح پدر پدرسگت”

7.      شجره نامه‌ی افراد رو بدون فوت‌وقت استخراج می‌کنیم:”نوکرزاده”

8.      در مورد ارتباط عالم ماوراطبیعه و طبیعت فرت و فرت تئوری‌های وزینی ارایه می‌دیم:” خدا بزنه تو کمرت.”

9.      همدیگه رو با آرزوهای بزرگ بدرقه می‌کنیم:” رو تخته بشورنت.”

10.  به بهداشت جامعه اهمیت می‌دیم. همیشه یک آفتابه در دست داریم و همدیگه رو تا حدامکان آب می‌کشیم. در موارد بحرانی از سیفون هم استفاده می‌کنیم.

و قس علا هذا.

 

بخوام بگم تا شب هم می‌تونم بگم. فقط از نگات معلومه که باور نکردی… اصلن می‌دونی چیه؟ انگار تو اجنبی نوکراستعمار با زبون‌خوش نمی‌فهمی که ما این‌همه نبوغ ایرانی داریم.

 نذار دهنم باز بشه‌ها. روتو زیاد نکن بچه‌پررو…

 برو بینیم با… برو تا نزدم مث مُف نچسبوندمت به‌دیوار… شاشو.

(14) دیدگاه

حکمت.

والله خدا به‌دور نباشه و شما به‌دور باشی که ماشالله سالی یه‌بار هم نمی‌ری تو خزینه اون‌هیکل رو به‌آب برسونی، این زینت‌خلاشور که دستش کج بود و هروقت می‌اومد خلاها رو بشوره، یه قاشقی، چنگالی، چیزی کش می‌رفت و ما به‌روی خودمون نمی‌اوردیم و همیشه هم تو بقچه‌ش براش پول‌اضافه می‌ذاشتیم، بنا به حکمت‌خدا اسمش‌شده زی‌زی‌بانو و شغلش شده مدیرکل نهادینه‌سازی پساب در امور بین‌الملل. شوهرش هم که قالپاق اتول‌ها رو بلندمی‌کرد و همیشه‌ی‌خدا تو کلونتری به دستش دستبند زده‌بودن و داشت رضایت می‌گرفت، حکمت‌خدا این‌طوری حکم‌کرد که الان بشه قائم‌مقام مدیرعامل پیداکردن ارتباط قطعات‌خودرو با شقایق‌های دشت‌مغان. حالا البته نه که بخوام استنطاق کارمردم رو بکنم ها، به من چه، مگه بی‌کارم؟ ولی بذار برات اینو تعریف‌کنم که چون یه مدتیه که حکمت‌خدا بر این بوده که ما رو امتحان‌کنه و همچین زندگی ما رو پس و پیش کنه که خودمون هم سر از کار و روزگارمون درنیاریم و بمونیم انگشت به‌دهن، محض‌همین یه‌روز که من و عباس‌آقا نشسته بودیم و هی دو-دوتا چهارتا می‌کردیم و هیچی بار حساب کتاب‌مون نمی‌شد، یاد زینت خلا… چیز… زی‌زی‌بانو افتادم که الان واس خودش کسی شده و این عقل ناقص وامونده‌م منو راهنمایی‌کرد که زی‌زی‌بانو شاید بتونه زیر بال و پرمون رو بگیره و کار ما رو به یه کله‌گنده ای، آدمی، خری حواله بده.

    دردسرت ندم، چارقد چاقچور کردم و رفتم درخونه‌شون درزدم. زی‌زی‌بانو- همون زینت خلاشور رو می‌گم ها- تا در رو باز کرد و منو دید، فوری سلیمون، اون بچه اولیش نه، دومیش رو صدازد و با کرشمه فرمود:”سلی‌جون اون کنترل پرده‌ها رو بردار و دکمه‌ی پرده بست‌کنش رو بزن که پرده‌ها بسته‌شن و آفتاب نخوره به قالی کرمون‌مون.” و بعدشم به من لبخندفرمود:”جون‌دلم، کاری داشتی با من؟” تا خواستم حرف بزنم، دوباره چنگیز، پسر سومی نه چهارمی رو- صدازد و گفت:”چی‌چی جون، کنترل هود رو بردار و دکمه‌ی صداخفه‌کنش رو بزن. سرم رفت.” و دوباره برگشت طرفم و بالبخند گفت:”جونم، ما همدیگه رو می‌شناسیم؟ آها، محتاجی؟ پول می‌خوای عزیزم؟”

    چی بگم خواهر؟ والله همون‌موقع که زبونم بند اومد هیچ، از اون‌موقع تا حالا هم تو دلم انگار رخت می‌شورن. همچین دوست‌دارم یه کنترل درست و درمون دستم بگیرم و بگیرم طرف این زی‌زی‌بانو(همون زینت خلاشور) و دکمه‌ی دهن‌چفت‌کن و مشت‌توچشم‌کن و دمپایی‌به‌حلق‌کن و  بیل‌به‌قد‌کنش رو بزنم. فقط چون من از حکمت‌خدا سر درنمیارم، ترسم از اینه که اون‌لحظه حکمت‌خدا بر این قراربگیره که اون کنترله کنترل خود بدبختم باشه که بعد از سال‌ها پیداشده. والله.

 

 

(9) دیدگاه

مسخ.

فیلمی رو تصورکنید که در اون زنی پشت‌ میزی‌کوچک نشسته، توی سالن غذاخوریی که پر از همهمه است.

دور و برش پر از زن‌ها و مردانی است که دارن با هم می‌گن و می خندن.

زن ماهی و باقالی‌پلوش رو خورده.

زن تنهاست.

زن ناگهان متوجه می‌شه که مدت‌هاست که دست‌هاش رو برده زیر مقنعه‌ش، توی موهاش، و تکیه کرده به میز، و داره به بشقاب غذای به‌هم‌ریخته‌ش نگاه‌می‌کنه.

سرماهی مات و مبهوت و با دهانی‌باز رو‌به‌زن فقط نگاه‌می‌کنه.

پوست‌ماهی از هم باز و خالیه و ته دمش آثاری از لزجی چربی‌ماهی دیده می‌شه.

باقالی‌پلو به هم ریخته و چرب و بدرنگه.

روی ترشی- که شمایل یک استفراغ زودرس هضم‌نشده رو داره- کبره بسته.

ظرف‌نوشابه کج افتاده توی بشقاب.

یه دستمال‌کاغذی مچاله هم روی همه‌ی ایناست.

زن متوجه می‌شه که خیلی‌وقته که داشته به این منظره نگاه می‌کرده.

شما فقط تصور کنید که بازیگرزن این فیلم منم.

کارگردان می‌گه اینجا رو باید بخندم، ولی من متن رو یادم رفته و هی به بشقاب ته‌مونده‌ی غذام نگاه می‌کنم.

کارگردان بهم فحش می‌ده.

من به بشقاب‌غذام نگاه می‌کنم.

کارگردان چیزی رو به‌طرفم پرت می‌کنه.

من حتا نگاهم رو بلندنمی‌کنم ببینم چی بوده.

کارگردان مرد و خاکش کردن.

من همین‌جوری زنده ام و دارم به بشقابم نگاه می‌کنم و همه دارن فیلم منو برمی‌دارن.

کاش شما هم فیلمش رو ببینین.

(16) دیدگاه

« Newer Posts · نوشته‌های قدیمی‌تر »